سومین خورشید

شعر89

مصحف پامال من است

محرم، امام حسین

این تن غرقه به خون مصحف پا مال من است

این عزیز دل زهرا و حسین و حسن است

اِرباً اربا شده مثل علی اکبر، پسرم

پیرهن از تن و تن پاره تر از پیرهن است

خونِ سر آب وضو، سنگِ عدو مهر نماز

اشک در دیده و خون جگرش در دهن است

زخم شمشیر کجا، جای سم اسب کجا؟

اسب ها از چه نگفتید که این قلب من است؟

کاش یک بار دگر اسم عمو را می برد

حیف کز خون دو لبش بسته، خموش از سخن است

اشک می ریزم و با دیده ی خود می نگرم

که گلم دستخوش باد خزان در چمن است

سیزده ساله ی من، ماه شب چاردهم

از چه دور بدنت این همه شمشیرزن است

بر تن پاک تو ای حجله نشین یم خون

پیرهن جامه ی خونین شده، خلعت کفن است

بزم دامادی تو دامن صحرای بلاست

خونِ رخساره حنا، شاخه ی گل زخم تن است

میثم آتش به شرار جگرت ریخته اند

آه جانسوز تو سوز دل هر مرد و زن است

 

غلامرضاسازگار


ای عسلت از دم شمشیر ها

مداحی کربلا عاشورا نی نوا نینوا محرم حسین یاحسین شهادت

ای عسلت از دم شمشیرها!

خنده زده زخم تو بر تیرها

زخم بدن توشه، خطر زاد تو

روز شهادت شب میلاد تو

دسته گل حجله ی تو سنگ ها

گشته تنت دستخوش چنگ ها

مرگ، عروسی که هم آغوش توست

نیشِ سرِ تیرِ بلا نوش توست

ای زرهت پیرهن نازکت

بال در آورده تن از ناوکت

نرگس من نرگس خود باز کن

جان عمو کم به عمو ناز کن

دیده به تبخال لبت دوختم

سوختم و سوختم و سوختم

تشنه ام از اشک خود آبم بده

با دو لب تشنه جوابم بده

حیف که من تاب ندادم به تو

سوختم و آب ندادم به تو

دفتر عمر تو که شیرازه شد

داغ علی اکبر من تازه شد

باده زصهبای اجل خورده ای

از دم شمشیر عسل خورده ای

تشنه به دیدار اجل می روی

قاسم من ماه عسل می روی

یا به جنان با علی مرتضی

فاطمه کرده است تو را پاگشا

خلعت خود کرده کفن می روی

بال زنان سوی حسن می روی

نیست روا با همه سوز درون

نیزه سر از سینه ات آرد برون

حیف که اوصاف تو نشناختند

اسب به گلگون بدنت تاختند

در حق ما ظلم و ستم کسب شد

مرهم زخم تو سُمِ اسب شد

 

غلامرضاسازگار


بهشت سرخ بدن های بی سر

امام حسین(ع)

اینجا بهشت سرخ بدن های بی سر است

اینجا نگارخانه ی گل های پرپر است

اینجا منا و مشعر و بیت الحرام ماست

اینجا حریم قرب شهیدان داور است

اینجاست قتلگاه شهیدان راه حق

اینجا مزار قاسم و عباس و اکبر است

اینجا به جای جامه ی احرام ما به تن

زخم هزار نیزه و شمشیر و خنجر است

اینجا دو طفل زینبم افتد به روی خاک

اینجا به روی سینه ی من قبر اصغر است

اینجا برای پیکر صد چاک عاشقان

گرد و غبار کرب و بلا مشک و عنبر است

اینجا چو آفتاب سرم بر فراز نی

بر کودکان در به درم سایه گستر است

اینجا تنم به زیر سم اسب، توتیا

اینجا سرم به دامن شمر ستمگر است

اینجا به جای جای گلوی بریده ام

گلبوسه های زینب و زهرای اطهر است

اینجا به یاد العطش کودکان من

هر صبح و شام دیده ی میثم، زخون تر است

 

غلامرضاسازگار


 ماه اشک، ماه عزاست

امام حسین

هلال خون، مه خون، ماه اشک، ماه عزاست

عزای کیست؟ گمانم عزای خون خداست

خمیده قامت گردون، شکسته پشت فلک

روانه خون دل از چشم آدم و حوّاست

پریده رنگ ز رخسار احمد و حیدر

شراره ی دل زهرا، صدای وا ولداست

سرشک دیده ی زهرا، روان زقلب افق

قدخمیده ی زینب، هلال ماه عزاست

قسم به جان حسین ای هلال خون برگرَد

که در تو زخم علمدار کربلا پیداست

بگو فرات نجوشد که آب تشنه لبان

در این طلیعه ی خون اشک دیده ی سقاست

بگو به لاله نروید که چند روز دگر

ورق ورق به روی خاک، لاله ی لیلاست

بگو به مهر نتابد که راس پاک حسین

فراز نیزه چو خورشید روز عاشوراست

زگوش دخترکی خون روان بود گویا

که گوشواره ی او یادگاری زهراست

حسین بود خدایی، خدا حسینی بود

از آن زمان که جهان وجود را آراست

سرشک دیده ی میثم هماره جاری باد

که اشک دائم او وقف سیدالشهداست

 

غلامرضا سازگار


حرّ ریاحی به درت آمده

امام حسین(علیه السلام)

یوسف زهرا! زشما پُر شدم

تا که اسیر تو شدم حُر شدم

از دل دشمن به سویت پر زدم

آمدم و حلقه براین در زدم

آمده ام تا که قبولم کنی

خاک ره آل رسولم کنی

حرّ پشیمان تو ام یا حسین

دست به دامان تو ام یا حسین

یک نگه افکن همه هستم بگیر

ای پسر فاطمه دستم بگیر

روز نخستین به تو دل باختم

در دل من بودی و نشناختم

دست نیاز من و دامان تو

کوه گناه من و غفران تو

ناله ی العفو بُوَد بر لبم

تا صف محشر خجل از زینبم

روی علی اکبر تو دیدنی است

دست علمدار تو بوسیدنی است

مهر تو کُلّ آبروی من است

هستی من خون گلوی من است

چه می شود کشته ی راهت شوم؟

خاک قدم های سپاهت شوم؟

حرّ ریاحی به درت آمده

فطرس بی بال و پرت آمده

با نگه خویش کمالم بده

وز کرم خود پر و بالم بده

بال من از تیغه ی شمشیرهاست

سینه ی تنگم سپر تیرهاست

مقتل خون، اوج کمال من است

تیر محبت پر و بال من است

بال بده، فطرس دیگر شوم

طوطی گهواره ی اصغر شوم

                                        

غلامرضاسازگار


ای به شهیدان خدا پیشتاز

امام حسین علیه السلام

ای به شهیدان خدا پیشتاز

سینه به شمشیر بلا کرده باز

مسلم اسلامی و اسلام ناب

کوفه شب تیره و تو آفتاب

پیش قدم از شهدای حسین

کرده سر و جان به فدای حسین

حائر تو بر همه دارالامان

زائر قبر تو امام زمان

باب کرم، باب نجات همه

خانه به دوش پسر فاطمه

هم علی و فاطمه را نور عین

هم پدر پنج شهید حسین

پیش تر از لیلة میلاد تو

اشک فشان بوده نبی یاد تو

گفت ز ایثار و سر افرازی ات

بر پسر فاطمه جانبازی ات

مظهر صبر علوی، صبر تو

کوفه شرف یافته از قبر تو

عاشق حق، دل به تو بازد، به تو

یوسف زهرا به تو نازد، به تو

کوفة تو قطعه ای از کربلا

تشنه ولی تشنة صهبای لا

جد تو یار نبی از ابتدا

عم گرامی تو شیر خدا

نور دو قرص قمر فاطمه

پسر عموی پسر فاطمه

همچو ابوالفضل رخت دلفروز

مثل علی: عابد شب، شیر روز

مرغ سحر محو نماز شبت

نام حسین بن علی بر لبت

نوبت تو از شهدا پیش تر

غربت تو از همگان بیش تر

شب مه رویت قمر کوچه ها

در دل شب رهگذر کوچه ها

مرغ دلت پر زده بر دارها

روی تو بر دامن دیوارها

خسته ز دست خود و بیگانه ها

بسته به روی تو در خانه ها

کوفه چه بی عار و چه بی درد بود

پیرزنی بین همه مرد بود

ای همه قربان دو قربانی ات

دو طفل آزادة زندانی ات

جز تو که ای جان جهان تن دهد

دو طفل خود به دست دشمن دهد؟

ای رخت از خون جبین گشته رنگ

ریخته بر فرق تو باران سنگ

حیف که در دشمنی ات تاختند

بی خردان قدر تو نشناختند

حیف که شد غرقه به خون، پیکرت

گشت جدا با لب عطشان، سرت

حیف که در دل شررت ریختند

حیف که آتش به سرت ریختند

غربت تو در ملاء عام بود

خون تو جاری ز لب بام بود

از لب بام آن بدن نازنین

گشت سرازیر به روی زمین

طوعه کنار بدن پاک تو

اشک فشان بر تن صد چاک تو

فاطمه بر زخم تنت گریه کرد

بر دو گل یاسمنت گریه کرد

ای بدنت قرص مه آسمان

بسته به پای تو عدو ریسمان

رفته به هر سو بدن پاک تو

کوچه به کوچه، تن صد چاک تو

رشتة پیمان همه بگسیختند

جسم تو بر قناره آویختند

داغ تو داغ دل یک عالم است

تربت تو در بغل "میثم" است

 

حاج غلامرضا سازگار


وقتش رسیده است

امام حسین

وقتش رسیده است،كه سلمان مان كنی

مجذوب چند آیه ی قرآن مان كنی

ما بت پرست كعبه ی عشقیم،یاحسین

قرآن ز نی بخوان كه مسلمان مان كنی

ما ذهن مان به درك مقامت نمی رسد

ای كاش مور ملك سلیمان مان كنی

قدری ز روی نیزه برای خدا بخند

تا آشنا به واژه ی عرفان مان كنی

با صوت جانگداز لب سنگ خورده ات

مانند زلف خویش،پریشان مان كنی

دنبال نیزه ی تو به هر سو دویده ایم

چیزی نمانده بی سروسامان مان كنی

مجنون تان شدیم وبه جای كویر ودشت

می خواستی كه مرد نیستان مان كنی

ما تشنه ایم،حضرت آقا نمی شود؟

مهمان چند قطره ی باران مان كنی

ما را گدای خانه ی خود كن،همین بس است

كی گفته ایم حاجی دكان مان كنی!؟

 

وحید قاسمی


دیوار غصه

امام حسین

دیوار غصه بر سرم  آوار  شد حسین

تاریخ رنج فاطمه  تکرار  شد حسین

آییـنه صــداقت   قلب    تمام   شهر

مجروح تازیانه  زنــگار   شد  حسین

دیدم که دست بیعتشان بین آستین

باسحرسکه های طلا مار شدحسین

درسبزه ها به جای طراوت تنفراست

هربره ای که خوردازآن هارشد حسین

اینجا برای کشتن تان نقشه میکشند

زیر   گـلوت  مرکز  پرگار  شد حسین

مسلم نخورد لقمه ای از سفره کسی

اما به کل کوفه بدهــکار  شد حسین

حتی به جسم بی سرمن سنگ میزنند

مسلم به جرم عشق توبردارشدحسین

راس بریده ام  سر  یک میخ آهنین

سر گرمی جماعت بازار شد حسین

دیدم بر اشــتران  سپاه   حرامیان

چندین هزار نیزه فقط بارشد حسین

سنگ و کلوخ بر همه پشت بام ها

قدر ســپاه ابرهه  انبــار   شد حسین

آب از سرمن و تو واکبر گذشته است

زینب به بند غصه گرفتار شد حسین

راه   اسیر  کردن  اهـل و عیال تان

با خنده های حرمله هموارشدحسین

 

وحید قاسمی


ای رازدار فاطمه برگرد چاره كن

امام حسین علیه السلام

آقا بیا كه ما ز غمت گریه می كنیم ‏

ماه عزاست بر حرمت گریه می كنیم ‏

شكر خدا كه دل به عزا خانه بار یافت ‏

ماه بكاست ما به غمت گریه می كنیم ‏

دل ها برای روز تو آماده می شوند ‏

ما بهر دیدن علمت گریه می كنیم ‏

ای خون ما حلال قدومت در این عزا ‏

خون جای اشك بر قدمت گریه می كنیم ‏

تا كی غلاف صبر، كند منع ذوالفقار ‏

هر دم به حسرت دو دمت گریه می كنیم ‏

می آیی و بدون ملاقات می روی ‏

آقا به این عبور كمت گریه می كنیم ‏

خوردی قسم به مادر پهلو شكسته ات

تا حشر هم به این قسمت گریه می كنیم ‏

ای رازدار فاطمه برگرد چاره كن ‏

ما از غم غدیر خمت گریه می كنیم ‏

دشمن  به آل تو چه ستمها روا نمود ‏

با تو به آل محترمت گریه می كنیم ‏

از ما حضور عمه ی مظلومه ات بگو ‏

عمری برای قد خمت گریه می كنیم ‏

 

محمود ژولیده ‏


ای سر منزل به منزل ای سر یحیی نشان

امام حسین علیہ السلام

باورت می شد ببینی خواهرت را یك زمان

دست بسته، مو پریشان، مو كنان، مویه كنان

باورت می شد ببینی دختر خورشید را

كوچه كوچه در كنار سایه ی نامحرمان

نه لبی مانده برای تو نه جای سالمی

من كه گفتم این همه بالای نی قرآن نخوان

چه عجب! طشتی برای این سرت آورده اند

ای سر منزل به منزل ای سر یحیی نشان

تا همین كه چشم تو افتاده بر چشمان ما

چشم ما افتاده بر لبهای زیر خیزران

ای تمامی غرور من فدای غیرتت

لطف كن این مرد شامی را از این مجلس بران

این قدر قرآن مخوان این چوب ها نامحرمند

شب بیا ویرانه هرچه خواستی قرآن بخوان

 

علی اكبر لطیفیان


برای سینه زدن رخصتی بده آقا ‏

امام حسین

برای سینه زدن رخصتی بده آقا‏

به دست خسته ی من قدرتی بده آقا‏

شبیه سال گذشته دوباره آمده ام

برای خوب شدن فرصتی بده آقا‏

دوباره قصد نمودم که نوکرت باشم

در این دوماه عزا همتی بده آقا‏

دعای خیر پدر بود آمدم اینجا

به سفره ی پدرم برکتی بده آقا‏

از آن قواره ی مشکی که دست فاطمه است‏

به روضه خوان خودت خلعتی بده آقا‏

زغصه های سر غرق خون تو بر نی

چگونه سرشکنم، جراتی بده آقا‏

سر مطهرتان بارها ز نی افتاد‏

میان روضه به من طاقتی بده آقا‏

 

وحید قاسمی


یا رقیه مددی

رقیه

تمام درد دلت را كه از سفر گفتی

گمان كنم كه دلت سوخت مختصر گفتی

من از جسارت آن دست بی حیا گفتم

تو از مشقت گودال و قطع سر گفتی

همان كه آتشمان زد و خیمه را سوزاند

صدا زدم كه الهی به پای مرگ افتی

چنان به روی سرم داد زد پس از سیلی

نگفته ام كه نگو باز هم پدر گفتی

به روی نیلی و موی سفید دقت كن

بگو شبیه كه هستم پدر، اگر گفتی؟

فقط بگو كه چه شد ظالمانه چوبت زد

شما به غیر كلام خدا مگر گفتی

دلم برای غریبی عمه می سوزد

مگو زدرد سفر از چه مختصر گفتی

 

سروده حامد خاكی


از ازل یار توام هست هزاران سالم

امام حسین، محرم

ای نظر گاه نگاهت همه ی آمالم‏

زیرو رو می کند این گفت و شنود احوالم

با تو داریم سخن قصد سخنرانی نیست

نیت این است که چون حال تو گردد حالم

از کرامات تو از بس که به جانم خواندند

دل حسینی شد و تا حشر به این منوالم

من عزادار تو این چند محرم نشدم

از ازل یار توام هست هزاران سالم‏

تا زمانی که قتیل العبراتت خواندند

با همه گریه کنان گریه کنِ هر سالم

خوب دانی که همه دلخوشی ام چیست حسین

این که مرغ حرم عشق و شکسته بالم

تا که هستی نکنم نذر تو راحت نشوم‏

ای فدای تو همه جان و تن و اموالم‏

من به عمامه ی غارت شده ات می گویم

با نگاه غضبم حافظ بیت المالم

دارم امید که چون تو سرم از تن برود

برزخ و رجعت و محشر ، به همین خوشحالم

نوکر حضرت ارباب متاعی دارد‏

چون که منا بشوم یار حسین و آلم

گفت و گو با دل ارباب صفایی دارد‏

آنچه گفتیم و شنیدیم به آن می بالم‏

 

محمود ژولیده


وقتی که آمدی به برم

امام حسین، محرم

وقتی كه آمدی به برم نور دیده ام

گفتم كه بازهم نكند خواب دیده ام

بابا منم شكوفه سیب سه ساله ات

حالا ببین چه سرخ و سیاه و رسیده ام

خیلی میان راه اذیت شدم ولی

رنج سفر به شوق وصالت كشیده ام

تنها به شوقت این همه محنت كشیده ام

اینرا بدان كه بین تو و تازیانه ها

نام تو را به قیمت سیلی خریده ام

در بین این مسیر پر از غصه بارها

از آسمان ناقه چو باران چكیده ام

پایم سرم تمام تنم درد می كند

از بس كه زجر در دل صحرا كشیده ام

كم سو شده دو چشم من از ضربه های او

حتی به زور صوت رسا را شنیده ام

از راه رفتنم تعجب نكن كه من

طعم بد شكستن پهلو چشیده ام

پاهای من همه پر طاول شده ببین

خیلی به روی خار بیابان دویده ام

چادر ز عمه قرض گرفتم كه زیر آن

پنهان كنم ز روی تو گوش دریده ام

بشنو تمام خواهش این پیر كودكت

من را ببر كه جان تو دیگر بریده ام

عمه كه پاسخی به سؤالم نمی دهد

آیا شبیه مادر قامت خمیده ام؟

پاهای من همه پر طاول شده ز بس

از ترس او میان بیابان دویده ام

 

محمد بیابانی


میان هلهله

محرم

میـان هـلهـله گـم کـرده ام صدایت را

و بــاد بـرده از ایـن دشـت ردّ پایت را

برای اینکه به من جات را نشان بدهی

به زور سعـی نکن بشنوم صدایت را

که رقص آنهمه شمشیرهای خون آلود

در آن مـیانه نـشان می دهند جایت را

علی بخاطر من چـشـم هات را واکـن

مگـر بــمـیـرم و باور کنم عزایت را

دلـم شـبـیه وجـود تـو پاره پاره شده

گرفـته سرخی خون روی باصفایت را

تـمـام  زخـمـی و پـیش پـدر نمی نالی

بنازم ایـنهـمه خودداری و حیایت را

خـدا مگـر به من آغوش چند تا بدهد

که تا بـغـل بکـنم تکه تکه هایت را

چـقــدر تـلخ و غـریـبانه تجربه کردم

به محـض دیدن تـو درد بـینهایت را

 

 

علی اصغر ذاکری


آمدم پیش تو ای دخترک معصومم‏

نوحه، محرم، رقیه

چه شده این همه تو خونجگر و گریانی

که چنین با تن رنجور مرا می خوانی

بارها از نوک نی، سوختنت را دیدم

چه شده قلب مرا این همه می سوزانی

آمدم پیش تو ای دخترک معصومم‏

خنده ات کو؟ چرا بی رمق و بی جانی؟

خواستم تا که تو را در بغل آرام کنم

چه کنم نیست تنی تا بکنم احسانی

کاش می بود لبی تا به لبت بوسه زنم‏

که نگویی زچه رو، روی تو می پوشانی

تا که آغوش تو را دو سرم حس کردم

یادم آمد شبیه مادر من می مانی

 

کمال مومنی


آموخته این راز به من استادم

نوحه، محرم، حضرت رقیه

من روز ازل دل به تو دلبر دادم

حق خواست كه در دام غمت افتادم

شادی من از فرط غم توست حسین

چون سوخته ی غم تو هستم شادم

از كودكی ام میان هیئت هایت

من آب به دست عاشقانت دادم

بهتر ز بهشت، روضه های تو بود

آموخته این راز به من استادم

یك بار كه از هیئت تو جا ماندم

دیدم كه هزار سال عقب افتادم

نام همه گر شود فراموش قسم

هرگز نرود نام حسین از یادم

آنقدر حسین حسین بگویم محشر

تا روضه بپا شود از این فریادم

قبل از همه جا به كربلایت رفتم

زآن روست كه تا روز ابد آبادم

 

 

جواد حیدری


حضرت رقیه (س)‏

نوحه، محرم، حضرت رقیه

بر شیشه ی بلور دلم جا گذاشتند‏

در نیمه های راه مرا جا گذاشتند‏

رفتند و این سه ساله ی غمدیده را پدر

در دشت ترس و واهمه تنها گذاشتند‏

رفتند و زخم سینه ی دلشوره ی مرا‏

بار دگر بدون مداوا گذاشتند

رفتند و دست کوچک یخ کرده ی مرا‏

در دست گرم حضرت زهرا گذاشتند

بعد از دو روز بر سر بازار شهرشان

آئینه ی مرا به تماشا گذاشتند

 

 

وحید قاسمی


به روی نیزه مثل آفتابی

محرم

به روی نیزه مثل آفتابی

نمی شد باورم دیگر نتابی

نمی دانم چرا از روز اول

به روی نیزه ها در اضطرابی

اگرچه مصحف بی رنگ و رویی

بخوان از نی، كه خود قرآن نابی

میان مجلس قوم ستمگر

سرت را دیدم و ظرف شرابی

برای خلوت طفل یتیمت

تو تفسیر دعای مستجابی

خجالت می كشد وقتی رقیه

تو را خواند ولی ناید جوابی

الهی كاش در كنج خرابه

سرت پوشیده آید با نقابی

 

‏ كمال مومنی


یا اباعبدالله الحسین

محرم

نفس بده كه نفس پای این علم بزنم

نفس بده كه فقط از حسین دم بزنم

سرم فدای قدمهات آرزو دارم

كه سرنوشت خودم را بخون رقم بزنم

سرم هوای تو دارد دلم هوای ضریح

چه می شود كه سری گوشه ی حرم بزنم

كنار سینه زنان چه می شود ارباب

میان صحن و سرایت شبی قدم بزنم

هزار حاجتم اما رسیده ام امشب

كه چشم بر قدم صاحب علم بزنم

نفس بده كه زشب تا غروب تاسوعا

میان نوحه كنانت دوباره دم بزنم

 

سروده حسن لطفی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/09/15ساعت 0:23  توسط حسین  | 

88شعر(ویژه نامه عاشورا)

سروده ای عاشورایی از مرحوم شهریار

شهریار

شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین

کوی دل با کاروان کربلا دارد حسین

ازحریم کعبه جدش به اشک شست دست

مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسین

می برد در کربلا هفتاد ودو ذبح عظیم

بیش از این ها حرمت کوی منی دارد حسین

پیش رو راه دیار نیستی کافیش نیست

اشک وآه عالمی هم درقفا دارد حسین

بس که محملها رود منزل به منزل با شتاب

کس نمی داند عروسی یا عزا دارد حسین

رخت ودیباج حرم چون گل به تاراجش برند

تا بجایی که کفن از بوریا دارد حسین

بردن اهل حرم دستور بود و سر غیب

ور نه این بی حرمتی ها کی روا دارد حسین

سروران پروانه گان شمع رخسارش ولی

چون سحر روشن که سر از تن جدا دارد حسین

سربه قاچ زین نهاد این راه پیمای عراق

می نماید خود که عهدی با خدا دارد حسین

او وفای عهد را با سرکند سودا ولی

خون به دل از کوفیان بی وفا دارد حسین

دشمنانش بی امان و دوستانش بی وفا

با کدامین سر کند مشکل دو تا دارد حسین

سیرت آل علی با سرنوشت کربلاست

هر زمان از ما یکی صورت نما دارد حسین

آب خود با دشمنان تشنه قسمت می کند

عزت وآزادگی بین تا کجا دارد حسین

دشمنش هم آب می بندد به روی اهل بیت

داوری بین با چه قومی بی حیا دارد حسین

بعد از اینش صحنه ها و پرده ها اشکست وخون

دل تماشا کن چه رنگین سینه ما دارد حسین

ساز عشقست وبه دل هر زخم پیکان زخمه ای

گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسین

دست آخر کز همه بیگانه شد دیدم هنوز

با دم خنجر نگاهی آشنا دارد حسین

شمر گوید گوش کردم تا چه خواهد از خدا

جای نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسین

اشک خونین گو بیا بنشین به چشم شهریار

کاندر این گوشه عزای بی ریا دارد حسین

شهریار


+ نوشته شده در  شنبه 1388/10/05ساعت 9:3  توسط حسین  | 

87شعر(ویژه نامه عاشورا)

در ادامه مطلب...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1388/10/05ساعت 8:26  توسط حسین  | 

86شعر(ویژه نامه عاشورا)

آه ای مرگ تو معیار

شمع

درختان را دوست می دارم

كه به احترام تو قیام كرده اند

و آب را

كه مهر مادر توست،

خون تو شرف را سرخگون كرده است:

شفق ، آینه دار نجابتت,

و فلق محرابی

كه تو در آن نماز صبح شهادت گزارده ای.

در فكر آن گودالم

كه خون تو را مكیده است

هیچ گودالی را چنان رفیع ندیده بودم

در حضیض هم می توان عزیز بود

از گودال بپرس!

شمشیری كه بر گلوی تو آمد

هر چیز و همه چیز را

به دو پاره كرد:

هر چه در سوی تو ،حسینی شد

و دیگر سو , یزیدی.

اینک ماییم و سنگ ها

ماییم و آب ها

درختان ، کوهساران، جویباران ، بیشه زاران

که برخی یزیدی

وگرنه حسینی اند

خونی که از گلوی تو تراوید

همه چیز و هرچیز را در کائنات به دوپاره کرد!

در رنگ!

اینک هر چیز ، یا سرخ است

یا حسینی نیست!

***

آه ای مرگ تو معیار!

مرگت چنان زندگی را به سخره گرفت

و آن را بی قدر كرد

كه مردنی چنان،

غبطه بزرگ زندگانی شد!

خونت

با خونبهای حقیقت

در یک طراز ایستاد

و عزمت ، ضامن دوام جهان شد

- که جهان با دروغ می پاشد –

و خون تو امضای "راستی" است.

***

تو را باید در راستی دید

و درگیاه ،

هنگامی كه می روید

در آب ،

وقتی می نوشاند

در سنگ ،

چون ایستادگی است

در شمشیر ،

آن زمان كه می شكافد

و در شیر ،

كه می خروشد

در شفق كه گلگون است

در فلق كه خنده خون است

در خواستن

برخاستن

تو را باید در شقایق دید

در گل بویید

تو راباید از خورشید خواست

در سحر جست

از شب شكوفاند

با بذر پاشاند

با باد پاشید

در خوشه ها چید

تو را باید تنها در خدا دید

هر كس ،هر گاه ، دست خویش

از گریبان حقیقت بیرون آورد

خون تو از سرانگشتانش تراواست

ابدیت آینه ای ست :

پیش روی قامت رسای تو در عزم

آفتاب لایق نیست

وگرنه می گفتم

جرقه نگاه توست

***

تو تنهاتر از شجاعت

در گوشه ی روشن وجدان تاریخ

ایستاده ای

به پاسداری از حقیقت

و صداقت

شیرین ترین لبخند

بر لبان اراده ی توست

چندان تناوری و بلند

كه به هنگام تماشا

كلاه از سر كودك عقل می افتد

بر تالابی از خون خویش

در گذرگه تاریخ ایستاده ای

با جامی از فرهنگ

و بشریت رهگذار را می آشامانی

- هر كس را كه تشنه شهادت است-

***

نام تو خواب را بر هم می زند

آب را توفان میكند

كلامت قانون است

خرد در مصاف عزم تو جنون

تنها واژه ی تو خون است ، خون

ای خداگون!

مرگ در پنجه ی تو

زبون تر از مگسی ست

که کودکان به شیطنت در مشت می گیرند

و یزید ، بهانه ای

دستمال کثیفی

که خلط ستم را در آن تف کردی

و در زباله ی تاریخ افکندی

یزید کلمه نبود

دروغ بود

زالویی درشت

که اکسیژن هوا را می مکید

مخنثی که تهمت مردی بود

بوزینه ای با گناهی درشت:

"سرقت نام انسان"

و سلام بر تو

که مظلوم ترینی

نه از آن جهت که عطشانت شهید کردند

بل از این رو که دشمنت این است

***

مرگ سرخت

تنها نه نام یزید را شكست

و كلمه ستم را بی سیرت كرد

كه فوج كلام را نیز در هم می شكند

هیچ كلام بشری نیست

كه در مصاف تو نشكند

ای شیرشكن!

خون تو بر كلمه فزون است

خون تو در بستری از آن سوی كلام

فراسوی تاریخ

بیرون از راستای زمان

می گذرد

خون تو در متن خدا جاری است

***

یا ذبیح الله

تو اسماعیل برگزیده ی  خدایی

و رویای به حقیقت پیوسته ی ابراهیم

كربلا میقات توست

محرم میعاد عشق

و تو نخستین كسی

كه ایام حج را

به چهل روز كشاندی

- و اتممناها بعشر – 1

آه ،

در حسرت فهم این نكته خواهم سوخت

كه حج نیمه تمام را

در استلام حجر وانهادی

و در كربلا

با بوسه بر خنجر تمام كردی

مرگ تو

مبدا تاریخ عشق

آغاز رنگ سرخ

معیار زندگی است

منبع:

بر گرفته از کتاب خط خون، دکتر اسدی گرمارودی


اوج عطش

حرم

تو با تنهاییت از خود فرا رفتی به تنهایی

ولی در خود  فرو ماندیم ما جمع تماشایی

تو در اندازه های ناگزیر ما نمی گنجی

تو را هم با تو می سنجیم در عزم و شکیبایی

از اول، آخر کرب و  بلایت را چنین دیدم

 تو و هفت آسمان غربت،  تو و یک دشت تنهایی

نوای گریه باران در این شب های بی پایان

به سوی توست با ما عاشقان گرم هم آوایی

از آن روزی که خونت بر زمین باریده، گردیده

تمام خاک لبریز از شقایق های صحرایی

کسی مثل تو ، لفظ عشق را معنا نخواهدکرد

کسی مثل تو، مثل تو، به این ایجاز و شیوایی

زلالی های یاران تو را تصویر از این بهتر

که جان دادند در اوج  عطش دل های دریایی

به جان تو، که از تو، غیر تو، هرگز نخواهم خواست

ولی دستی تهی دارم مگر بر من ببخشایی

سهیل محمودی

 


منبع :

کتاب "باکاروان شعر عاشورا"، گردآوردنده : مریم بختیاری ( همسر سهیل محمودی )

زیرنظر : سهیل محمودی ( سید حسن ثابت محمودی )


خاك سر كوى تو زنده كند مرده را

عاشورا

"فؤاد كرمانى"‏

اى كه به عشقت اسیر خیل بنى آدمند

سوختگان غمت با غم دل خرمند

هر كه غمت را خرید عشرت عالم فروخت‏

با خبران غمت بى خبر از عالمند

در شكن طره‏ات بسته دل عالمى است

و آن همه دل بستگان عقده گشاى همند

یوسف مصر بقا در همه عالم توئى‏

در طلبت مرد و زن آمده با درهمند

تاج سر بوالبشر خاك شهیدان تست

كاین شهدا تا ابد فخر بنى آدمند

در طلب اشك ماست رونق مرآت دل‏

كاین درر با فروغ پرتو جام جمند

چون به جهان خرمى جز غم روى تو نیست‏

باده كشان غمت مست شراب غمند

عقد عزاى تو بست سنت اسلام و بس‏

سلسله كائنات حلقه این ماتمند

گشت چو در كربلا رایت عشقت بلند

خیل ملك در ركوع پیش لوایت خمند

خاك سر كوى تو زنده كند مرده را

زانكه شهیدان او جمله مسیحا دمند

هر دم از این كشتگان گر طلبى بذل جان

در قدمت جان فشان با قدمى محكمند

سرّ خداى ازل غیب در اسرار تست

سرّ تو با سرّ حق خود ز ازل توأمند

محرم سرّ حبیب نیست به غیر از حبیب‏

پیك و رسل در میان محرم و نامحرمند

در غم جسمت «فؤاد» اشك نبارد چرا

كاین قطرات عیون زخم ترا مرهمند


بشنو از علقمه و مشك و عَلَم

علمدار

آیتى بیرجندى

بشنو از علقمه و مشك و عَلَم 

نام عباس و دو بازوى قلم

عَلَم عاطفه بر دوش كشید  

مشك پر آب در آغوش كشید

خالق از همت او آگاه است  

مقصدش خیمه ثاراللّه‏ است

الغرض دشمن غدار و لعین  

حمله‏ور شد زكمین از ره دین

خنجر از پشت به آن حضرت زد  

ضربتى سخت بر آن پیكر زد

بازوى حیدرى از كار افتاد  

علم از دست علمدار افتاد

عاقبت رشته امید گسست  

تیر خصم آمد و بر مشك نشست

نابكارى دگر آورد فرود  

ناگهان بر سر عباس عمود

رخنه بر دایره دین افتاد  

یادگار على از زین افتاد

نظر افكند به دل معنى را  

دید بالاى سرش زهرا را

گشت با منبع كوثر هم‏راز  

گفتگوى دگرى شد آغاز

عجبا گفت اخا ادركنى  

منبع جودُ و سخا ادركنى

حجت روى زمین شد آگاه  

شد شتابان به سوى قربانگاه

چون به بالین برادر بنشست  

گفت الان كمر من بشكست

لاله‏گون شد شفق سرخ فلق  

غرقه خون شد پسر حجّت حق


در مصاف گلوی تو

یا حسین

یدالله گودرزی

خورشید، سر برهنه برون آمد چون گوی آتشین و ، سراسر سوخت

آیینه های عرش ترک برداشت، قلب هزار پاره  حیدر سوخت

از فتنه های فرقه نو بنیاد، آتش به هر چه بود و نبود  افتاد

تنها نه روح پاک شقایق مرد تنها نه بال های کبوتر سوخت

حالت چگونه بود! نمی دانم، وقتی میان معرکه می دیدی

بر ساحل شریعه خون آلود، آن سرو سربلند  تناور سوخت

جنگاوری ز اهل حرم  کم شد، از این فراق قامت تو خم شد

آری! میان آتش نامردان، فرزند نازنین برادر سوخت

هنگام ظهر، کودک عطشان را ، بردی به دست خویش به قربانگاه

جبریل پاره کرد گریبان را وقتی که  حلق نازک اصغر سوخت

در آن کویر تفته آتشناک، آن قدر داغ و غرق عطش بودی،

تا آنکه در مصاف گلوی تو، حتی گلوی تشنه خنجر سوخت

چشمان سرخ و ملتهبی آن روز، چشم انتظار آمدنت بودند

اما نیامدی و ازین اندوه، آن چشم های منتظر آخر سوخت

می خواستم  برای تو  ای مولا! شعری به رنگ مرثیه بنویسم

اما قلم در اول ره خشکید، اوراق ناگشوده دفتر سوخت

منبع:

کتاب "باکاروان شعر عاشورا"

گردآوردنده : مریم بختیاری ( همسر سهیل محمودی )

زیرنظر : سهیل محمودی ( سید حسن ثابت محمودی )


راز رشید

حضرت عباس(ع)

 

به گونه‌ی ماه

نامت زبانزد آسمان‌ها بود

و پیمان برادریت

با جبل نور

چون آیه‌های جهاد

محکم

تو آن راز رشیدی

که روزی فرات

بر لبت آورد

و ساعتی بعد

در باران متواتر پولاد

بریده بریده

افشا شدی

و باد

تو را با مشام خیمه‌گاه

در میان نهاد

و انتظار در بهت کودکانه‌ی حرم

طولانی شد

تو آن راز رشیدی

که روزی فرات

بر لبت آورد

و کنار درک تو

کوه از کمر شکست    

                    زنده یاد سید حسن حسینی


گلچین اشعار

عاشورا

ایّام غم

گو به بلبل بكشد ناله كه ایام غم است  گلشن فاطمه را فصل خزان از ستم است

نوبت ماتم سلطان شهیدان برسید  چشمه اشك ز هر چشم روان دم‏به‏دم است

زین عزا گَرد مصیبت برسیده است به عرش  لوح خونین و چونى شور و نوا در قلم است

این مه آورده خبر باز زكنعان بلا  یوسف آل نبى كشته تیغ ستم است

خبر دیگرش این است كه در جنب فرات  آتش اندر اِرَم و بانگ عطش در حرم است

حجّت عصر در این ماتم عظمى، شب و روز  عوض اشك روان از مژه سیلاب دَم است

آن دَم كه فتاد دست پیغمبرِ آب  یك قطره عطش نبود در باور آب

گلهاى خدا زتشنگى پژمردند  اى خاك تمام كربلا بر سر آب

* * *

اى خون خدا، خدا بُوَد یاور تو  توحید چه خوش نشسته در باور تو

خود چاره تشنه كامى اصغر كن  افتاد زتن دو دست آب آور تو

اسد اللّه‏ خدّامى

اى آب فُرات تشنه احسانت  دین زنده شد از حماسـه دستانت

دست تو بُرید خصم و گردید زبون  از سطوت عزم و صولتِ دنـدانت

حسن احمدزاده عطائى (عطا)

* * *

ذكر دل و جان عاشقان مردى توست  ورد لب مردان جهان مردى توست

تاریخ عطشناك دل شیعه هنوز  سیراب شریعه جوانمردى توست

محمّدرضا محمدى‏نیكو

حضرت زینب

كربلا اى عاشقان چشم انتظار زینب است  راههاى شام و غربت شرمسار زینب است

تا قیامت آسمانیها عزادار حسین  رودها تفسیر اشك بى‏شمار زینب است

نهضت سرخ حسینى گرچه در یك روز بود  همت ابلاغ بر تاریخ كار زینب است

اى علمها سر فرود آرید بهر احترام  رایت عباس اینك بى‏قرار زینب است

این محرّمها كه پى‏درپى شكوفا مى‏شود  حكمتش تا صبح محشر یادگار زینب است

نهضت سرخ حسینى گرچه در یك روز بود  همت ابلاغ بر تاریخ كار زینب است

اسداللّه‏ خدّامى

 

قحط آب

در كربلا كه موج زند آب روى آب  از قحط آب گشته بپا،هاى و هوى آب

در ساحل فرات كه خود نهر فاطمه است  دارند كودكان حسین آرزوى آب

یا رب چه تشنگى است ز اهل حَرم كه نیست  حرفى در آن میانه بجز گفتگوى آب

اصغر زهوش رفته كه چندى است این رضیع  نشنیده بوى شیر و ندیده است روى آب

دیگر فرات نیز نیارد، به لب خروش  كز غم خروش عقده شده در گلوى آب

مؤید خراسانى

 

حضرت على اصغر علیه‏السلام

اصغر كه به سوز تشنگى تاب نداشت  یك لحظه زكثرت عطش خواب نداشت

مظلوم نبود كس چو عباس حسین  سقا شده بود، جرعه‏اى آب نداشت

برگشت زجبهه كودك عاشورا  زیبا گوهر مشبك عاشورا

فریاد بلند نفرت از دشمن داشت  قنداق شهید كوچك عاشورا

اسداللّه‏ خدّامى

 

حسین را صدا بزن

اگر كه دل شكسته‏اى حسین را صدا بزن  اگر ملول و خسته‏اى حسین را صدا بزن

در این بهار معرفت پرستوى بهارى‏ام  اگر چه پر شكسته‏اى حسین را صدا بزن

سحَر شد و سپیده زد چرا تو همچو مرغ شب  لب از ترانه بسته‏اى حسین را صدا بزن

تو سر به زانوى غمى زشَرم كرده‏هاى خود  چرا غمین نشسته‏اى حسین را صدا بزن

اگر به باغ آرزو به عشق كربلاى او  دل از همه گسسته‏اى حسین را صدا بزن

 

حضرت على اكبر علیه‏السلام

یا رب زحالم آگهى كز تن روانم مى‏رود  مانند گل از گلستان اكبر جوانم مى‏رود

یا رب گواهى كاین زمان شد جانب میدان روان  شبه رُخ ختم رُسُل سرو روانم مى‏رود

اى شبه خیر المرسلین مهلاً كه از داغت یقین  تا آسمان هفتمین آه و فغانم مى‏رود

رفتى تو اى بابا ولى، بنگر كه از داغت چه سان  صبر و قرار و طاقت و تاب و توانم مى‏رود

یا رب تو مى‏باشى گواه كاكنون به سوى این سپاه  با سینه پر سوز و آه، آرام جانم مى‏رود

رضایى

حضرت مسلم علیه‏السلام

اى خدا شب شده و من چه كنم؟  یك تن و این همه دشمن چه كنم؟

اهل كوفه همه پیمان شكنند  خود نمك خوار و نمك دان شكنند

صبح با من همگى پیوستند  شب در خانه به رویم بستند

صبح، من شمع و همه پروانه  شب، بیگانه‏تر از بیگانه

صبح، بر دامن من چنگ زدند  شام از بام مرا سنگ زدند

طوعه امشب تو مرا خانه بده  مرغ پر بسته‏ام و لانه بده

على انسانى

 

ذو الجناح

كاش بودم من فداى ذوالجناح  یا غبار زیر پاى ذوالجناح

نزد حق دارد مقامى بس عظیم  راكب دیر آشناى ذو الجناح

مانده كلّ آدمیت در شگفت  از شعور و از وفاى ذو الجناح

قرب اشك مركب خون خدا  كس نداند جز خداى ذوالجناح

اشك عاشورائیان مخلوط شد  با غم حزن و بكاى ذو الجناح

خدامى همدانى

 

بوسه بر لبهاى برادر

هرگز كسى چون من تن بى سر نبوسید  بوسیدم آن جائى كه پیغمبر نبوسید

حیدر نبوسید، زهرا نبوسید  حتّى نسیم صحرا نبوسید

وقتى كه در دریاى خون زینب شنا كرد  لب را به رگهاى برادر آشنا كرد

گفت اى برادر، كو رأس پاكت  بینم چه سان من، غلطان به خاكت

این سر كه ریزد از لبش شَهد حلاوت  فردا به نوك نى كند قرآن تلاوت

با این كه این سر، مشكوة نور است  مهمان سرایش، كُنج تنور است

محمدجواد شفق

منبع:

مجله ‏مبلغان، شماره 63


دردانه سحرم

طفل

صدای شاعر را می توانید از اینجا گوش کنید

 

قربان آن قدیم قهقه های نازکت اصغر!

قربان آن غریو خنده های پرندوش تو بگردم من!

بابا! صدا از آن همه خنده مانده یک لب ساکت

مینا از آن همه ذوقت کشیده پر ، رفته ست

حالا پسر! بخند!

بابا فدات، شن های این کویر مقدر ، از صدای تو مخمل

خواهی که از سکوت گونه های تنوری ات ، بسوزد این پیکر

می خواهی از بابا شاباش خنده بگیری ؟ ای گل احمر!

کم ناز کن نازم! ستاره سحرم!

مادر نگاه می کند از پشت خیمه های خطر

با خود چه گفت خواهر؟!

***

مادر دلش رباب سفیدی است زیر تابش ماه

مادر شبش به آفت عشق های پریش ،

چشمی است مانده در کرانه ی بی کرانه ی راه

لب باز کن به خنده پسر!

آواز کن به کوک رباب و به قرص قمر

من حیرتم ،

ببین!

این برق ها که از لب شمشیر می جهد بیرون

این باد گرم که می وزد از گونه های کبود

این آب سرخ که ابر هوا را شمیم کرد

ای های و هوی سپرها و تیر ها

این رخت تاول و مشک و هجوم اشک

این قصه های نو

این شعرهای ناب

هیچت به قیمت یک جرعه خنده نیست؟!

***

دردانه ی سحرم!

بوی گلوی نازکت از پر سیاوشان بهتر

عطر عفیف گونه ات به عطرهای یمن مهتر

آن تیه های روشن و شفاف چشم هات را قربان!

آن زمزمه که پری به گوش تو آواز می دهد

بخند! موزون تر

اینک نگاه کن

آن جا سبوی آب و عطش

او عموی تو نیست؟

آن جا عمو به تو می نگرد

یک جگر بخند!

کوچک چکاوکم!

شش ماهه ناوکم!

اشک از گلو بگیر!

این حق مشک داغ نیست

این دستمزد آب نیست

چشمت بلوغ آفتاب ، اما شکوه غم

این حرمت فضائل چلچراغ نیست

***

اینک عمو! شتاب کن!

چشم از دو نی نی چشم علی بگیر

این طفل آفتاب ،از خنده پرنمی کند آیینه را ز آب

عباس جان! برو

صدها سوارکور در جستجوی دوچشمت نشسته اند

لشکر نشسته به زانوی انتظار

در کار مشک و چشم و دو دست بی وفات

در انتظار دیدن یک مرد، خسته اند

***

هان اصغرم! ببین!

اینک عموی آب ها ،

بی آب خنده ات ،

با مشک پاره از این خنجر نگاه

هی کرد اسب خویش!

آن سوترک نگاه کن

سواری به سان نخل

از نخل ها ستبرتر

پیشی گرفته از شمایل خود

هم شانه با غریو ابرها

اکبر – امیر خیمه ها –

می آید از میانه ی میدان

به سوی تو

حالا بخند گل!

ای قطره عسل ،

در سفره ی شور و کاسه ی تلخ روزگار!

بابا فدات! این ابرهای سیه را ، ز چهره دور کن

بگذار از نسیم خنده ات ،

ای گل! سپیده یاس!

آتش ز جوشن اکبر حذرکند

هان اصغرم ببین!

میدان همایش دشنه ها و تیغ ها

منظر هماشی چشم ها و میخ ها

یک جرعه خنده ات به ساحت دریای تشنگی

جوبار زمزم است

میقات میغ هاست!

اصغر بخند! هی!

شش ماهه ابرغم!

دردت به جان من!

تشنه ست جان من!

        تشنه است جان من!

                       تشنه است ....

                           سید مهدی رسولی

-----------------------------------

کربلا در کربلا میماند اگر..

سر نى در نینوا مى‏ماند اگر زینب نبود

كربلا در كربلا مى‏ماند اگر زینب نبود

چشمه فریاد مظلومیت لب تشنگان‏

در كویر تفته جا مى‏ماند اگر زینب نبود

ذو الجناح داد خواهى، بى‏سوار و بى‏لگام‏

در بیابان ها رها مى‏ماند اگر زینب نبود

چهره سرخ حقیقت یعنی آن خورشید سرخ

پشت ابرى از ریا مى‏ماند اگر زینب نبود

در شکست لشکر شمشیرها، تیغ زبان

در نیام ادعا می ماند، اگر زینب نبود

زخمه زخمى‏ترین فریاد در چنگ سكوت‏

از طراز نغمه وامى‏ماند اگر زینب نبود

در عبور از بستر تاریخ، سیل انقلاب‏

پشت كوه فتنه‏ها مى‏ماند اگر زینب نبود

در طلوع داغ اصغر، استخوان اشک سرخ‏

در گلوى چشم ما مى‏ماند اگر زینب نبود

                                        قادر طهماسبی


شهید کوچک

شهید کوچک
صدای شاعر را می توانید از اینجا گوش کنید

گل سرخ و سپید کوچک ما

اصغر ما شهید کوچک ما

ارتفاع حماسه را تیغ است

جنگجوی رسید کوچک ما

در عروق بهشت جاری شد

جویبار سپید کوچک ما

قصه تلخی از شقاوت گفت

داس با شنبلید کوچک ما

میخ در چشم ظالمان کوبید

میخک برگ بید کوچک ما

زندگی در عذاب وجدان سوخت

در غروب امید کوچک ما

درِ گلخانه شهادت را

می گشاید کلید کوچک ما

با پیامی بزرگ همدست است

دست های شهید کوچک ما

                     قادر طهماسبی / فرید


سر نی

عاشورا

صدای شاعر را می توانید از اینجا گوش کنید

سر نى در نینوا مى‏ماند اگر زینب نبود

كربلا در كربلا مى‏ماند اگر زینب نبود

چشمه فریاد مظلومیت لب تشنگان‏

در كویر تفته جا مى‏ماند اگر زینب نبود

ذو الجناح داد خواهى،بى‏سوار و بى‏لگام‏

در بیابان ها رها مى‏ماند اگر زینب نبود

چهره سرخ حقیقت یعنی آن خورشید سرخ

پشت ابرى از ریا مى‏ماند اگر زینب نبود

در شکست لشکر شمشیرها ، تیغ زبان

در نیام ادعا می ماند، اگر زینب نبود

زخمه زخمى‏ترین فریاد در چنگ سكوت‏

از طراز نغمه وامى‏ماند اگر زینب نبود

در عبور از بستر تاریخ،سیل انقلاب‏

پشت كوه فتنه‏ها مى‏ماند اگر زینب نبود

در طلوع داغ اصغر ، استخوان اشک سرخ‏

در گلوى چشم ما مى‏ماند اگر زینب نبود

قادر طهماسبی


مران کاروان یک دم بمان

کاروان

فرصت بدرود

شعر زیر را با صدای محمد اصفهانی از اینجا گوش کنید

 

دل آسمان خون چکان شد از این غم

زمین یک سر آتش فشان شد از این غم

 

نه فرصت که پیراهن تو ببویم

نه مرهم که بر دل گذارم

 

نه مهلت که در ماتم تو بمویم

نه رخصت که شیون برآرم

 

ببین پشت سر مانده برجا ، خیمه ها همه خاکستر و خون

ببین پیش رو مانده تنها ، کاروان اسیران محزون

 

مران کاروان یک دم بمان ، دیگر مزن زنگ عزا را

که گم کرده ام در دشت غم آیینه خون خدا را


نوگل دشت کربلا

نوگل دشت کربلا
(شعر زیر را با صدای محمد اصفهانی از اینجا گوش کنید)

بخواب ای نوگل پژمان و پر پر

بخواب ای غنچه افسرده، اصغر

بخواب آسوده اندر دامن خاک

ندیده دامن پر مهر مادر

بخواب و خواب راحت کن شب و روز

که خاموش است صحرا بار دیگر

نمی آید صدای تیر و شمشیر

نه دیگر نعره الله اکبر

همه افتاده در خوابند و خاموش

تویی، صحرا و چندین نعش دیگر

نترس ای کودک شش ماهه من

که اینجا خفته هم قاسم هم اکبر

مگر باز از عطش می سوزی ای گل

که از خون گلو لب می کنی تر

که با تیر سه شعبه کرده صیدت

بسوزد جان آن صیاد کافر

خدایا بشکند آن دست گلچین

که کرده این غنچه را نشکفته پرپر

قیامت می شود آن دم خدایا

که اصغر روز حشر آید به محشر

+ نوشته شده در  شنبه 1388/10/05ساعت 7:10  توسط حسین  | 

85شعر(ویژه نامه عاشورا)

آب را از كف نهاد و آبروی دین خرید


آب را از كف نهاد و آبروی دین خرید

نازم این سرباز غیرتمند میدان حسین

داشت شمشیری به كف، در دست دیگر مشك آب

تا رساند جرعه‌ای بر حلق طفلان حسین

ناگهان دستی جدا كرد آن دو دست نازنین

شد گلی پرپر دگر بار از گلستان حسین

شد جدا دستش ز تن اما نشد هرگز جدا

آن برادر تا ابد از عهد و پیمان حسین

بنگر این مردانگی را تا كه تاریخ بشر

درس آزادی بیاموزد ز ایمان حسین

صحنه‌های كربلا هر یك كتاب زندگیست

هر كه آموزد نكاتی از دبستان حسین

اُف بر این چرخ ستمگر كز جفای حرمله

تیری آمد بر گلوی نور چشمان حسین

غرقه خون شد پیكر پاك علی اصغرش

غنچه باغ ولایت میوه جان حسین

چونكه شمشیر عدو بر فرق پاك حر نشست

خود نهاد آن نازنین سر را به دامان حسین

با نگاهی واپسین گفتا به آوای حزین

بارالها ثبت كن نامم به دیوان حسین

زنده جاوید باشد كشته راه خدا

آفرین بر آن كه شد كشته به میدان حسین

روز و شب دارد(شهیر) این نوحه را او در زبان

ای سر و جان فدای جمله یاران حسین

"مصطفی هادوی"(شهیر)


از شوق دریا

وقتى عطش در كربلا غوغا بپا كرد

سقّا نگاهى شرمگین بر خیمه‏ها كرد

برداشت مشكى را كه لبریز از وفا بود

مشكى كه خود از تشنگان كربلا بود

شاهین عشق آماده پرواز مى‏شد

لب‌هاى مشك از شوق دریا باز مى‏شد

بر كشتگان بدر روز انتقام است

مهریه زهرا(س) به فرزندش حرام است

وقت است تا شیرین شود كام ابوالفضل

وقت است از خون پُر شود جام ابوالفضل

برخاست عزم آب در دشت بلا كرد

قلب سیاه كفر بند از بند وا كرد

عباس یعنى تشنه در دریا نشستن

عباس یعنى بغض مولا را شكستن

عباس یعنى نفس را هم بنده كردن

عباس یعنى آب را شرمنده كردن

عباس یعنى تا قیامت مَرد بودن

عباس یعنى با خدا همدرد بودن ...

به به چه نیكو آمد این اقبال عباس

آمد هزاران تیر استقبال عباس

وقتى كه روى ماه از آئینه برگشت

آواى «أدرِك یا اخا» پیچید در دشت

زلف شقایق در كمند یاس افتاد

سالار دین بر پیكر عباس افتاد

وقتى كه پیكان مشك را بر حلق او دوخت

حتى گلوى آب هم از تشنگى سوخت

اینك فراتى مانده لبریز از ندامت

شرمنده از عباس تا روز قیامت ...

"محمد زمان گلدسته"

گذر از نخلستان

مشك بر دوش به دریا آمد

همه گفتند كه موسی آمد

نفس آخر ماهی‌ها بود

ناگهان بوی مسیحا آمد

از سر و روی فرات، آهسته

موج می‌ریخت كه سقا آمد

او قسم خورده كه سقا باشد

آن زمانی كه به دنیا آمد

دست بر زیر سر آب نبرد

علقمه بود كه بالا آمد

از كمین گذر نخلستان

با خبر بود كه تنها آمد

كاش آن تیر نمی‌آمد، حیف

از ید حادثه امّا آمد

انكسار از همه جا می‌بارید

از حرم شاه حرم تا آمد

داشت آماده‌ی هجرت می‌شد

كه در این فاصله زهرا آمد

از دل علقمه زیبا می‌رفت

مثل آن لحظه كه زیبا آمد

شعر از «ع.ل»

میر علمدار ابوالفضل (علیه السلام)

فرزند علی حیدر كرار ابوالفضل

شمع شهدا  زبده ابرار ابوالفضل

از معرفت و فضل  شناسای حقیقت

وز حلم و ادب سرور اخیار ابوالفضل

ای ماه بنی‌هاشم و مصداق فتوت

گشتی پدر فضل به ادوار ابوالفضل

از همت و ایمان و فداكاری و اخلاص

داری تو نشان همه احرار ابوالفضل

بردی سبق از جمله شهیدان به تجلی

بر بزمگه قرب سزاوار ابوالفضل

از دست و سر و جان بگذشتی و نگشتی

از عهد و وفا در ره دادار ابوالفضل

ای همقدم میر ولایت به ولایت

ای حامی حق در همه رفتار ابوالفضل

بودی تو مطیع حق و صالح به طریقت

سرلشكر حق، میر علمدار ابوالفضل

از بهر برادر چون علی بهر پیمبر

از تیغ كجتر است بشد كار ابوالفضل

در دشت بلاخیز ز تو خصم هراسان

 وز هیبت تو لرزه بر اشرار ابوالفضل

پشت سپه حق و عدالت ز تو شد گرم

از بهر حسین یاور و غمخوار ابوالفضل

ای دشمن بیدار و طرفدار عدالت

ای همچو علی در همه كردار ابوالفضل

تو پاس برادر بنمودی و حریمش

ای پشت و پناه شه بی یار ابوالفضل

قلب سپه حق و پناه همه اصحاب

ای قلب شجاعت سر و سردار ابوالفضل

افتادن آن پیكر بی دست روی خاك

حاشا كه شود وصف به گفتار ابوالفضل

از آب دل مشك وز خون پیكر پاكت

وز دیده تو گشت گهربار ابوالفضل

از این غم جانكاه فضایل چه نویسد

یك نقطه كجا و غم بسیار ابوالفضل

تو باب حسینی به همه باب حوائج

بنما نظری سوی من زار ابوالفضل

حبیب الله فضائلی

 


احساس


کنار پیکر خود التهاب را حس کرد

حضور شعله‌ور آفتاب را حس کرد

هنوز نبض نگاهش سر تپیدن داشت

که گرمی نفس هم‌رکاب را حس کرد

و پیش از آن که بگوید برادرم دریاب

حضور فاطمه را بوتراب را حس کرد

نگاه ملتمس او خیال پرسش داشت

که در تبسم زهرا جواب را حس کرد

عطش سراغ وی آمد ولی نگفت انگار

صدای گریه بانوی آب را حس کرد

لبان زخمی فرق سرش دوباره شکفت

چه زود زخم عمیق رباب را حس کرد

به درک آبی چشمان خویش ایمان داشت

که در تلاطم دریا سراب را حس کرد

کدام داغ به جان امام عشق نشست

که با کمال وجود التهاب را حس کرد

همین که ماه به یاد دو دست او افتاد

قلم قلم شدن آفتاب را حس کرد

و شیهه‌ای و سواری که می‌شود از دور

خروش شعله‌ور انقلاب را حس کرد

"استاد محمدعلی مجاهدی"


دردی كشیده‌ام كه دلم داغدار اوست



بند اول

می‌آیم از رهی كه خطرها در او گم است

از هفت منزلی كه سفرها در او گم است

از لا به لای آتش و خون جمع كرده‌ام

اوراق مقتلی كه خبرها در او گم است

دردی كشیده‌ام كه دلم داغدار اوست

داغی چشیده‌ام كه جگرها در او گم است

با تشنگان چشمه احلی من العسل

نوشم ز شربتی كه شكرها در او گم است

این سرخی غروب كه همرنگ آتش است

توفان كربلاست كه سرها در او گم است

یاقوت و دُر صیرفیان را رها كنید

اشك است جوهری كه گهرها در او گم است

هفتاد و دو ستاره غریبانه سوختند

این است آن شبی كه سحرها در او گم است


بند دوم

جوشید خونم از دل و شد دیده باز، تر

نشنید كس مصیبت از این جانگدازتر

صبحی دمید از شب عاصی سیاه‌تر

وز پی شبی ز روز قیامت درازتر

بر نیزه‌ها تلاوت خورشید، دیدنی‌ست

قرآن كسی شنیده از این دلنوازتر؟

قرآن منم چه غم كه شود نیزه، رحل من

امشب مرا در اوج ببین سرفرازتر

عشق توام كشاند بدین جا، نه كوفیان

من بی‌نیازم از همه، تو بی نیازتر

قنداق اصغر است مرا تیر آخرین

در عاشقی نبوده ز من پاكبازتر

با كاروان نیزه شبی را سحر كنید

باران شوید و با همه تن گریه سر كنید


بند سوم

فرصت دهید گریه كند بی صدا، فرات

با تشنگان بگوید از آن ماجرا، فرات

گیرم فرات بگذرد از خاك كربلا

باور مكن كه بگذرد از كربلا، فرات

با چشم اهل راز نگاهی اگر كنید

در بر گرفته مویه‌كنان مشك را فرات

چشم فرات در ره او اشك بود و اشك

زان گونه اشك‌ها كه مرا هست با فرات

حالی به داغ تازه‌ی خود گریه می‌كنی

تا می‌رسی به مرقد عباس، یا فرات

از بس كه تیر بود و سنان بود و نیزه بود

هفتاد حجله بسته شد از خیمه تا فرات

از طفل آب، خجلت بسیار می‌كشم

آن یوسفم كه ناز خریدار می‌كشم


بند چهارم

بعد از شما به سایه‌ی ما تیر می‌زدند

زخم زبان به بغض گلوگیر می‌زدند

پیشانی تمامی‌شان داغ سجده داشت

آنان كه خیمه‌گاه مرا تیر می‌زدند

این مردمان غریبه نبودند، ای پدر

دیروز در ركاب تو شمشیر می‌زدند

غوغای فتنه بود كه با تیغ آبدار

آتش به جان كودك بی شیر می‌زدند

ماندند در بطالت اعمال حجشان

محرم نگشته تیغ به تقصیر می‌زدند

در پنج نوبتی كه هبا شد نمازشان

بر عشق، چار مرتبه تكبیر می‌زدند

هم روز و شب به گرد تو بودند سینه زن

هم ماه و سال، بعد تو زنجیر می‌زدند

از حلق‌های تشنه، صدای اذان رسید

در آن غروب، تا كه سرت بر سنان رسید


بند پنجم

كو خیزران كه قافیه‌اش با دهان كنند

آن شاعران كه وصف گل ارغوان كنند

از من به كاتبان كتاب خدا بگو

تا مشق گریه را به نی خیزران كنند

بگذار بی شمار بمیرم به پای یار

در هر قدم دوباره مرا نیمه جان كنند

پیداست منظری كه در آن روز انتقام

سرهای شمر و حرمله را بر سنان كنند

یارب، سپاه نیزه، همه دستشان تهی‌ست

بی توشه‌اند و همرهی كاروان كنند

با مهر من، غریب نمانند روز مرگ

آنان كه خاك مهر مرا حرز جان كنند

با پای سر، تمامی شب، راه آمدم

تنهایی‌ام نبود، كه با ماه آمدم


بند ششم

ای زلف خون فشان توام لیلة البرات

وقت نماز شب شده، حی علی الصلات

از منظر بلند، ببین صف كشیده‌اند

پشت سرت تمامی ذرات كائنات

خود، جاری وضوست، ولی در نماز عشق

از مشك‌های تشنه وضو می‌كند، فرات

طوفان خون وزیده، سر كیست در تنور؟

خاك تو نوح حادثه را می‌دهد نجات!

بین دو نهر، خضر شهادت به جستجوست

تا آب نوشد از لبت، ای چشمه‌ی حیات

ما را حیات لم یزلی، جز رخ تو نیست

ما بی تو چشم بسته و ماتیم و در ممات

عشقت نشاند، باز به دریای خون، مرا

وقت است تیغت آورد از خود، برون، مرا


بند هفتم

از دست رفته دین شما، دین بیاورید!

خیزید، مرهم از پی تسكین بیاورید!

دست خداست، این كه شكستید بیعتش

دستی خدای گونه‌تر از این بیاورید!

وقت غروب آمده، سرهای تشنه را

از نیزه‌های بر شده، پایین بیاورید!

امشب برای خاطر طفل سه ساله‌ام

یك سینه ریز، خوشه‌ی پروین بیاورید!

گودال، تیغ كند، سنان‌های بی شمار

یك ریگزار، سفره‌ی چرمین بیاورید!

سرها ورق ورق، همه قرآن سرمدی‌ست!

فالی زنید و سوره‌ی یاسین بیاورید!

خاتم سوی مدینه بگو بی نگین برند!

دست بریده، جانب ام‌البنین برند!


بند هشتم

خون می‌رود هنوز ز چشم تر شما

خرمن زده‌ست ماه، به گرد سر شما

آن زخم‌های شعله فشان، هفت اخترند

یا زخم‌های نعش علی اكبر شما؟

آن كهكشان شعله‌ور راه شیری است

یا روشنان خون علی اصغر شما؟

دیوان كوفه از پی تاراج آمدند

گم شد نگین آبی انگشتر شما

از مكه و مدینه، نشان داشت كربلا

گل داد (نور ) و (واقعه) در حنجر شما

با زخم خویش، بوسه به محراب می‌زدید

زان پیشتر كه نیزه شود منبر شما

گاهی به غمزه، یاد ز اصحاب می‌كنی

بر نیزه، شرح سوره‌ی احزاب می‌كنی


بند نهم

در مشك تشنه، جرعه‌ی آبی هنوز هست

اما به خیمه‌ها برسد با كدام دست؟

برخاست با تلاوت خون، بانگ یا اخا

وقتی «كنار درك تو، كوه از كمر شكست»

تیری زدند و ساقی مستان ز دست رفت

سنگی زدند و كوزه‌ی لب تشنگان شكست!

شد شعله‌های العطش تشنگان، بلند

باران تیر آمد و بر چشم‌ها نشست

تا گوش دل شنید، صدای (الست) دوست

سر شد (بلی)ی تشنه لبان می الست

ناگاه بانگ ساقی اول بلند شد

پیمانه پر كنید، هلا عاشقان مست

باران می‌گرفت و سبوها كه پر شدند

در موج تشنگی، چه صدف‌ها كه دُر شدند


بند دهم

باران می گرفته، به ساغر چه حاجت است؟

دیگر به آب زمزم و كوثر چه حاجت است؟

آوازه‌ی شفاعت ما، رستخیز شد

در ما قیامتی‌ست، به محشر چه حاجت است؟

كی اعتنا به نیزه و شمشیر می‌كنیم؟

ما كشته‌ی توایم، به خنجر چه حاجت است؟

بی سر دوباره می‌‌گذریم از پل صراط

تا ما بر آن سریم، به این سر چه حاجت است؟

بسیار آمدند و فراوان، نیامدند

من لشكرم خداست، به لشكر چه حاجت است؟

بنشین به پای منبر من، نوحه خوان، بخوان!

تا نیزه‌ها به پاست، به منبر چه حاجت است؟

در خلوت نماز، چو تحت الحَنَك كنم

راز غدیر گویم و شرح فدك كنم


بند یازدهم

از شرق نیزه، مهر درخشان بر آمده‌ست

وز حلق تشنه، سوره‌ی قرآن بر آمده‌ست

موج تنور پیرزنی نیست این خروش

طوفانی از سماع شهیدان بر آمده‌ست

این كاروان تشنه، ز هر جا گذشته است

صد جویبار، چشمه‌ی حیوان بر آمده‌ست

باور نمی‌كنی اگر از خیزران بپرس

كآیات نور، از لب و دندان بر آمده‌ست

انگشت ما گواه شهادت كه روز مرگ

انگشتری ز دست شهیدان در آمده‌ست

راه حجاز می‌گذرد از دل عراق

از دشت نیزه، خار مغیلان بر آمده‌ست

چون شب رسید، سر به بیابان گذاشتیم

جان را كنار شام غریبان گذاشتیم


بند دوازدهم

گودال قتلگاه، پر از بوی سیب بود

تنهاتر از مسیح، كسی بر صلیب بود

سرها رسید از پی هم، مثل سیب سرخ

اول سری كه رفت به كوفه، حبیب بود!

مولا نوشته بود: بیا ای حبیب ما

تنها همین، چقدر پیامش غریب بود

مولا نوشته بود: بیا، دیر می‌شود

آخر حبیب را ز شهادت نصیب بود

مكتوب می‌رسید فراوان، ولی دریغ

خطش تمام، كوفی و مهرش فریب بود

اما حبیب، رنگ خدا داشت نامه‌اش

اما حبیب، جوهرش «امن یجیب» بود

یك دشت، سیب سرخ، به چیدن رسیده بود

باغ شهادتش، به رسیدن رسیده بود


بند سیزدهم

تو پیش روی، و پشت سرت آفتاب و ماه

آن یوسفی كه تشنه برون آمدی ز چاه

جسم تو در عراق و سرت رهسپار شام

برگشته‌ای و می‌نگری سوی قتلگاه

امشب، شبی‌ست از همه شب‌ها سیاه‌تر

تنهاتر از همیشه‌ام ای شاه بی سپاه

با طعن نیزه‌ها به اسیری نمی‌رویم

تنها اسیر چشم شماییم، یك نگاه!

امشب به نوحه خوانی‌ات از هوش رفته‌ام

از تار وای وایم و از پود آه آه

بگذار شام، جامه‌ی شادی به تن كند

شب با غم تو كرده به تن، جامه‌ی سیاه!

بگذار آبی از عطشت نوشد آفتاب

پیراهن غریب تو را پوشد آفتاب


بند چهاردهم

قربان آن نی یی كه دمندش سحر، مدام

قربان آن می یی كه دهندش علی الدوام

قربان آن پری كه رساند تو را به عرش

قربان آن سری كه سجودش شود قیام

هنگامه‌ی برون شدن از خویش، چون حسین(ع)

راهی برو كه بگذرد از مسجدالحرام

این خطی از حكایت مستان كربلاست:

ساقی فتاد، باده نگون شد، شكست جام!

تسبیح گریه بود و مصیبت، دو چشم ما

یك الامان ز كوفه و صد الامان ز شام

اشكم تمام گشت و نشد گریه‌ام خموش

مجلس به سر رسید و نشد روضه‌ام تمام

با كاروان نیزه به دنبال، می‌روم

در منزل نخست تو از حال می‌روم

"علیرضا قزوه"


من خادم حسینم

حاشا كه من جدا ز شه كربلا شوم

حاشا كه من مخالف اهل ولا شوم

بیگانگى چرا كنم از شاه انس و جان

با دشمنان دین خدا آشنا شوم؟

ابن زیاد كیست كه ما را دهد پناه؟

حاشا كه من مطیع به شمر دَغا شوم

هرگز جدا نمى‏شوم از شاه كربلا

بایست با گروه بلا هم صدا شوم

آیا رواست دامن پاكش كنم رها؟

دور از طریق و صحبت اهل وفا شوم؟

آخر كدام رتبت از این بیشتر كه من

بر نور چشم فاطمه صاحب ‏لوا شوم

صد بار اگر دو دست من از تن جدا شود

حاشا كه من جدا ز شه نینوا شوم

در راه دوست گر بكشندم هزار بار

باز آرزو كنم كه به دینم فدا شوم

با بذل جان، به عرش رسانم سریر فخر

گر مایه سرور دل مصطفا شوم

آخر كدام رتبت از این خوبتر كه من

خدمتگزار آل رسول خدا شوم

این فخر را به مُلك دو عالم نمى‏دهم

كاندر جهان، غلام شه كربلا شوم

در راه دوست از سر و از جان گذشته‏ام

حاشا كه در خیالِ سر و دست و پا شوم

در راه دوست، هرچه رسد بهر من نكوست

گر من فداى آن شه گلگون‏ قبا شوم

عین‏الحیات را نكنم اعتنا یقین

گر خضروار بر لب آب بقا شوم

آب فرات چیست كه لب تر كنم از او؟

آن به كه پیرو خَلَفِ مرتضا شوم

آیا رواست تشنه بود پیشواى من

من آب خورده، بى‏خبر از پیشوا شوم

من با خداى خویش چنین عهد كرده‏ام

كاماج تیر و نیزه و تیغ بلا شوم

بر هر بلا كه روز ازل گفته‏ام بلى

باید به آن بلا و مِحَن مبتلا شوم

مِهر حسین در رگ و خونم گرفته جاى

من آن نِیَم ز خیل شهیدان، سوا شوم

پروانه‏ام به شمع حقیقت، چه غم مرا

در عشق اگر بسوزم و یكسر فنا شوم

من خادم حسینم و جانم فداى اوست

این فخر بس كه خادم میر هدى شوم

یارب! روا مدار كه روزى در این جهان

من از گروه صبر و سعادت جدا شوم

آماده‏ام به راه خدا بذل جان كنم

باید صبور در همه جور و صفا شوم

در آستان ما كه «رسولى» مدیحه‏گوست

او را شفیع جرم به روز جزا شوم

عباس رسولى

+ نوشته شده در  شنبه 1388/10/05ساعت 6:10  توسط حسین  | 

82شعر(ویژه نامه عاشورا)

سوگواره حضرت اباالفضل علیه السلام


 


 

دست و دریا

کنار دل و دست و دریا، اباالفضل!

تو را دیده ام بارها؛ یا اباالفضل!

تو، از آب، می آمدی، مشک بر دوش-

و من، در تو، غرق تماشا؛ اباالفضل!

اگر دست می داد، دل می بریدم

به دست تو، از هر دو دنیا، اباالفضل!

دل- از کودکی- از فرات، آب می خورد

و تکلیف شب:" آب، بابا، اباالفضل."

تو- لب تشنه- پرپرشدی، شبنم اشک-

به پای تو می ریزم، اما، اباالفضل!

فدک، مادری می کند کربلا را؛

غریبی، تو- هم- مثل زهرا، اباالفضل!

تو را هر که دارد، زغم، بی نیاز است؛

وفا- بعد از این- نیست تنها، اباالفضل!

تو با غیرت و، آب و، دست بریده:

قیامت، به پا می کنی؛ یا اباالفضل!

"ابوالقاسم حسینجانی"

سقا تشنه لب

دست تو در نهر جا مانده است

روی دست آب ها مانده است

روز میلاد تو هم دیدیم

چشم ها در کربلا مانده است

زخم هایت تا همیشه داغ

در دل و در جان ما مانده است

رفته اید و رود و دریا نیز

تشنه روی شما مانده است

گریه ات از ظهرعاشورا

در نگاه نینوا مانده است

خلق را سوزانده اندوهت

سرخ در خون خدا مانده است

تو ابوالفضلی تو سقایی

با تو دریا هم صدا مانده است

تلخ می سوزد فرات از درد

بعد از تو در بلا مانده است

آب می گوییم و می گرییم

چشم تو در آب ها مانده است

"عزیزالله زیادی"

علمدار نیامد

آن ماه پری روی پری وار نیامد

خون گریه کن ای عشق علمدار نیامد

در خیمه برباد کسی زار چنین گفت:

" شد وعده علمدار به دیدار نیامد"

امشب عطش نور به رقص آمده با خاک

اما مه موعود شب تار نیامد

دیریست که من دوخته ام چشم به راهش

دانست که من منتظرم یار نیامد

ای وای به ما شب زدگان، وای به ما، آه

خورشید چرا صبح پدیدار نیامد؟!

با داغ تو می خواست دلم شعر بگوید

اشک آمدم از دیده و گفتار نیامد

"بهروز قزلباش"

مرگ و مشک و ماه

مشک تشنه

ماه تشنه

خیمه گاه تشنه تر

ماه از میان نخل های شرمگین گذشت

چشمهای مست مرگ

مشک و ماه را به خواب دید

مشک سیر

تشنه

خیمه گاه منتظر

ماه دستهای خویش را به آب داد

چشم های خویش را به آفتاب

مرگ

همچنان به مشک خیره مانده بود

تیری از کمان پرید

مشک مرد و

ماه تشنه جان سپرد

خیمه گاه، بغض کودکان خویش را

به آسمان سپرد

مرگ مانده بود و 

ماه می گذشت

شط

       - هنوز تا همیشه-     

        روسیاه می گذشت.

"سید ضیاء الدین شفیعی"


ده بند عاشورایی


 

1 عاشورا غنیمت نیست قیمت است

قیمت آب و آبرو در پریشانی پرنده و سنگباران سایه ها

2 عاشورا ابتدای عشق است در پایانه تشنگی با بادبانی برافراشته از خون

3 عاشورا بینوائی نیست جهانی نی است و نوا جهانی پر از پرنده و میله های سوخته

4 عاشورا برگ نیست جنگلی است بر پلکهای بهار

با سپیداری سرخ ایستاده بر نقش پاییزیان

5 عاشورا غریب نیست در سایه شعله ها

شمشیر افتاده ای است ایستاده در انتهای زمان با لبخندی آشنا

6 عاشورا میدان و مرگ نیست مرد است

و مرد، میدان است میدان سرنوشت بی سرگذشت در بی قراری زنجیر و دل

7 عاشورا تماشا نیست طاقت است و قیامت غیرت بر قامت زمین

8 عاشورا چشم نیست  اشک است در رقص آبی آزادگان بی حضور باران سرخ تشنگان

9 عاشورا شور گل است شکفته روی شمشیرها و شانه ها       

10 عاشورا نام نیست نشان است

عاشورا شناسنامه من است با نام تو که در خروش خون تو شمشیر می شود قربان نام تو

      "سید علی میر باذل"


تاوان این خون تا قیامت ماند برما


 

روزی که در جام شفق مل کرد خورشید

بر خشک چوب نیزه ها گل کرد خورشید

شید و شفق را چون صدف در آب دیدم

خورشید را بر نیزه گوئی خواب دیدم

خورشید را بر نیزه؟ آری اینچنین است

خورشید را بر نیزه دیدن سهمگین است

برصخره از سیب زنخ برمی توان دید

خورشید را بر نیزه کمتر می توان دید

در جام من می پیش تر کن ساقی امشب

با من مدارا بیشتر کن ساقی امشب

بر آبخورد آخر مقدَّم تشنگانند

می ده حریفانم صبوری می توانند

این تازه رویان کهنه رندان زمینند

با ناشکیبایان صبوری را قرینند

من صحبت شب تا سحوری کی توانم

من زخم دارم من صبوری کی توانم

تسکین ظلمت شهر کوران را مبارک

ساقی سلامت این صبوران را مبارک

من زخمهای کهنه دارم بی شکیبم

من گرچه اینجا آشیان دارم غریبم

من با صبوری کینه دیرینه دارم

من زخم داغ آدم اندرسینه دارم

من زخمدار تیغ قابیلم برادر

میراث خوار رنج  هابیلم برادر

یوسف مرا فرزند مادر بود در چاه

یحیی! مرا یحیی برادر بود در چاه

از نیل با موسی بیابانگرد بودم

بر دار با عیسی شریک درد بودم

من با محمد از یتیمی عهد کردم

با عاشقی میثاق خون در مهد کردم

بر ثور شب با عنکبوتان می تنیدم

در چاه کوفه وای حیدر می شنیدم

بر ریگ صحرا با اباذر پویه کردم

عمار وَش چون ابر و دریا مویه کردم

تاوان مستی همچو اشتر باز راندم

با میثم از معراج دار آواز خواندم

من تلخی صبر خدا در جام دارم

صفرای رنج مجتبی در کام دارم

من زخم خوردم صبر کردم دیر کردم

من با حسین از کربلا شبگیر کردم

آن روز در جام شفق مل کرد خورشید

بر خشک چوب نیزه ها گل کرد خورشید

فریادهای خسته سر بر اوج میزد

وادی به وادی خون پاکان موج میزد

بی درد مردم ما خدا، بی درد مردم

نامرد مردم ما خدا، نامرد مردم

از پا حسین افتاد و ما برپای بودیم

زینب اسیری رفت و ما بر جای بودیم

از دست ما بر ریگ صحرا نطع کردند

دست علمدار خدا را قطع کردند

نوباوه گان مصطفی را سربریدند

مرغان بستان خدا را سربریدند

دربر گریز باغ زهرا برگ کردیم

زنجیر خائیدیم و صبر مرگ کردیم

چون بیوه گان ننگ سلامت ماند برما

تاوان این خون تا قیامت ماند برما

روزی که در جام شفق مل کرد خورشید

بر خشک چوب نیزه ها گل کرد خورشید

علی معلم


ساقى عطشان


 


 

عباس یعنى تا شهادت یكه تازى

عباس یعنى عشق یعنى پاكبازى

عباس یعنى با شهیدان همنوازى

عباس یعنى یك نیستان تكنوازى

عباس یعنى رنگ سرخ پرچم عشق

یعنى مسیر سبز پر پیچ و خم عشق

با عشق بودن تا جنون، یعنى ابو الفضل

خورشید در دریاى خون، یعنى ابوالفضل

جوشیدن بحر وفا، معناى عباس

لب تشنه رفتن تا خدا، معناى عباس

صد چاك رفتن تا حریم كبریائى

صد پاره گشتن در مسیر آشنائى

بى‏ دست‏ با شاه  شهیدان، دست دادن

بى ‏سر، به راه عشق و ایمان سرنهادن

بى ‏چشم، دیدن چهره رؤیائى یار

جارى شدن در دیده دریائى یار

بى ‏لب نهادن لب به جام باده عشق

بى‏ کام نوشیدن تمام باده عشق

این است مفهوم بلند نام عباس

در ساحل بى ‏ساحل آرام عباس

یك مشك آب عشق و دریائى طراوت

یك بارقه از حق و خورشیدى حرارت

وقتى كه از آب گوارا روزه مى‏كرد

دریاى تشنه آب را دریوزه مى‏كرد

وقتى كه اقیانوس را در مشك مى‏ریخت

از چشمه چشمان دریا اشك مى‏ریخت

در آرزوى نوش یك جرعه از آن لب

جان فرات تشنه آتش بود از تب

خون على عباس را تقریر مى‏كرد

آیات سرخ عشق را تفسیر مى‏كرد

وقتى ز فرط تشنگى آلاله مى‏سوخت

گلهاى زهرا از لهیب ناله مى‏سوخت مى‏سوخت

در چنگال شب باغ ستاره

مى‏سوخت جانش از تف داغ ستاره

آمد به سوى خیمه، اقیانوس بر دوش

آمد نداى خون حق را حلقه برگوش

عباس بود و لشگر شب در مقابل

عباس بود و مجمر خورشید در دل

رگبار تیر كینه بر عباس بارید

اختر ز ابر سینه بر عباس بارید

وقتى که قامت پیش خورشید آب مى‏كرد

طفل حزین عشق را سیراب مى‏كرد

وقتى ید پورعلى از دست مى‏رفت

تا خلوت ساقى كوثر مست مى‏رفت

وقتى كه چشمش تیر را خوناب مى‏كرد

روى عروس عشق را سیماب مى‏كرد

پایان او آغاز قاموس وفا بود

پایان او آغاز كار مصطفى بود

با گامهاى شور آهنگى دگر زد

بر چهره شب رنگ رخسار سحر زد

عباس یعنى یك نیستان تكنوازى

هفتاد و دو آهنگ حق را همنوازى

" خلیل شفیعى "

+ نوشته شده در  شنبه 1388/10/05ساعت 5:40  توسط حسین  | 

88شعر(ویژه نامه حضرت عباس(ع))

زلالتر از آبها

نوحه، محرم، حضرت عباس

 

می‌دانم تو زلالتر از آنی که بشود شعری درباره‌ات سرود.

تو آنقدر زیبایی که تا نامت به میان می آید، برق شعف در چشمهای دقیقه‌هایم می‌افتد.

بر من مباد با این زلالی، جانب آبها را بگیرم! اصلاً خود آبها می‌گویند:

دستهایت از تمام شعرهایی که زیر این آسمان است، آبی‌تر و شفاف‌تر است.

 

سالها با تقویم شناخته می‌شوند و همه تقویم ها، بوی پنجره می‌دهند؛

چون نمی‌شود در طول سال، تو را زمزمه نکرده باشند.

همه روزهای خدا قشنگ است؛ چون زیبایی نامت از ماه هم فراتر می‌رود.

چه می‌گویم؟

اصلاً ماه، چراغ خود را به احترام نامت خاموش کرده است.
ای خورشید پرطراوت عشق! درها را که بیدلیل نمی‌گشایی.

حکمتی هست ای مطلع غزلهای امید، یا باب الحوائج!

تا تو هستی جهان به اسطورهای دیگر نیم نگاهی هم ندارد.

من اما از چه بگویم؟

از بلندای قامتت که سروها بر آن سجده بردند؟

از قوت بازوانت که برای همیشه افتخاری روشن است؟

 

یا عباس! نام تو به میان آمده است و کلمات سبز شعر، دفترم را به آن سوی مرزهای باران کشانده است.

همیشه حق با دفترم است که می‌گوید:

هر دلی که از رنگ دستهایت نقش نپذیرد، گناهی نابخشودنی است.

 

نوشته: عباس سرو ایستاده


راز روضه گل یاس

نوحه، محرم، حضرت عباس

 

این چه سرّی است که در شب تاسوعا، عشاق حضرت عباس، روضه خوان گل یاس علی هستند و نغزتر این که در شب شهادت آن یاس کبود، کاروان دل را به کنار نهر علقمه فرود می‌آورند؟ شاید بپرسی چرا ذکر لبشان «یابن الزهرا یا ابوفاضل مدد» است؟ مگر نه این که عباس پسر ام البنین است؟

اینک به تو می‌گویم. ابتدای این داستان از آن جاست که عباس در آغوش ام البنین به بیعت حسین درآمد و پیش کشی این بیعت سبز را در ظهر عاشورا با دو دست و دو چشم آورد:

چون میوه داد فراوان درخت بشکند از پای

ثمر که داد نهالم چه غم اگر که شکستم

دو دست من ثمرم بود پیش پات افتاد

خجل ز هدیه ناقابلم به پیش تو هستم

و این داستان ادامه داشت تا آن جا که آن عمود آهنین بر فرق این نازنین متبرک شد! و آن سلاله ناس از مرکب بر زمین داغ کربلا افتاد:

بلند مرتبه شاهی ز صدر زین افتاد

اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد

نه صبر کن! هنوز داستان تمام نشده؛ هنوز لحظه سبز دیدار را برایت نگفته ام. اکنون خودت را آماده کن. آری درست حدس زدی. زمزمه عباس به برادر در واپسین لحظات این بود:

بود امیدم که آید بر سرم ام البنین

مادرت فاطمه آمد عوض مادر من


عباس سرو ایستاده

حضرت عباس

 

ای ماه بنی‌هاشم! تمام سروهای ایستاده، مرید تواَند؛ آن هنگام که نام تو در گیتی رقم می‌خورَد

و کبوتران، بالهای خود را به احترام آفرینش دو دستت بر هم می‌زنند

...که میلاد و وداع کشتگان تیغ عشق، هر دو به رنگ شادی است.

 

ای پرچمدار سپاه اسلام، نام تمام یاسها را عباس گذاشتند.

 

السلام یا بابالحوائج

 

عباس؛ یعنی دو چشم نگران از تشنگی کبوترانِ بی پناه.

عباس؛ یعنی نگهبان چادر سرخ گلبرگهای شقایق.

عباس؛ شاهد دیروز و شهید فرداست.

 

وقتی می‌خندد، معصومیت علی را در چاهِ به اشک نشسته چشمان عمیقش نظاره خواهی کرد؛
خورشیدی است که بلندای پیشانیاش، پرچم «نصرٌ من الله» محمدی است.
 

عباس، یعنی فانوس خیمه خاطرات حسین و موسیقی افلاک در دستگاه معرفت و وفا.

 

ای آینه ‌دار کربلا و ای دست بیرون‌آمده از آستین خدا!

شوق رسیدنت، شعبان را سرمست کرد و شور رشادتت عاشورا را ابدی!

 

ای شعله خانه علی علیه‌السلام! ملائک، آرزومند تواَند.

وقتی شناسنامه‌ات را به مُهر مِهر حسین آذین کردند،

 

در سه ایستگاه، بوی بهشت را از تو استشمام کردیم: ولادت، شهامت، شهادت.

 

نوشته‌: رزیتا نعمتی


فقط سراغ یکی...

نوحه، محرم، حضرت عباس

 

طاقت نداشت غم بچه‌ها را میان چشمانشان ببیند. برای همین از مولا خواست او را دیگر با این نام نخواند و نام دیگری برای او انتخاب کند. از آن روز، فاطمه دیگر فاطمه نبود، بلکه «ام‌البنین» یعنی مادر پسرها بود.

او بارش پنهانی چشمان مولا را بارها دیده بود. ناله‌هایش را هم زیاد شنیده بود و آه محزونی که با همه بی‌کلامی‌اش به اندازه تمام طول تاریخ حرف برای گفتن داشت؛ به ‌ویژه وقتی از فاطمه علیهاالسلام و پدرش یاد می‌کرد. با این‌حال، این گریه حسابی نگرانش کرده بود، این اشک‌ها و بوسه‌ها.

او آمده بود تا پسرانی مثل شیر، بی‌پروا به دنیا بیاورد. آمده بود تا فرزندانی سالم، قوی و جسور به پدرشان تقدیم کند، ولی انگار این نوزاد، نقصی در دستانش دارد که مولا آن‌قدر آنها را وارسی می‌کند و اشک می‌ریزد، می‌بوسد و گریه می‌کند.

او به پسرانش سفارش کرده بود که هیچ‌گاه حسن و حسین‌ علیهما‌السلام را برادر صدا نزنند. به آنها گوشزد کرده بود که آنها پسران ِ دختر پیامبر و سرور جوانان اهل بهشتند و اگرچه پدرشان یکی است، ولی از سوی مادر اشتراکی بینشان وجود ندارد تا آنان را برادر صدا بزنند. آنها فقط باید بگویند آقا، سرور، مولا، همین و بس.

چقدر این پسر به پدرش شبیه بود؛ با همان ابهت و وقار، با همان بازوان و توان، فقط با قامتی کمی بلندتر. آن روز هم همه خیال کرده بودند مولا است که در طلیعه لشکر، آن‌چنان می‌تازد، با همان زره بی‌پشت بر تنی که هیچ‌گاه به دشمن پشت نکرده است. وقتی به سوی لشگرگاه برمی‌گردد و نقاب از صورت برمی‌گیرد، کسی جز پسر نیست که هنوز نوجوان است. حالا اشک شوق در چشمان پدر می‌جوشد.

چقدر این پسر به پدرش شبیه بود؛ با همان ابهت و وقار، با همان بازوان و توان، فقط با قامتی کمی بلندتر. آن روز هم همه خیال کرده بودند مولا است که در طلیعه لشکر، آن‌چنان می‌تازد، با همان زره بی‌پشت بر تنی که هیچ‌گاه به دشمن پشت نکرده است.

دیگر کار از کار گذشته بود. همه این را می‌دانستند. اگر شمشیر زهرآلود نبود، به تنهایی نمی‌توانست مولا را از آنها بگیرد. دستان لرزانی با کاسه‌های شیر پشت در انتظار می‌کشیدند، ولی مولا فرزندانش را در تنهایی می‌‌خواست. مثل همیشه سفارش به پرهیزکارى، پرهیزکارى، پرهیزکارى. مثل همیشه سفارش به یتیمان، یتیمان، یتیمان. مثل همیشه سفارش به نماز، همسایه، خویشاوندان و مثل همیشه سفارش به فرزندان درباره دو ریحانه پیامبر و نگاهی به صورت بزرگ ‌ترین پسر ام‌البنین و ادامه نگاه بی‌فروغش به صورت نورانی و نگران پسر فاطمه علیهاالسلام. مولا دیگر رمقی حتی برای نگاه نداشت. پس چشمانش را بست.

خیلی‌ها دارند می‌روند، خیلی‌ها هم مانده‌اند. این قانون دنیاست. عده‌ای باید بروند تا بقیه بمانند، ولی حالا برعکس شده. قرار است آنها که می‌روند، تا ابد بمانند. مادر نگران است، برای همه. سفارش‌هایش را هم کرده است، ولی باز دلش آرام نمی‌گیرد. سال‌هاست این صحنه را در ذهنش مرور می‌کند. آخرِ ماجرا را هم می‌داند. برای همین بیشتر نمی‌خواهد بماند. او که همیشه فرزندان فاطمه علیهاالسلام را بر فرزندان خود مقدّم داشته، حالا هم بیشتر نگران اوست تا پسرانش. مادر پسرها می‌رود در‌حالی‌که می‌داند دیگر مادر پسرها نیست.

در این چند ماه، گفته‌های مولا مثل تصویری شفاف از جلوی چشمش عبور می‌کردند. پیش از اینکه کاروان به مدینه برسد و صدای شیون از مردم برخیزد، او خودش را برای همه چیز آماده کرده بود. هر کسی سراغ کسی را می‌‌گیرد؛ یکی سراغ پدر؛ دیگرى، برادر؛ دیگرى، شوهر و یکی سراغ همه کسش را می‌گیرد. او فقط سراغ یکی را می‌گیرد. هر خبری که می‌شنود، باز سراغ یکی را می‌گیرد. برایش از پسرانش خبر آورده‌اند. از عباس رشید که تکه‌های بدنش را در حاشیه علقمه کنار هم چیده‌اند و به خاک سپرده‌اند. برایش از عون خبر آورده‌اند، از محمد، از عثمان. او فقط سراغ یکی را می‌گیرد.

مادر پسرهایی که دیگر نیستند، فقط می‌نالد و می‌گوید: «از حسین چه خبر؟»

 

نوشته: سید حسین ذاکرزاده


عباس، یعنی الفبای مروّت

نوحه، محرم، حضرت عباس

 

 

همیشه‌ی خدا نام عباس با یاد حسین همخانه بوده است! چرا که عباس گفته است: «زندگی ام در بندگی حسین معنا می‌شود» و این یعنی نهایت عشق.

هرم عطش را که می‌شنود، رخصت می‌گیرد و دل به دریا می‌زند.

شریعه، هنوز چشم های نگران عباس را در حافظه دارد و اگر نم اشک عباس نبود، برای همیشه، فرات عقیم می‌ماند.

عباس به مرگ نمی‌اندیشید، به مرگ می‌خندد و می‌داند شهادت، پشت نخلها ایستاده است. برای شهادت انتظار می‌کشد و انتظار چقدر دشوار است.

عباس چشم به راه شهادت است و غمناک از وعده ای که نتوانسته به آن وفا کند؛ وعده آب به اصحاب خمیه.

چه سخت می‌گذرد بر عباس و چه آشوبی است در دلش.

شهادت، انتظار کودکان و اهل خیمه، فرات، شرم و... در نگاه عباس صف کشیده‌اند و چشمان او، فراتی زاینده است که تلخ می‌جوشد.

عباس رمز مردانگی و راز وفاداری های شگفت آور است.

نام عباس، یادآور خانه کاهگلی امّ البنین است!

نام عباس، تبسم اشتیاق بر لبان حسین است.

راز مردانگی در دستان او نهفته است و فرات تا همیشه عطش، تشنه دستهای با وفای او خواهد ماند.

عباس و آب، توأمان وفاداری‌اند بر کناره شط.

ترنم عاشقانه کلمه عباس، روح بخش دل های بی جان است و قرار جان های پریشان.

عباس

عباس

عباس


برگرفته از کتاب: از عشق تا دمشق - مجتبی تونه ای


دو بیتی هایی برای عباس

حضرت عباس علیه السلام

 

ای عطــر گــل یاس! دلـم را دریاب!

ای منبع احساس دلم را دریاب
من تشنه یک قطره محبت هستم
یا حضـرت عباس! دلم را دریاب

 

جلیل صفربیگی

 

عــباس، رخ تــو مـاه نوخاسته شد
از جـلوه تـو، رونـق مه کاسته شد
از پرده درآمدی و گفتی که حسین
گل بود و به سبزه نیز آراسته شد

 

محمدجواد غفورزاده (شفق)

 

جـانـبـازی بی‌شماره یعنی عباس

سجـاده پـُرستـاره یعنی عباس

بر دفترِ سبز عشق پایانی نیست

معشوق هزارباره یعنی عباس

 

حجت الله مؤمنی

 

 

به شوق آسمان یا کاشف الکرب!
پـرم از نـاگهـان یـا کــاشــف الـکـرب!

بـه دستانت قسم امشب دلم را

به سوی خود بخوان یا کاشف الکرب!

 

حبیب نظاری

 

دل تـو تشنه و بی‌تاب می‌رفت
به لبیک «عمو به شتاب» می‌رفت
تو دست رود را رد کردی آن روز
اگــر نــه آبـــروی آب مــی‌رفــــت

 

حبیب نظاری

 

امــام عـشـق را مــاه مـنـیری
وفــاداران عـالــم را امـــیــــری
دو دستت گرچه افتادند بر خاک
به خاک افتادگان را دست گیری

 

حبیب نظاری

 

کسی جز دست تو آب آورش نیست
کسی سقّـای باغ پرپرش نیست
دریــغ از او چــرا کــردنــد آن قــــوم
مگر این آب، مهر مادرش نیست؟

 

حبیب نظاری

حضرت عباس علیه السلام

 

عطش را با نگاه آورده بودند
ولی سرشار آه آورده بودند
تـمـام کودکان تشنه آن روز
به دست تو پناه آورده بودند

 

حبیب نظاری

 

 

من از تو شرم دارم دستِ خود را
تو دادی هم دل و هم دستِ خود را
عــلــم از دســت تــو افـتـاد امـا
علــم کــردی به عالم دستِ خود را

 

حبیب نظاری

 

هر چند ز غربتت گزند آمده بود
زخمت به روان دردمند آمده بود
گـویـند که از هیبت دریای دلت
آن روز زبـان آب بــنــد آمـده بود

 

 

سلمان هراتی

 

ذکر دل و جان عاشقان، مردی توست
ورد لب مردان جهان، مردی توست
تاریخ عـطـشنـاک دل شـیـعـه هـنوز
سیراب شریعه جوان‌مردی توست

 

محمدرضا محمدی نیکو

 

 

یادم ز وفـای اشجع الناس آید
وز چشم ترم سوده الماس آید
آید به جهان اگر حسین دگری
هـیـهـات برادری چو عبـاس آید

 


یکتاست عباس

پرچم حضرت عباس علیه السلام

 

جـمــال حــق ز سـر تا پاست عباس

بــه یـکتــــایی قسم، یکتاست عباس

خـــــدا دانـــــد کـــه از روز ولــــادت

امــام خــویـش را می خواست عباس

عــلــم در دست، مشک آب بردوش

که هم سر دار و هم سقاست عباس

نــه در دنــیــا بــود بــاب الـــحوائـــج

شــفــیــع خلـــق در عقباست عباس

هنوز از تشنه کامان شرمگین است

بـبـیــن در عـلـقــمــه تنهاست عباس

اگــــــرچــه زاده ام الـبـنـیـن اسـت

ولــیـــکن مــادرش زهـــراست عباس

 

اباالفضل

السلام علیک یا ابالفضل العباس

 

کـســی از نــام اباالـفـضــل اگــر دم بـزنـد

عـشق پیدا شود و خیمه به عالم بزند

دل، همان بس که به باغ تو شکوفا شود و
چشم بگذار که در وصف تو شبنم بزند
دســت، هـنـگـامـه نـقـّاشی تـو آه کـشد
عـشق، بـگـذار قـرار همه بر هم بزند
دیــده از نـام اباالـفـضـل چـراغـان شـود و
تــکــیــه بـر کـوچـه آیـیـن مـحرّم بزند
یک توسل به تو کافی است دری باز شود
عشق پیدا شود و خیمه به عالم بزند

 

 

 


سروده : رزیتا نعمتی


عباس نامدار

در ستایش حضرت ابوالفضل العباس

حضرت عباس عليه السلام

 

عشــاق چــون به درگهِ معشوق رو کنند
از آب دیـدگان تنِ خود شستشو کنند
اول قــدم ز جــان و ســرِ خــویـش بگذرند
در خون دل تهیه‌ی غسل و وضو کنند
از تیغ دولت بر تـنشان زخــمــی ار رســد
آن زخـم را ز سـوزن مــژگان رفو کنند
قربانِ عاشقی که شهیدان کــوی عشق
در روز حــــشــر رتــبـه‌ی او آرزو کنند
عــبــاس نــامــدار کـــه شـاهـــان روزگار
از خـــاک کــوی او طــلــب آبــرو کنند
میرابِ آب بود و لب تشـنـه جــان سپـــرد
می خواست آب کوثرش اندر گلو کنند
بی دست ماند و داد خدا دست خود به او
آنـان کـه مـنـکـرنـــد بگو رو به رو کنند
گر دست او نـه دست خداییست پس چرا
از شــاه تــا گدا همه روسوی او کنند
درگاه او چون قـبـله‌ی ارباب حـاجـت است
بـاب الــحوائجش همه جا گفتگو کنند
ذاکر برای آن که مـسمی به اسم اوست
امــیــد آن کــه عـاقـبتش را نکو کنند

 

سیدعباس جوهری

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/10/03ساعت 9:2  توسط حسین  | 

88شعر

اى حرمت قبله حاجات ما

امام حسین

اى حرمت قبله حاجات ما

یاد تو تسبیح و مناجات ما

تاج شهیدان همه عالمى

دست على، ماه بنى هاشمى

همقدم قافله سالار عشق‏

ساقى عشاق و علمدار عشق

سرور و سالار سپاه حسین

داده سر و دست براه حسین

عم امام و اخ و ابن امام

حضرت عباس علیه‎السلام

اى علم كفر نگون ساخته

پرچم اسلام برافراخته

مكتب تو مكتب عشق و وفاست‏

درس الفباى تو صدق و صفاست

شمع شده، آب شده، سوخته

روح ادب را، ادب آموخته

آب فرات از ادب تست مات

موج زند اشك به چشم فرات

یاد حسین و لب عطشان او

و آن لب خشكیده طفلان او

ساقى كوثر پدرت مرتضى است

كار تو سقائى كرب و بلاست

هر كه به دردى به غمى شد دچار

گوید اگر یكصد و سى و سه بار

اى علم افراشته در عالمین

اكشف یا كاشف كرب الحسین(1)

از كرم و لطف جوابش دهى‏

تشنه اگر آمده آبش دهى

‏چون نهم ماه محرم رسید

كار بدانجا كه تو دانى كشید

از عقب خیمه صدر جهان‏

شاه فلك جاه ملك آشیان

شمر به آواز ترا زد صدا

گفت كجایند، بنو اختنا(2)

تا برهانند ز هنگامه‏ات

داد نشان خط امام نامه‏ات

رنگ پرید از رخ زیباى تو

لرزه بیفتاد بر اعضاى تو

من به امان باشم و جان جهان

از دم شمشیر و سنان بى امان

دست تو نگرفت امان نامه را

تا كه شد از پیكر پاكت جدا

مزد تو زین سوختن و ساختن

دست سپر كردن و سر باختن

دست تو شد دست شه لافتى‏

خط تو شد خط امام خدا

چار امامى كه ترا دیده‏اند

دست علم‎گیر تو بوسیده‏اند

طفل بدى، مادر والاگهر

برد ترا ساحت قدس پدر

چشم خداوند چو دست تو دید

بوسه زد و اشك ز چشمش چكید

با لب آغشته به زهر جفا

بوسه به دست تو بزد مجتبى

دید چون در كرب و بلا شاهدین‏

دست تو افتاد به روى زمین‏

خم شد و بگذاشت سر دیده‏اش‏

بوسه بزد با لب خشكیده‏اش

حضرت سجاد هم آن دست پاك‏

بوسه زد و كرد نهان زیر خاك

مطلع شعبان همایون اثر

بر ادب تست دلیلى دگر

سوم این ماه چو نور امید

شعشعه صبح حسینى دمید

چارم این مه كه پر از عطر و بوست‏

نوبت میلاد علمدار اوست

شد بهم آمیخته از مشرقین

نور ابوالفضل و شعاع حسین

اى به فداى سر و جان و تنت‏

وین ادب آمدن و رفتنت

وقت ولادت قدمى پشت سر

وقت شهادت قدمى بیشتر

مدح تو این بس كه شه ملك جان

شاه شهیدان و امام زمان

گفت به تو گوهر والا نژاد

جان برادر به فداى تو باد

شه چو به قربان برادر رود

كیست «ریاضى» كه فدایت شود؟

 

سید محمدعلى ریاضى یزدى‏


1- یعنى: اندوه مرا برطرف كن اى بردارنده اندوه از سیماى حسین(علیه السلام)

2- یعنى: كجایند خواهر زادگان من.


باز محرم رسید

حرم امام حسین علیه السلام

باز محرم رسید، دلم چه ماتمزده

کسی میان این دل، خیمه ماتم زده

باز محرم رسید، شدم چه حیران و مست

از این همه عاشقی، دوباره‎ام مست مست

باز محرم رسید، میکده‎ها وا شدند

تمام عاشقانت، واله و شیدا شدند

باز محرم رسید، این من و گریه‎هایم

رفع عطش می‎کند، فرات اشک‎هایم

باز محرم رسید، شهر سیه‎پوش توست

دل، نگران رنج خواهر مظلوم توست

باز محرم رسید، مدرسه عشق باز

کلاس درس زینب، کار نموده آغاز

باز محرم رسید، وعده‎گه بیدلان

فصل جنون و مستی، صاحبِ صاحبدلان

باز محرم رسید، تا سحر آواره‎ام

میان میخانه‎ها، مستم و دیوانه‎ام

باز محرم رسید، عاشقی سوداگریست

گرمی بازار عشق، شور دل زینبیست


بهشت سرخ

امام حسین

اینجا بهشت سرخ بدن‎های بی سر است

اینجا نگارخانه‎ی گل‎های پرپر است

اینجا منا و مشعر و بیت الحرام ماست

اینجا حریم قرب شهیدان داور است

اینجاست قتلگاه شهیدان راه حق

اینجا مزار قاسم و عباس و اکبر است

اینجا به جای جامه‎ی احرام ما به تن

زخم هزار نیزه و شمشیر و خنجر است

اینجا دو طفل زینبم افتد به روی خاک

اینجا به روی سینه‎ی من قبر اصغر است

اینجا برای پیکر صد چاک عاشقان

گرد و غبار کرب و بلا مُشک و عنبر است

اینجا چو آفتاب سرم بر فراز نی

بر کودکان در به درم سایه گستر است

اینجا تنم به زیر سم اسب، توتیا

اینجا سرم به دامن شمر ستمگر است

اینجا به جای جای گلوی بریده‎ام

گلبوسه‎های زینب و زهرای اطهر است

اینجا به یاد العطش کودکان من

هر صبح و شام دیده‎ی میثم، ز خون تر است

 

 "غلامرضا سازگار


خرج عزای تو می‎شوند

امام حسین

آنان که خرج عزای تو می‎شوند

از زائران کرب و بلای تو می‎شوند

جاری کوثرند و مباهات فاطمه

این چشم‎ها که نذر ولای تو می‎شوند

تنها تو قابلی که شهید خدا شوی

هفتاد و دو نفر شهدای تو می‎شوند

خوشه به خوشه گندم ری بعد کشتنت

اطعام سفره‎های عزای تو می‎شوند

مردم به روز حشر که غوغای بی کسی است

دست تهی دخیل گدای تو می‎شوند

گیرم که خیمه‎های تو را زیر و رو کنند

این خانه‎ها حسینیه‎های تو می‎شوند

 

 «جواد حیدری


خون پاکان

عاشورا

روزی که در جام شفق مل کرد خورشید بر

خشک چوب نیزه‌ها گل کرد خورشید

شید و شفق را چون صدف در آب دیدم

خورشید را بر نیزه گویی خواب دیدم

خورشید را بر نیزه آری این چنین است

خورشید را بر نیزه دیدن سهمگین است

بر سخره از سیب زنخ بر می‎توان دید

خورشید را بر نیزه کمتر می‌توان دید

در جام من می بیشتر کن ساق امشب

با من مدارا بیشتر کن ساقی امشب

بر آب خورد آخر مقدم تشنگانند

می ده حریفانم صبوری می‎توانند

این تازه رویان کهنه رندان زمینند

با نا شکیبایان صبوری را قرینند

من صحبت شب تا سحوری کی توانم

من زخم دارم من صبوری کی توانم

تسکین ظلمت شهر کوران را مبارک

ساقی سلامت این صبوران را مبارک

من زخم‎های کهنه دارم بی شکیبم

من گرچه اینجا آشیان دارم غریبم

من با صبوری کینه دیرینه دارم

من زخم داغ آدم اندر سینه دارم

من زخمدار تیغ قابلیم برادر

میراث خوار رنج ‌هابیلیم برادر

یوسف مرا فرزند مادر بود در چاه یحیی!

مرا یحیی برادر بود در چاه

از نیل با موسی بیابانگرد بودم

برادر با عیسی شریک درد بودم

من با محمد از یتیمی عهد کردم

با عاشقی میثاق خون در مهد کردم

بر ثور شب با عنکبوتان می‎تنیدم

در چاه کوفه وای حیدر می‎شنیدم

بر ریگ صحرا با اباذر پویه کردم

عمّار وش چون ابر و دریا مویه کردم

تاوان مستی همچون اشتر باز راندم

با میثم از معراج دار آواز خواندم

من تلخی صبر خدا در جام دارم

صفرای رنج مجتبی در کام دارم

من زخم خوردم صبر کردم دیر کردم

من با حسین از کربلا شبگیر کردم

آن روز در جام شفق مل کرد خورشید

بر خشک چوب نیزه‎ها گل کرد خورشید

فریادهای خسته سر بر اوج می‎زد

وادی به وادی خون پاکان موج می‎زد

بی داد مردم ما خدا، بی درد مردم

نامرد مردم ما خدا، نامرد مردم

از پا حسین افتاد و ما بر پای بودیم

زینب اسیری رفت و ما بر جای بودیم

از دست ما بر ریگ صحرا نطع کردند

دست علمدار خدا را قطع کردند

نو باوه‌گان مصطفی را سر بریدند

مرغان بستان خدا را سر بریدند

در برگ ریز باغ زهرا برگ کردیم

زنجیر خائیدیم و صبر مرگ کردیم

چون بیوه‌گان ننگ سلامت ماند بر ما

تاوان این خون تا قیامت ماند بر ما

روزی که در جام شفق مل کرد خورشید

بر خشک چوب نیزه‌ها گل کرد خورشید

 «علی معلم دامغانی»


در پاسخ محتشم كاشانى

امام حسین علیه السلام

باز این چه آتش است كه بر جان عالم است؟

باز این چه شعله غم و اندوه ماتم است؟

باز این حدیث حادثه جانگذار چیست؟

باز این چه قصه‎ایست كه با غصه توام است؟

این آه جانگزاست كه در ملك دل بپاست‏

یا لشكر عزاست كه در كشور غم است

آفاق پر ز شعله برق و خروش رعد

یا ناله پیاپى و آه دمادم است؟

چون چشمه چشم مادر گیتى ز طفل اشك‏

روى جهان چو موى پدر كشته در هم است

زین قصه سر به چاك گریبان كروبیان‏

در زیر بار غصه قد قدسیان خم است

‏گلزار دهر گشته خزان از سموم قهر

گویا ربیع ماتم و ماه محرم است

‏ماه تجلى مه خوبان بود به عشق

روز بروز جذبه جانباز عالم است

مشكوة نور و كوكب درى نشأتین

مصباح سالكان طریق وفا حسین‏

 

«دیوان كمیانى»


دل می‎تپد برای حسین

امام حسین

محرم آمد و دل می‎تپد برای حسیـن

شعار بزم سخن نام دلگشای حسین

عروج پاک حسیــن است افتخار زمان

و جادوانه‎ترین عشق با ندای حسین

نمــاز عشــق چه شیــریــن و باشکــوه بود

اگر چه غرق به خون است دستهای حسین

شنید نغمه‎ی تکبیـــر جبرئیــــل حزیــــــن

به سجده‎گاه ادب گشت همصدای حسین

ز بردباری خورشید بسی عجیب باشد

که ذره، ذره نگردیــــد در عزای حسین

صدای شبنم مهتاب با نسیـم سحر

ز شوق بوسه ببارید بر لقای حسین

ستاره‎ها همه خاموش در حریم سپهر

ز آه ناله‎ی طفلان و اقـــربای حسیـــن

مرام راه حسین است درس مکتب ما

به عاشقان وفـــادار بر ولای حسیــن

درود بر همــه‎ی شاهــــدان و جانبازان

علی الخصوص بر سقای با وفای حسین

بهانه شمـــع بود صـــادقـــانه پـــــروانه

کند به شیوه عشاق جان فدای حسین

حسین سرچشمه مهر و وفا بود

و نــور دیـــدگان مصــطفـــی بود

و آن گنجینه شهر مدیـنه

نصیب خاک پاک کربلا بود


سالها گفتیم ما از کربلا

خورشید کربلا

سالها گفتیم ما از کربلا

از شهید عشق و میدان بلا

از غمش بر سینه و بر سر زدیم

بوسه بر گهواره اصغر زدیم

باز هم گفتیم: مظلوما حسین!

بی کس و بی بال و پر، تنها حسین!

او ولی اینگونه در آنجا نبود

با خدایش بود، او تنها نبود

بود سیمرغی، نه سیمرغ خیال

داشت آن سیمرغ هفتاد و دو بال

کربلا پیچیده مثل راز بود

بهترین، غمگین‎ترین آواز بود

ما نفهمیدیم عمق راز را

معنی زیباترین آواز را !

کربلا محدود شد بر سر زدن

گل به سر مالیدن و پرپر زدن

تشنه لب گفتیم و هی خوردیم آب

گریه کردن شد برای ما ثواب

کربلا یعنی دو نیرو خوب و بد

یک طرف ایمان و یک سو دیو و دد

یک طرف علم و خدا و روشنی

یک طرف جهل و سیاهی، دشمنی

کربلا یعنی که فردا باز هم

این حقیقت هست و این آواز هم

باز فردا کربلاها می‎رسد

عشق می‎آید، بلاها می‎رسد!

بعد از آن هم کربلا تکرار شد

کربلاها در زمین بسیار شد

گرچه نامش بود نام دیگری

نام دیگر داشت هر خون پیکری

باز هم از جغدهای خشمگین

ریخت فوجی از کبوتر بر زمین

ما فقط در نینوا جا مانده‎ایم

غافل از این کربلاها مانده‎ایم


نوبت محرم

امام حسین

خیز و جامه نیلی کن، روزگار ماتم شد

دور عاشقان آمد نوبت محرم شد

نبض جاده بیدار از بوی خون خورشیدست

کوفه رفتن مسلم گوئیا مسلم شد

ماه خون گواه آمد جوش اشک و آه آمد

رایت سیاه آمد کربلا مجسم شد

پای خون دل واکن دست موج پیدا کن

رو به سوی دریا کن ساحلی فراهم شد

گریه کن! گلاب افشان! گل به خاک می‌افتد

باد مهرگان آمد، قامت علی خم شد

قاسم و تپیدن‌ها، لاله و دمیدن‌ها

مجتبی و چیدن‌ها، گل دوباره خرّم شد

تشنه اضطراب آورد، آب می‌شود عباس

گو فرات، خیبر شو! مرتضی مصمم شد

خادم برادر بود از ره پرستاری

در قدم مؤخر بود، از وفا مقدم شد

نوبت حسین آمد کآورد به میدان رو

نُه فلک به جوش آمد، منقلب دو عالم شد

چرخ در خروش آمد، خاک شعله‌پوش آمد

آسمان به جوش آمد، کشته اسم اعظم شد

بر سر از غم زهرا خاک می‌کند مریم

با مصیبت خاتم تازه داغ آدم شد

گرچه عقده‌ی دل بود آبروی بی‌دل بود

کز هجوم فرصت‌ها این فغان فراهم شد

«یوسفعلی میرشکاک»

ای غبارت توتیای چشم ما ای کربلا

عاشورا

در محرم سینه‎ها غرق ملالی دیگر است

جاری از چل چشمه دلها زلالی دیگر است

با حلولش برنخیــزد جز فغان از عاشقان

طاق ابروی محرم را هلالی دیگر است

بس که لحظه لحظه‌هایش سرخ و عاشورایی است

سیر شیون کردنش امر محالی دیگر است

لحظه‌ای با لحظه‌هایش اشک حرمان ریختن نیست

ناممکن ولی محتاج حالی دیگر است

ماتمش اطفال را سازد چو زالان سوگــوار

در غمش هر شیرخواری شیر زالی دیگر است

چند روزی با علم نی اسبها را هی کنند

کودکان را در محرم قیل و قالی دیگر است

هیچ کس چون ما نگیرد ماتم این ماه را

با محرم شیعیان را اتصالی دیگر است

تشنه یک سینه‌ی سیرم، مرا بسمل کنید

بال بال مرغ بسمل، بال بالی دیگر است

عزتی گر هست جز "هیهات منَ الذِله" نیست

درس عشق آموختن کسب کمالی دیگر است

هرچه داریم از حسین(ع) و عشق او داریم ما

کربلا ای کربلا ای کربلا ای کربلا

 

 «کیومرث عباسی قصری»


به روی نیزه سرگردانی عشق

امام حسین

خوشا از دل نم اشکی فشاندن

به آبی آتش دل را نشاندن

خوشا زان عشقبازان یاد کردن

زبان را زخمه فریاد کردن

خوشا از نی خوشا از سر سرودن

خوشا نی نامه‎ای دیگر سرودن

نوای نی نوایی آتشین است

بگو از سر بگیرد، دلنشین است

نوای نی نوای بی نوایی است

هوای ناله‎هایش، نینوایی است

نوای نی دوای هر دل تنگ

شفای خواب گُل، بیماری سنگ

قلم، تصویر جانکاهی است از نی

علم، تمثیل کوتاهی است از نی

خدا چون دست بر لوح و قلم زد

سر او را به خط نی رقم زد

دل نی ناله‎ها دارد از آن روز

از آن روز است نی را ناله پرسوز

چه رفت آن روز در اندیشه نی

که اینسان شد پریشان بیشه نی؟

سری سرمست شور و بی قراری

چو مجنون در هوای نی سواری

پر از عشق نیستان سینه او

غم غربت، غم دیرینه او

غم نی بند بند پیکر اوست

هوای آن نیستان در سر اوست

دلش را با غریبی، آشنایی است

به هم اعضای او وصل از جدایی است

سرش بر نی، تنش در قعر گودال

ادب را گه الف گردید، گه دال

ره نی پیچ و خم بسیار دارد

نوایش زیر و بم بسیار دارد

سری بر نیزه‎ای منزل به منزل

به همراهش هزاران کاروان دل

چگونه پا ز گل بردارد اشتر

که با خود باری از سر دارد اشتر؟

گران باری به محمل بود بر نی

نه از سر، باری از دل بود بر نی

چو از جان پیش پای عشق سر داد

سرش بر نی، نوای عشق سر داد

به روی نیزه و شیرین زبانی!

عجب نبود ز نی شکر فشانی

اگر نی پرده‎ای دیگر بخواند

نیستان را به آتش می‎کشاند

سزد گر چشم‎ها در خون نشینند

چو دریا را به روی نیزه بینند

شگفتا بی سر و سامانی عشق!

به روی نیزه سرگردانی عشق!

ز دست عشق در عالم هیاهوست

تمام فتنه‎ها زیر سر اوست!

«مرحوم استاد قیصر امین پور»


خاک پای حسین

امام حسین

بال فرشته که خاک پای حسین است

فرش حسینیه عزای حسین است

فاطمه دنبالش است روز قیامت

هر که به دنبال دسته‎های حسین است

شعر من و تو که افتخار ندارد

تلا که خدا مرثیه سرای حسین است

رحمت زهرا برای این که بریزد

منتظر گریه‎ای برای حسین است

در دل مردم چه هست کار نداریم

در دل ما که برو بیای حسین است

دست به سمت کسی دراز نکردیم

هر دو جهان دست ما گدای حسین است

گندم شهر حسین روزی ما شد

باز سر سفره‎ها غذای حسین است

قیمت اشک برای خون خدا هست

دست همان کس که خونبهای حسین است

پرچم کرببلا همیشه بلند است

حافظ پرچم اگر خدای حسین است

هر چه که ما خواستیم فاطمه داده

آنچه فقط مانده کربلای حسین است

 

«علی اکبر لطیفیان»


خورشید جاویدان

امام حسین

ماه بنی هاشم یل میدان، ابوالفضل

روح شرف، شاه جوانمردان، ابوالفضل

بر جان دشمن چون شهاب شب شكن بود

شهباز نام آور یل میدان، ابوالفضل

میر سپاه بیقراران شهادت

نور خدا، وان ساقی طفلان ابوالفضل

آن سربدار كاروان عشقبازان

چشم و چراغ محفل یاران، ابوالفضل

پیچیده در هفت آسمان نام بلندش

جاوید دلها، رهبر عرفان، ابوالفضل

از نام سرخش می‎وزد خورشید توحید

آیینه‎دار مكتب قرآن، ابوالفضل

با شد به گیتی حضرتش باب الحوایج

بر دردهای بی كسی درمان، ابوالفضل

تسخیر دلها می‎كند برق نگاهش

آتش زند بر جان مشتاقان، ابوالفضل

در كشور دلهای مشتاق زمانه

باشد امیر و حاكم و سلطان ابوالفضل

اسطوره‎ی مردانگی و سرفرازی

قلب زمان، خورشید جاویدان ابوالفضل

سقای اردوی عطش روح فتوت

دریای رحمت، فضل بی پایان ابوالفضل

فرما نظر بر عاشقانت، روز محشر

ای حیدر ثانی، شه احسان ابوالفضل

 

محمدرضا كوزه‎گر كالجی(متخلص به قنبر ثانی


خون خدا

امام حسین، محرم

نمی‌دانم تو را در ابر دیدم یا كجا دیدم

به هر جایی كه رو كردم فقط روی تو را دیدم

تو را در مثنوی، در نی، تو را در‌ های و هو، در هی

تو را در بند بند ناله‌های بی صدا دیدم

تو مانند ترنم، مثل گل، عین غزل بودی

تو را شكل توسل، مثل ندبه، چون دعا دیدم

دوباره لیلة القدر آمد و شوریدگی‌هایم

تب شعر و غزل گل كرد و شور نینوا دیدم

شب موییدن شب آمد و موییدن شاعر

شكستم در خودم از بس كه باران بلا دیدم

صدایت كردم و آیینه‌ها تابید در چشمم

نگاهم را به دالان بهشتی تازه وا دیدم

نگاهم كردی و باران یك ریز غزل آمد

نگاهت كردم و رنگین كمانی از خدا دیدم

تو را در شمع‌ها، قندیل‌ها، در عود، در اسپند

دلم را پَرزنان در حلقه پروانه‌ها دیدم

تو را پیچیده در خون، در حریر ظهر عاشورا

تو را در واژه‌های سبز رنگ ربنا دیدم

تو را در آبشار وحی جبرائیل و میكائیل

تو را یك ظهر زخمی در زمین كربلا دیدم

تو را دیدم كه می‌چرخید گردت خانه كعبه

خدا را در حرم گم كرده بودم، در شما دیدم

شبیه سایه تو كعبه دنبالت به راه افتاد

تو حج بودی، تو را هم مروه دیدم، هم صفا دیدم

شب تنهای عاشورا و اشباحی كه گم گشتند

تو را در آن شب تاریك، «مصباح الهدی» دیدم

در اوج كبر و در اوج ریای شام ـ ‌ای كعبه ـ

تو را هم شانه و هم شان كوی كبریا دیدم

دمی كه اسب‌ها بر پیكر تو تاخت آوردند

تو را‌ ای بی‌كفن، در كسوت آل عبا دیدم

دلیل مرتضی! شبه پیمبر! گریه زهرا(س)

تو را محكمترین تفسیر راز «انما» دیدم

هجوم نیزه‌ها بود و قنوت مهربان تو

تو را در موج موج ربنا در «آتنا» دیدم

تو را دیدم كه داری دست در دستان ابراهیم

تو را با داغ حیدر، كوچه كوچه، پا به پا دیدم

تو را هر روز با ‌اندوه ابراهیم، همسایه

تو را با حلق اسماعیل، هر شب همصدا دیدم

همان شب كه سرت بر نیزه‌ها قرآن تلاوت كرد

تو را در دامن زهرا(س) و دوش مصطفی(ص) دیدم

تنور خولی و تنهایی خورشید در غربت

تو را در چاه حیدر همنوای مرتضی دیدم

سرت بر نیزه قرآن خواند و جبرائیل حیران ماند

و من از كربلا تا شام را غار حرا دیدم

به یحیی و سیاوش جلوه می‌بخشد گل خونت

تو را ‌ای صبح صادق با امام مجتبی(ع) دیدم

تو را دلتنگ در دلتنگی شامی غریبانه

تو را بی‌تاب در بی‌تابی طشت طلا دیدم

شكستم در قصیده، در غزل، ‌ای جان شور و شعر

تو را وقتی كه در فریاد «ادرك یا اخا» دیدم

تمام راه را بر نیزه‌ها با پای سر رفتی

به غیرت پا به پای زینب كبری تو را دیدم

دل و دست از پلیدی‌های این دنیا شبی شستم

كه خونت را حنای دست مشتی بی حیا دیدم

چنان فواره زد خون تو تا منظومه‎ی شمسی

كه از خورشید هم خون رشیدت را فرا دیدم

مصیبت ماند و حیرت ماند و غربت ماند و عشق تو

ولا را در بلا جستم، بلا را در ولا دیدم

تصور از تفكر ماند و خون تو تداوم یافت

تو را خون خدا، خون خدا، خون خدا دیدم

 

«علیرضا قزوه»


دردی كشیده‌ام كه دلم داغدار اوست

امام حسین

بند اول

می‌آیم از رهی كه خطرها در او گم است

از هفت منزلی كه سفرها در او گم است

از لا به لای آتش و خون جمع كرده‌ام

اوراق مقتلی كه خبرها در او گم است

دردی كشیده‌ام كه دلم داغدار اوست

داغی چشیده‌ام كه جگرها در او گم است

با تشنگان چشمه احلی من العسل

نوشم ز شربتی كه شكرها در او گم است

این سرخی غروب كه همرنگ آتش است

توفان كربلاست كه سرها در او گم است

یاقوت و دُر صیرفیان را رها كنید

اشك است جوهری كه گهرها در او گم است

هفتاد و دو ستاره غریبانه سوختند

این است آن شبی كه سحرها در او گم است

 

بند دوم

جوشید خونم از دل و شد دیده باز، تر

نشنید كس مصیبت از این جانگدازتر

صبحی دمید از شب عاصی سیاه‌تر

وز پی شبی ز روز قیامت درازتر

بر نیزه‌ها تلاوت خورشید، دیدنی‌ست

قرآن كسی شنیده از این دلنوازتر؟

قرآن منم چه غم كه شود نیزه، رحل من

امشب مرا در اوج ببین سرفرازتر

عشق توام كشاند بدین جا، نه كوفیان

من بی‌نیازم از همه، تو بی نیازتر

قنداق اصغر است مرا تیر آخرین

در عاشقی نبوده ز من پاكبازتر

با كاروان نیزه شبی را سحر كنید

باران شوید و با همه تن گریه سر كنید

 

بند سوم

فرصت دهید گریه كند بی صدا، فرات

با تشنگان بگوید از آن ماجرا، فرات

گیرم فرات بگذرد از خاك كربلا

باور مكن كه بگذرد از كربلا، فرات

با چشم اهل راز نگاهی اگر كنید

در بر گرفته مویه‌كنان مشك را فرات

چشم فرات در ره او اشك بود و اشك

زان گونه اشك‌ها كه مرا هست با فرات

حالی به داغ تازه‌ی خود گریه می‌كنی

تا می‌رسی به مرقد عباس، یا فرات

از بس كه تیر بود و سنان بود و نیزه بود

هفتاد حجله بسته شد از خیمه تا فرات

از طفل آب، خجلت بسیار می‌كشم

آن یوسفم كه ناز خریدار می‌كشم

 

بند چهارم

بعد از شما به سایه‌ی ما تیر می‌زدند

زخم زبان به بغض گلوگیر می‌زدند

پیشانی تمامی‌شان داغ سجده داشت

آنان كه خیمه‌گاه مرا تیر می‌زدند

این مردمان غریبه نبودند، ای پدر

دیروز در ركاب تو شمشیر می‌زدند

غوغای فتنه بود كه با تیغ آبدار

آتش به جان كودك بی شیر می‌زدند

ماندند در بطالت اعمال حجشان

محرم نگشته تیغ به تقصیر می‌زدند

در پنج نوبتی كه هبا شد نمازشان

بر عشق، چار مرتبه تكبیر می‌زدند

هم روز و شب به گرد تو بودند سینه‎زن

هم ماه و سال، بعد تو زنجیر می‌زدند

از حلق‌های تشنه، صدای اذان رسید

در آن غروب، تا كه سرت بر سنان رسید

 

بند پنجم

كو خیزران كه قافیه‌اش با دهان كنند

آن شاعران كه وصف گل ارغوان كنند

از من به كاتبان كتاب خدا بگو

تا مشق گریه را به نی خیزران كنند

بگذار بی شمار بمیرم به پای یار

در هر قدم دوباره مرا نیمه جان كنند

پیداست منظری كه در آن روز انتقام

سرهای شمر و حرمله را بر سنان كنند

یارب، سپاه نیزه، همه دستشان تهی‌ست

بی توشه‌اند و همرهی كاروان كنند

با مهر من، غریب نمانند روز مرگ

آنان كه خاك مهر مرا حرز جان كنند

با پای سر، تمامی شب، راه آمدم

تنهایی‌ام نبود، كه با ماه آمدم

 

بند ششم

ای زلف خون فشان توام لیلة البرات

وقت نماز شب شده، حی علی الصلات

از منظر بلند، ببین صف كشیده‌اند

پشت سرت تمامی ذرات كائنات

خود، جاری وضوست، ولی در نماز عشق

از مشك‌های تشنه وضو می‌كند، فرات

طوفان خون وزیده، سر كیست در تنور؟

خاك تو نوح حادثه را می‌دهد نجات!

بین دو نهر، خضر شهادت به جستجوست

تا آب نوشد از لبت، ای چشمه‌ی حیات

ما را حیات لم یزلی، جز رخ تو نیست

ما بی تو چشم بسته و ماتیم و در ممات

عشقت نشاند، باز به دریای خون، مرا

وقت است تیغت آورد از خود، برون، مرا

 

بند هفتم

از دست رفته دین شما، دین بیاورید!

خیزید، مرهم از پی تسكین بیاورید!

دست خداست، این كه شكستید بیعتش

دستی خدای گونه‌تر از این بیاورید!

وقت غروب آمده، سرهای تشنه را

از نیزه‌های بر شده، پایین بیاورید!

امشب برای خاطر طفل سه ساله‌ام

یك سینه ریز، خوشه‌ی پروین بیاورید!

گودال، تیغ كند، سنان‌های بی شمار

یك ریگزار، سفره‌ی چرمین بیاورید!

سرها ورق ورق، همه قرآن سرمدی‌ست!

فالی زنید و سوره‌ی یاسین بیاورید!

خاتم سوی مدینه بگو بی نگین برند!

دست بریده، جانب ام‌البنین برند!

 

بند هشتم

خون می‌رود هنوز ز چشم تر شما

خرمن زده‌ست ماه، به گرد سر شما

آن زخم‌های شعله فشان، هفت اخترند

یا زخم‌های نعش علی اكبر شما؟

آن كهكشان شعله‌ور راه شیری است

یا روشنان خون علی اصغر شما؟

دیوان كوفه از پی تاراج  آمدند

گم شد نگین آبی انگشتر شما

از مكه و مدینه، نشان داشت كربلا

گل داد (نور ) و (واقعه) در حنجر شما

با زخم خویش، بوسه به محراب می‌زدید

زان پیشتر كه نیزه شود منبر شما

گاهی به غمزه، یاد ز اصحاب می‌كنی

بر نیزه، شرح سوره‌ی احزاب می‌كنی

 

بند نهم

در مشك تشنه، جرعه‌ی آبی هنوز هست

اما به خیمه‌ها برسد با كدام دست؟

برخاست با تلاوت خون،  بانگ یا اخا

وقتی «كنار درك تو، كوه از كمر شكست»

تیری زدند و ساقی مستان ز دست رفت

سنگی زدند و كوزه‌ی لب تشنگان شكست!

شد شعله‌های العطش تشنگان، بلند

باران تیر آمد و بر چشم‌ها نشست

تا گوش دل شنید، صدای (الست) دوست

سر شد (بلی)ی تشنه لبان می الست

ناگاه بانگ ساقی اول بلند شد

پیمانه پر كنید، هلا عاشقان مست

باران می‌گرفت و سبوها كه پر شدند

در موج تشنگی، چه صدف‌ها كه دُر شدند

 

بند دهم

باران می گرفته، به ساغر چه حاجت است؟

دیگر به آب زمزم و كوثر چه حاجت است؟

آوازه‌ی شفاعت ما، رستخیز شد

در ما قیامتی‌ست، به محشر چه حاجت است؟

كی اعتنا به نیزه و شمشیر می‌كنیم؟

ما كشته‌ی توایم، به خنجر چه حاجت است؟

بی سر دوباره می‌‌گذریم از پل صراط

تا ما بر آن سریم، به این سر چه حاجت است؟

بسیار آمدند و فراوان، نیامدند

من لشكرم خداست، به لشكر چه حاجت است؟

بنشین به پای منبر من،  نوحه خوان، بخوان!

تا نیزه‌ها به پاست، به منبر چه حاجت است؟

در خلوت نماز، چو تحت الحَنَك كنم

راز غدیر گویم و شرح فدك كنم

 

بند یازدهم

از شرق نیزه، مهر درخشان بر آمده‌ست

وز حلق تشنه، سوره‌ی قرآن بر  آمده‌ست

موج تنور پیرزنی نیست این خروش

طوفانی از سماع شهیدان بر آمده‌ست

این كاروان تشنه، ز هر جا گذشته است

صد جویبار، چشمه‌ی حیوان بر آمده‌ست

باور نمی‌كنی اگر از خیزران بپرس

كآیات نور، از لب و دندان بر آمده‌ست

انگشت ما گواه شهادت كه روز مرگ

انگشتری ز دست شهیدان در آمده‌ست

راه حجاز می‌گذرد از دل عراق

از دشت نیزه، خار مغیلان بر آمده‌ست

چون شب رسید، سر به بیابان گذاشتیم

جان را كنار شام غریبان گذاشتیم

 

بند دوازدهم

گودال قتلگاه، پر از بوی سیب بود

تنهاتر از مسیح، كسی بر صلیب بود

سرها رسید از پی هم، مثل سیب سرخ

اول سری كه رفت به كوفه، حبیب بود!

مولا نوشته بود: بیا ای حبیب ما

تنها همین، چقدر پیامش غریب بود

مولا نوشته بود: بیا، دیر می‌شود

آخر حبیب را ز شهادت نصیب بود

مكتوب می‌رسید فراوان، ولی دریغ

خطش تمام، كوفی و مهرش فریب بود

اما حبیب، رنگ خدا داشت نامه‌اش

اما حبیب، جوهرش  «امن یجیب» بود

یك دشت، سیب سرخ، به چیدن رسیده بود

باغ شهادتش، به رسیدن رسیده بود

 

بند سیزدهم

تو پیش روی، و پشت سرت آفتاب و ماه

آن  یوسفی كه تشنه برون  آمدی ز چاه

جسم تو در عراق و سرت رهسپار شام

برگشته‌ای و می‌نگری سوی قتلگاه

امشب، شبی‌ست از همه شب‌ها سیاه‌تر

تنهاتر از همیشه‌ام ای شاه بی سپاه

با طعن نیزه‌ها به اسیری نمی‌رویم

تنها اسیر چشم شماییم، یك نگاه!

امشب به نوحه خوانی‌ات از هوش رفته‌ام

از تار وای وایم و از پود آه آه

بگذار شام، جامه‌ی شادی به تن كند

شب با غم تو كرده به تن، جامه‌ی سیاه!

بگذار آبی از عطشت نوشد آفتاب

پیراهن غریب تو را پوشد آفتاب

 

بند چهاردهم

قربان آن نی یی كه دمندش سحر، مدام

قربان آن می یی كه دهندش علی الدوام

قربان آن پری كه رساند تو را به عرش

قربان آن سری كه سجودش شود قیام

هنگامه‌ی برون شدن از خویش، چون حسین(ع)

راهی برو كه بگذرد از مسجدالحرام

این خطی از حكایت مستان كربلاست:

ساقی فتاد، باده نگون شد، شكست جام!

تسبیح گریه بود و مصیبت، دو چشم ما

یك الامان ز كوفه و صد الامان ز شام

اشكم تمام گشت و نشد گریه‌ام خموش

مجلس به سر رسید و نشد روضه‌ام تمام

با كاروان نیزه به دنبال، می‌روم

در منزل نخست تو از حال می‌روم

 

"علیرضا قزوه"


رنگین کمان خون

امام حسین

می‎خواهم از خشکیدن دریا بگویم

از تشنه کامی‎های ماهی‎ها بگویم

روزی که آب از شرم و خجلت آب می‎شد

از داغ آن آلاله‎ها بی تاب می‎شد

می‎سوخت از سوز جگرهای عطشناک

گلهای پرپر گشته و افتاده برخاک

می‎خواست تا از بستر خود پر بگیرد

گلهای سرخ تشنه را در بگیرد

من حرف‎ها از ظهر بی خورشید دارم

من شکوه‎ها از ماه، از ناهید دارم

ای کاش آن روز آسمان خون گریه می‎کرد

هم ابر، هم رنگین کمان، خون گریه می‎کرد

روزی که ساقی بود، اما آب نایاب

لبها ز سوز تسنگی سیرابِ سیراب

آن روز دست مهربانی را بریدند

پرهای مرغ آسمانی را بریدند

روزی که نی از آن سر بی تن نوا داشت

بر خنجر خود حنجر خون خدا داشت

نی ناله‎ها از نی نوا در سینه دارد

بر پا ز زخم سنگ فتنه پینه دارد

قومی که از پس مانده‎ی نمرود بودند

از روسیاهی چهره دوداندود بودند

در ناجوانمردانگی مشهور بودند

فرسنگها تا مرز پاکی دور بودند

مردم فریبی را عبادت می‎شمردند

ویرانگری‎ها را عمارت می‎شمردند

آن آیه‎های زنده را انکار کردند

با دست فتنه در دل گل خار کردند

خورشید را آن شب پرستان سر بریدند

پروانه‎های عاشقی را پر بریدند

بشکسته بادا دست این نامرد مردم!

داغ ابد بر سینه‎ی این سرد مردم!


قبله‎ی شهادت

امام حسین

مولای سرفرازان، خورشید اهل بینش

ای قبله‎ی شهادت، مقصود آفرینش

از نام سرخت ای شه، دریای نور جاریست

عشق و حماسه و شور، تا نفخ صور جاریست

ای سرخ روی هستی، مولای سرخ رویان

جاری‎ترین شهادت، شاهنشه شهیدان

امضا نمودی ای شه، پیمان لاتخف را

در كربلا سرودی، خون نامه‎ی شرف را

قربانی خدایی، سردار نینوایی

وی نور چشم حیدر، تو شاه اولیایی

شش ماهه اصغرت شد، در خون خود شناور

شه‎زاده اكبرت شد، در كوی دوست پرپر

ای سرخ روی هستی، آموزگار انسان

جاریست تا هماره، نامت عزیز دوران

قربان لطف و جود و مهر و صفات مولا

چشم و چراغ هستی، هستی فدات مولا

 

 

محمدرضا كوزه‎گر كالجی(متخلص به قنبرثانی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/09/29ساعت 8:53  توسط حسین  | 

87شعر

خوش آمدی

عاشورا

ای دلنواز قاری قرآن خوش آمدی
در بیت وحی با لب عطشان خوش آمدی
ای العطش ترانه قبل از ولادتت
مادر فدات با لب عطشان خوش آمدی
ای تشنه! شیر مادرت از غصه خشک شد
از بس که بود صوت تو سوزان خوش آمدی
گریه مکن که کشته اشک خدا شوی
خون خدا، به جمع شهیدان خوش آمدی
اشک تو از تلاطم دریاست بیشتر
ای آشنای ابر بهاران خوش آمدی

 

 

"محمود ژولیده"


تقدیم به قمر بنی هاشم (علیه السلام)

قمر بنی هاشم علیه السلام
تردید داشت بال شود یا که دستهات
حالا که هیچ کس به تو ... حالا که دستهات...
تردید داشت نور شود یا فرشته یا ...
تردید داشت بال، که بالا، که دستهات!
آمد نشست بر هیجان دو شانه‌ات
تا سطر سطر حادثه‌ای را که دستهات...
آهسته گفت: مشک، علم، نیزه، تیر، اشک
مشک انتخاب شد که به دریا... که دستهات
تردید... نه نداشت که چشم انتظار بود
دیگر نمی‌شناخت سر از پا که دستهات
تقدیم می‌شدند به فرزند ماهتاب
با شوق شکر گفت خدا را که دستهات
پرواز می‌کنند چنانکه فرشته‌ها
راهی نمی برند به آنجا که دستهات!
ای ماه کاروان عطش راه سبز تو
تکثیر شد در آینه پاک دستهات!

 

"نغمه مستشار نظامی"


ای غبارت توتیای چشم ما ای کربلا

کربلا

ای غبارت توتیای چشم ما ای کربلا
در محرم سینه‌ها غرق ملالی دیگر است
با حلولش برنخیزد جز فغان از عاشقان
طاق ابروی محرم را هلالی دیگر است
بس که لحظه لحظه‌هایش سرخ و عاشورایی است
سیر شیون کردنش امر محالی دیگر است
لحظه‌ای با لحظه‌هایش اشک حرمان ریختن
نیست ناممکن ولی محتاج حالی دیگر است
ماتمش اطفال را سازد چو زالان سوگوار
در غمش هر شیرخواری شیر زالی دیگر است
چند روزی با علم نی اسب‌ها را هی کنند
کودکان را در محرم قیل و قالی دیگر است
هیچ کس چون ما نگیرد ماتم این ماه را
با محرم شیعیان را اتصالی دیگر است
تشنه یک سینه‌ی سیرم، مرا بسمل کنید
بال بال مرغ بسمل، بال بالی دیگر است
عزتی گر هست جز "هیهات منَ الذِله" نیست
درس عشق آموختن کسب کمالی دیگر است
هرچه داریم از حسین(ع) و عشق او داریم ما
کربلا ای کربلا ای کربلا ای کربلا

 

"کیومرث عباسی قصری"


بی تو هوای خیمه ما سرد می‌شود

عاشورا

بی تو هوای خیمه ما سرد می‌شود
رنگ رُخ سه ساله‌ی من زرد می‌شود
خورشید انعکاس وجود نجیب توست
این دایره نباشی اگر سرد می‌شود
این حلقه‌های گریه‌ی سر در گم و غریب
زنجیر آهنی و پر از درد می‌شود
دامان کودکانه‌ی یک دختر نجیب
بی تو اسیر آتش نامرد می‌شود
بر گِرد توست گردش سیاره‌ی زمین
هر جاذبه بدون تو ولگرد می‌شود
رفتی و روز روشن ما در مسیر شام
دنبال صبح ِ روی تو شبگرد می‌شود

 

"رضا جعفری"


چند بند از یک مربع ترکیب عاشورایی در رثای امام حسین (ع)

عاشورا

با اشک‌هاش دفتر خود را نمور کرد
در خود تمام مرثیه‌ها را مرور کرد
ذهنش ز روضه‌های مجسم عبور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد
احساس کرد از همه عالم جدا شده است
در بیت‌هاش مجلس ماتم به پا شده است
در اوج روضه، خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت
باز این چه شورش است که در جان واژه‌هاست
شاعر شکست خورده طوفان واژه‌هاست
بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت
دستی ز غیب قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد، واژه‌ی لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس کرد پا به پاش جهان گریه می‌کند
دارد غروب فرشچیان گریه می‌کند
با این زبان چگونه بگویم چه‌ها کشید
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
او را چنان فنای خدا بی ریا کشید
حتی براش جای کفن بوریا کشید
در خون کشید قافیه‌ها را، حروف را
از بس که گریه کرد تمام لهوف را
اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت
بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود
اوکهکشان روشن هفده ستاره بود
خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن ...
پیشانی‌اش پر از عرق سرد و بعد از آن ...
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن ...
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن ...
در خلصه‌ای عمیق خودش بود و هیچکس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...

 

"سید حمید برقعی"


ای خشک لب !

محرم

ای ابتدای شعرهای عاشقانه
وی منتهای آرزوی عارفانه
ای خشك لب! مستغنی از امواج دریا
وی در عطشناكی سروده صد ترانه
ای هفت دریا همچو قطره پیش قدرت
ای بحر ناپیدا، كران بی كرانه
از بهر گلخند لبان غنچه لبخند
وی بهر آواز تر بلبل، بهانه
ای سرّ الاسرار تمام آفرینش
در بهت سرگردانی عرفان نشانه
در خشكی سُكر لبانت راز مستی
كز هرم آن خیزد ز خُمّ می زبانه
ماییم و قلبی پر نیاز و سوز و سازی
در پیشگاه حس ناب شاعرانه
ما را نیاید وصف تو با شعر لالی
هیهات زین سودای خام كودكانه
در قاف قدر شامخت ما را گذر نیست
كانجا بجز عنقا ندارد آشیانه
صد كهكشان چون نقطه‌ای محو تو هستند
ای خارج از حد تصور در میانه
با تو ازل آغاز گردید و روان شد
تا انتها جاری شد و ما نا زمانه
در لامكان بی زمانی عشق جاوید
در بهت "لا ادری" مایی جاودانه
ای "مطلع الانوار" اشراقات شرقی
ای غرب عرفان ابتدای شهر قانه
لاف تجرد می‌زند صوفی ولیكن
مانند ابجد خوان مكتب ناشیانه
اما به لطف مهر تو گشته مجسم
تصویر تو در شعر چشمانم شبانه
آنك تو و موج عطا ای بحر احسان
اینك گدای عاشقی بر آستانه

 

"محمدعلی جعفریان"


یوسف طاهائی

یا اباعبدالله الحسین

در عشق تو، حالی است که فانی شدنی نیست
وصفش نتوان گفت به کس، دم زدنی نیست
این حسن جهانی تو سرحد نشناسد
غیر از دل عشاق برایت وطنی نیست
پیوسته عنایات تو بر ماست مسلم
هر چند که الطاف تو، گاهی علنی نیست
هرگز نشود سائل درگاه تو نومید
چون کار تو، ای رحمت حق، دل شکنی نیست
تو یوسف طاهائی و، در شرح غم تو
از گفته «ما اوذی» بهتر سخنی نیست
با خون تو ثبت است به دیوان عدالت
پابنده‌تر از شرع نبی مدنی نیست
بر ریشه تو، گرچه بسی تیشه عدو زد
بر نخل حیاتت، اثر از تیشه زنی نیست
پیدا بود از منظره کرب و بلایت
دردانه زهرا و علی، گم شدنی نیست
پوشید لباس شرف از یمن تو انسان
ای کشته عریان که تو را پیرهنی نیست
خجلت زده، شد سرخ، عقیق از لب اکبر
زیرا چو لبش، هیچ عقیق یمنی نیست
از قتل علی اصغر شش ماهه عیان شد
جز قصد جنایت، هدف خصم دنی نیست
گیرم که رقیه نبود دخت پیمبر
یک دختر غربت زده، سیلی زدنی نیست
از صلح و قیام حسنین است که اسلام
خود ریشه کن از آن همه پیمان‌شکنی نیست
هرگز به حقیقت، نتوان گفت حسینی است
آن کس که (حسانا) ز دل و جان، حسنی نیست

 

"حبیب چایچیان"


جلوه‌گاه حق

حرم امام حسین علیه السلام

تا ابد جلوه گه حقّ و حقیقت سرِ تست
معنى مكتب تفویض، على اكبر تست
اى حسینى كه تویى مظهر آیات خداى
این صفت از پدر و جدّ تو در جوهر تست
درس آزادگى عبّاس به عالم آموخت
زآن كه شد مست از آن باده كه در ساغر تست
طفل شش ماهه تبسّم نكند، پس چه كند؟!
آن كه بر مرگ زند خنده على اصغر تست
اى كه در كرب و بلا بى كس و یاور گشتى
چشم بگشا و ببین خلق جهان یاور تست
خواهر غمزده‌ات دیده سرت بر نى و گفت:
آن كه باید به اسیرى برود خواهر تست
اى حسینى كه به هر كوى عزاى تو به پاست
عاشقان را نظرى در دَم جانپرور تست
خواست «مهران» بزند بوسه سراپاى تو را
دید هر جا اثر تیر ز پا تا سر تست

 

 "احمد مهران"


ای کار ساز من

حرم امام حسین علیه السلام

ای درگهت حریم مناجات و راز من
الله من، پناه من، ای کار ساز من
تنها و بی سپاهم و، از غیر بی نیاز
چون سوی توست، چشم امید و نیاز من
بهر حمایتم نکشم ناز هیچ کس
تا رحمت تو، می‌کشد از لطف، ناز من
مسلم، نکرد بیعت و، با دشمنان نساخت
پیداست، راه و رسم من از پیشتاز من
هانی، بداد جان و، به دشمن نداد دست
صد آفرین، به همت این پاکباز من
این دشت کربلاست خدایا، که رحمتت
در برگرفته، این دل پر سوز و ساز من
در سینه‌ام که آتش سینای دیگری است
از شوق توست، این همه سوز و گداز من
اینجاست، اوج رتبه زینب، که بارها
در خلوتم نشسته و، بشنیده راز من
اینجا، رسول و، حیدر و زهرا و مجتبی
هستند خود شریک غم و، همطراز من
با خون دل نوشته‌ام انشای عشق را
صد شکر اگر قبول کنی، این فراز من
اینجا که انبیا نگرانند و مضطرب
زین شوق و، یکه تازی بی احتراز من
ترسد خلیل از این که: بدا گردد این قضا
کامش روا نگشته، دل عشقباز من
لرزد مسیح از این که: شهادت نیافته
بر آسمان رود بدنم، در نماز من
یا رب عنایتی، که درین امتحان عشق
غم‌های عالم آمده خود پیشواز من
این عاشقان، سپید و سیاه و بزرگ و خرد
قربانیم، به درگهت ای دلنواز من
آوردم آنچه هدیه، پذیرفتی از حسین
این است، بر جمیع بشر، امتیاز من
شد اوج نیزه جای من و، گود قتلگاه
در راه توست، جمله نشیب و فراز من
در کربلا و، کوفه و، دیرو، تنور و، شام
مقصد توئی، ازین ره دور و دراز من
در راه کربلا که گذرنامه لازم است
دیوان من، (حسان)، بود آنجا جواز من

 

"حبیب چایچیان"


وداع آتشین

محرم

زین وداع آتشین، کز شهر قرآن می‌کنی
آستان وحی را ، بی تاب و حیران می‌کنی
ای که با جمعی پریشان ، از مدینه می‌روی
قلب زهرا را ، ز حال خود پریشان می‌کنی
تا ابد بنیاد غم ، از غصه ات ماند بپا
کاخ شادی را چرا با خاک یکسان می‌کنی ؟
ای که مصباح هدایت هستی و فلک نجات
از چه با این اشکها ایجاد طوفان می‌کنی ؟
با عزیزان می‌روی و ، زادگاه خویش را
پیش چشم فاطمه ، خالی ز جانان می کنی
سینه بشکسته او ، رفت از یادش دگر
با دلی بشکسته هجران را چو عنوان می‌کنی
مصطفی را قصه پیراهنت مدهوش کرد
زینب از این پیرهن بردن ، پشیمان می‌کنی
ای ذبیح کربلا ، جانها فدای حج تو
ای که خود را در منای عشق ، قربان می‌کنی
در طوافت کعبه بر گرد تو می گردد حسین
کآمدی ، در بیت حق ، تجدید پیمان می کنی
اشک بیت الله می‌جوشد ، ز چشم زمزمش
از حرم ، ثارالها ، تا قصد هجران می‌کنی
کعبه بگرفته ست دامانت ، که برگرد ای حسین
این حرم را ، ز فراقت ، جسم بی جان می‌کنی
مروه گردد بی فروغ و ، بی صفا گردد صفا
کربلا خوش باد ، کآنجا را گلستان می‌کنی
نهضت خونین تو ، سرمشق آزادی بود
بهترین تعلیم را ، از درس قرآن می‌کنی
جان فدای تربت تو ، ای طبیب جسم و جان
درد عالم را به درد خویش درمان می‌کنی
ابر رحمت می شود ، این چشمه اشکت ( حسان )
ز آن ، تاریک قبرت ، نور باران می‌کنی

 

"حبیب چایچیان"


سر سفره حسین(ع)

کل یوم عاشورا

بازار برده ها ارباب حسین(ع) منو خرید
سر سفره حسین(ع) چه چیزایی به من رسید
عکس تو اندازه قاب دل من شده است
عشق تو قاطی این آب و گل من شده است
صداهای شهداء تو گوش ما هی می خونن
قافله داره میره حسینی ها جا نمونن
زندگی بی شهداء برای ما جهنمه
هرچی از هجر اونا گریه کنیم بازم کمه
چی میشه با زینبت(س) ی شب بیای هیئت ما
به خودت قسم آقا، اینجا میشه کربُبلا
به دلم آرزوی مرقد کربلا دارم
دلخوشم یه ارباب کریم و باوفا دارم
هر کی ام یا هر چی ام آقا فقط تو رو دارم
این بار رو راست میگم، من بخدا دوستت دارم
کاش می دونستی آقا که من چقدر دوستت دارم
همه شب به عشق تو سر به بیابون می ذارم
دستت رو بذار رو قلبم تا که آروم بگیرم
اگه تو نیای حسین(ع) من بخدا زود می میرم
اسم تو هرجا بیاد همون جا کربلای ماست
اینم از معجزه ارباب باوفای ماست


باز ساقی گفت تا چند انتظار؟

یا ثارالله

باز ساقی گفت تا چند انتظار؟
ای حریف لاابالی سر برآر
ای قدح پیما درآ، هویی بزن
گوی چوگانت سرم، گویی بزن
چون بموقع ساقیش در خواست کرد
 پیر میخواران ز جا قد راست کرد
زینت افزای بساط نشاتین
 سرور و سر خیل مخموران حسین
گفت آنکس را که می جویی منم
باده خواری را که می گویی منم
شرطهایش را یکایک گوش کرد
ساغر می را تمامی نوش کرد
باز گفت از این شراب خوش گوار
دیگرت گر هست، یک ساغر بیار

 

"عمان سامانی"


شکست پیروز

ابا عبدالله الحسین علیه السلام

حسین ، کشته دیروز و رهبر روز است
قیام اوست ، که پیوسته نهضت آموز است
تمام زندگی او ، عقیده بود و جهاد
اگر چه مدت جنگ حسین ، یک روز است
توان لشکر ایمان ، نمی‌رود از بین
ز فیض یاری حق ، چونکه قدرت اندوز است
حسین و ، ذلت تکریم ظالمان هیهات
که آفتاب عدالت ، ازو دل افروز است
به نزد او که شهادت ، بجز سعادت نیست
ردای مرگ ، برایش ، قبای زر دوز است
رهین همت والای سید الشهداء است
هر آنکه از غم اسلام ، در تب و سوز است
هماره تازه بود یاد بود عاشورا
که روز حق و عدالت ، همیشه نوروز است
حرارتی که ز عشق حسین در دلهاست
برای ظالم هر عصر ، خانمان سوز است
( حسان ) ، حسین ، به ظاهر ، اگر چه شد مغلوب
شکست اوست ، که در هر زمانه پیروز است

 

"حبیب چایچیان"


السلام ، السلام

حرم امام حسین علیه السلام

السلام ، السلام ، بر تو ای کربلا
ای که پاینده شد ، از تو دین خدا
از کعبه شد جدا سیدالشهداء
به قربانگاه عشق، می‌رود از منا
حسین فاطمه ، عزیز مصطفی
نور چشم علی ، همتای مجتبی
السلام ، السلام ، بر تو ای کربلا
ای که پاینده شد ، از تو دین خدا
پیوسته بر لبش ، لبیک و یاربش
یار همراز او ، قهرمان زینبش
همگامی با وفا ، در نماز شبش
همناله ، همنوا ، در هنگام دعا
السلام ، السلام ، بر تو ای کربلا
ای که پاینده شد ، از تو دین خدا
آماده کن بستر ، بر سبط پیغمبر
راهت گل افشان کن ، در مقدم اکبر
ای آغوش مهرت ، مهد علی اصغر
رقیه مهمان است ، منزل کن مهیا
السلام ، السلام ، بر تو ای کربلا
ای که پاینده شد ، از تو دین خدا
خون مبارزین ، رویت کند رنگین
ای خاک تو مهر ، نماز مصلین
داری عجب آبی ، آب حیات است این
آید لب فرات ، یک تشنه لب سقا
السلام ، السلام ، بر تو ای کربلا
ای که پاینده شد ، از تو دین خدا
ای ماه محرم ، ماه خون و شمشیر
ای روز عاشورا ،تو روز عشق و تکبیر
انقلاب ایران ، دارد ز تو تأثیر
گلگون ز شهیدان ، شد بهشت زهرا
السلام ، السلام ، بر تو ای کربلا
ای که پاینده شد ، از تو دین خدا
هر مکان کربلاست ، هر زمان عاشوراست
رشته مهر او ، رمز وحدت ماست
ماتمش جاویدان ، پرچم او بر پاست
«حجت بن الحسن» ، گرید در این عزا
السلام ، السلام ، بر تو ای کربلا
ای که پاینده شد ، از تو دین خدا

 

"حبیب چایچیان"


شور عشق

محرم

دلخوشم من چون گدای این درم
هم گدای فاطمه هم حیدرم
سوی این در هست دائم دست من
نیست حاجت بر سرای دیگرم
آبرویم از در این خانه است
زین سبب از خلق عالم برترم
تا که آید نام زیبای حسین (ع)
اشک آید از دو چشمان ترم
روضه‌هایش چون به گوشم می‌رسد
می‌زند بر سینه و دل آزرم
کاش می‌شد کربلا باشم شبی
تا به برگیرم مزار دلبرم
یاد دارم کودکی بودم ولی
شور عشقی بود دائم در سرم
تا که آیام محرم می‌رسید
می‌نمودم رخت ماتم در برم
یاد دارم مانده در گوشم هنوز
گریه‌های بی صدای مادرم
اینچنین می‌گفت با صد شور و شین
      من فدای کام عطشان حسین (ع)

 

"حامد کاظمی"


ربنای آخر

حرم امام حسین علیه السلام

عرش می لرزید وقتی خاک می شد بسترت
آسمان واکرد چتری از محبت بر سرت
حنجر جبریل هم با نام تو تطهیر شد
تا رسید آن تیغ بی شرم و حیا بر حنجرت
نخلهای تشنه از تنهایی ات خم می شدند
تا شنیدند از لبانت ربنای آخرت
ای همه مظلومیت ، سیمرغ قاف عاشقی!
رنگ غربت داشت از روز ازل بال و پرت
در دل رود فرات از ماهیان باید شنید
مرثیه بر آن گلوی تشنه ی از خون ترت
ای خدای زخمهای آشنا و ناگزیر
وحی تو شد "هل من ..." و یک قافله پیغمبرت
کوفه کوفه شرمساری مانده در تاریخ و باز
کربلا در کربلا ماییم و زخم پیکرت!

 

"سید حبیب حبیب پور"

+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/28ساعت 3:54  توسط حسین  | 

86شعر-ورود به مدینه

ورود به مدینه

محرم، امام حسین

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

ورود به مدینه(نوحه)

ای مدینه! کاروان از ره رسیده

زینب آمد سرفراز و  قد خمیده

وامصیبت وامصیبت، ای مدینه!

 

از محمد پرده ی حرمت دریدند

تشنه لب ریحانه اش را سر بریدند

وامصیبت، وامصیبت، ای مدینه!

 

ای مدینه! از سفر برگشته ام من

ای مدینه! بی برادر گشته ام من

وامصیبت، وامصیبت، ای مدینه!

 

من  عزادارِ گلِ امّ البنینم

با چه رویی اشکِ چشمش را ببینم

وامصیبت، وامصیبت، ای مدینه!

 

ای مدینه! داغ اکبر دیده ام من

حنجر خونین اصغر دیده ام من

 وامصیبت، وامصیبت، ای مدینه!

 

در غم گل اشک چشمم شد گلابم

داغ هجده یوسفِ من کرده آبم

وامصیبت، وامصیبت، ای مدینه!

 

تازه شد داغ دو طفل نازنینم

اشک عبدالله جعفر را نبینم

وامصیبت، وامصیبت، ای مدینه!


زینب در مدینه

محرم، نوحه، امام حسین

این شعر از كتاب"یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

ورود به مدینه (نوحه)

 

بزن ای جرس ناله! از سوز سینه

که برگشته زینب به شهر مدینه

واویلا واویلا واویلا واویلا

واویلا واویلا واویلا واویلا

 

مدینه! صدای بشیر آتشم زد

خروشِ زنانِ اسیر آتشم زد

واویلا واویلا واویلا واویلا

واویلا واویلا واویلا واویلا

 

مدینه به دریایی از خون نشیند

اگر زینب ام البنین را ببیند

واویلا واویلا واویلا واویلا

واویلا واویلا واویلا واویلا

 

همه بسته صف، دختران مدینه

که گل آورند از برای سکینه

واویلا واویلا واویلا واویلا

واویلا واویلا واویلا واویلا

 

شده دامن کودکان باغ لاله

به امید دیدار طفل سه ساله

واویلا واویلا واویلا واویلا

واویلا واویلا واویلا واویلا

 

مدینه! به دخت علی کن نظاره

که آورده پیراهنِ پاره پاره

واویلا واویلا واویلا واویلا

واویلا واویلا واویلا واویلا

 

خروش همه عالم از دل برآید

که زینب سرِ قبرِ پیغمبر آید

واویلا واویلا واویلا واویلا

واویلا واویلا واویلا واویلا


مدینه! قرآن را دریدند

محرم، شعر، امام حسین، مدینه

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است.

 

ورود اهل البیت علیهم السلام به مدینه

 

خزان شد لاله زارم ای مدینه!              دریغا از بهارم ای مدینه!

منم آن بلبل شوریده حالی                  که دیگر گل ندارم ای مدینه!

دلی صد پاره تر از لاله دارم                  بسان جسم یارم ای مدینه

خمیده قد، شکسته دل، به سویت      دوباره رهسپارم ای مدینه!

نمی دانم به سوی هاشمیّات             چگونه رو بیارم ای مدینه!

از آن ترسم که عبدالله جعفر               بود چشم انتظارم ای مدینه!

گر از حال دو فرزندش بپرسد               زپاسخ شرمسارم ای مدینه!

الهی خون بریزد از دو عینم                 که باشد بر جگر داغ حسینم

 

مدینه! ریزد از چشمم ستاره              به یاد مهر و ماه و ماهپاره

مدینه! گریه کن بر غربت من               که خندیدند بر اشکم هماره

چنان بر من بنال ای شهر زهرا           که خون جوشد زقلب سنگ خاره

مدینه گوش ما را پاره کردند                برای غارت دو گوشواره

مدینه! وای بر من! وای بر من!           که سویت زنده برگشتم دوباره

مدینه! کاش می دیدی چگونه             نفس در سینه ام می شد شراره

مدینه! مرحبا! آغوش بگشا                به زوار گلوی پاره پاره

الهی خون بریزد از دو عینم                 که باشد بر جگر داغ حسینم

 

خودم دیدم که قرآن زیر پا بود              همه آیات آن از هم جدا بود

خودم دیدم که لب های حسینم        به زیر تیغ مشغول دعا بود

خودم دیدم که آن رخسار خونین         به روی خاکِ گرمِ کربلا بود

خودم دیدم که ذکرش در یمِ خون        خدا بود و خدا بود و خدا بود

خودم دیدم به چشم پر ستاره           که ماهم آفتاب نیزه ها بود

خودم دیدم که از بالای نیزه               زهر جانب نگاهش سوی ما بود

خودم دیدم سر فرزند زهرا               به زیر چوب، در طشت طلا بود

الهی خون بریزد از دو عینم               که باشد بر جگر داغ حسینم

 

مدینه! قلب قرآن را دریدند                 امامت را به خاک و خون کشیدند

مدینه! تشنه لب بین دو دریا              سر فرزند زهرا را بریدند

مدینه! نیزه داران مثل شاهین          به دنبال کبوترها دویدند

مدینه! طایران گلبن وحی                 به زیر بوته ی خار آرمیدند

مدینه! کاش می دیدی که طفلان     چگونه اشک خود را می مکیدند

به زیر بوته های خار خفتند                نخورده آب، خواب آب دیدند

دریغا! کس نگفت این کودکان را         میازارید فرزندِ شهیدند

الهی خون بریزد از دو عینم              که باشد بر جگر داغ حسینم

+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/28ساعت 3:9  توسط حسین  | 

86شعر-ورود به شام

مجلس یزید

مجلس یزید

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

مجلس یزید

 

این سر پر خون که به طشت زر است

سر جگر گوشه ی پیغمبر است

نوگل رسول است زاده ی بتول است

در پیش چشم کودکانش

چوب و مزن تو بر لبانش (2)

***

این سر که قرآن می کند تلاوت

کند زاهل بیت خود حمایت

وارث مرتضی است

روح خیرالنسا است

در پیش چشم کودکانش

چوب و مزن تو بر لبانش (2)

***

این سر عزیز دل زهرا بود

جان و دل زینب کبرا بود

شمس عالمین است

ماه من حسین است

در پیش چشم کودکانش

چوب و مزن تو بر لبانش (2)

 

                           نوحه های حاج مهدی خرازی


میهمان حسین

نوحه، امام حسین، محرم

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

میهمان حسین

 

کنار طشت طلاست فاطمه مهمان من

چوب مزن ای یزید! بر لب و دندان من

 

من پسر فاطمه، سفینه ی رحمتم

اشک رسول خدا ریخته بر صورتم

گریه کند چوب تو بر من و بر غربتم

طشت شده طشت خون، ز اشک چشمان من

کنار طشت طلاست، فاطمه مهمان من

چوب مزن ای یزید، بر لب و دندان من

 

مادر من فاطمه است شرم کن از مادرم

به دست و چوبت بُوَد نظاره ی خواهرم

بزن ولیکن نزن برابر دخترم

حذر کن ای سنگدل! ز آه طفلان من

کنار طشت طلاست، فاطمه مهمان من

چوب مزن ای یزید، بر لب و دندان من

 

زکربلا تا به شام دیده ام آزارها

بر سر نی بوده ام راهی بازارها

رسیده بر فرق من سنگ جفا بارها

بوده کلام خدا بر لب عطشان من

کنار طشت طلاست، فاطمه مهمان من

چوب مزن ای یزید، بر لب و دندان من

 

ظالم بیدادگر! شراب خوار حقیر!

مزن ز کفر و نفاق به قلب اسلام تیر

دختر تو در حفاظ، دختر زهرا اسیر

حکم کند بین ما داور سبحان من

کنار طشت طلاست، فاطمه مهمان من

چوب مزن ای یزید، بر لب و دندان من

 

به اشک زهرا قسم، به خون حیدر قسم

به فرق اکبر قسم، به حلق اصغر قسم

به خون انصار من، به ذات داور قسم

خلل نیفتد دمی به عهد و پیمان من

کنار طشت طلاست، فاطمه مهمان من

چوب مزن ای یزید، بر لب و دندان من

 

اگر چه لب تشنه شد سرم جدا از بدن

اگر چه شد پیکرم پاره تر از پیرهن

اگر سراپا شدم باغ گل از زخم تن

بود عیان تا ابد فتحِ نمایان من

کنار طشت طلاست، فاطمه مهمان من

چوب مزن ای یزید، بر لب و دندان من


ندای قرآن در مجلس یزید

نوحه، امام حسین، محرم

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

ندای قرآن در مجلس یزید

 

ای تمام امیدم!  ای حسین شهیدم!

زیر چوب از دهانت، صوت قرآن شنیدم

 یابن زهرا حسینم، یابن زهرا حسینم

 

شمس برج ولایی، کشته ی کربلایی

ماه بالای نیزه، مهر طشت طلایی

یابن زهرا حسینم، یابن زهرا حسینم

 

ای دمت آسمانی، جلوه ات جاودانی

می کنم گل فشانی،  تا تو قرآن بخوانی

یابن زهرا حسینم، یابن زهرا حسینم

 

زیر چوبت چو دیدم، چون هلالی خمیدم

ناگه از جا پریدم، جامه بر تن دریدم

یابن زهرا حسینم، یابن زهرا حسینم

 

ضرب چوب و لب تو، پاسخ یارب تو

پیش امّ و اَب تو، در بر زینب تو

یابن زهرا حسینم، یابن زهرا حسینم

 

من روی پا ستادم، دل به صوت تو دادم

سوزد از غم نهادم، دیده بر هم نهادم

یابن زهرا حسینم، یابن زهرا حسینم

 

رفته از کف قرارم، ناله از دل بر آرم

چوب و لب های یارم، تاب دیدن ندارم

یابن زهرا حسینم، یابن زهرا حسینم


ورود به شام

نوحه، امام حسین، محرم

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

ورود به شام

 

قرآن به نوک نیزه هاست اینجا

کعب نی و سنگ جفاست اینجا

زخم زبان و ناسزاست اینجا

هنگامه ی کرب و بلاست اینجا

شام بلاست اینجا، یا کربلاست اینجا

 

روی کبود یاس را ندیدید

قرآن خیر الناس را ندیدید

بر نی سر عباس را ندیدید

تکرار دشت نی نواست اینجا

شام بلاست اینجا، یا کربلاست اینجا

 

ای شامیان! چشمان خود ببندید

بر گریه ی آل علی نخندید

این ننگ را چگونه می پسندید

عید شما عزای ماست اینجا

شام بلاست اینجا، یا کربلاست اینجا

 

ای نیزه داران این سر حسین است

یا سایه بان خواهر حسین است

در پای نیزه مادر حسین است

با گریه مشغول دعاست اینجا

شام بلاست اینجا، یا کربلاست اینجا

 

دشمن به زخم قلب ما نمک زد

مارا به جرم خطبه ی فدک زد

در کوچه و بازار ها کتک زد

مارا چه جرم و چه خطاست اینجا

شام بلاست اینجا، یا کربلاست اینجا

 

نا محرمان را سوی ما نگاه است

اندام ما از کعب نی سیاه است

هر نفس ما یک شرار آه است

واویلتا واویلتاست اینجا

شام بلاست اینجا، یا کربلاست اینجا

 

دارم هزاران سوز و آه و ناله

سیلی کجا و دختر سه ساله

او از فدک دارد مگر قباله

یا جنگ با اهل کساست اینجا

شام بلاست اینجا، یا کربلاست اینجا


زبان حال امام سجاد علیه السلام

زبان حال امام سجاد علیه السلام

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

زبان حال امام سجاد علیه السلام

 

شامیان دف نزنید، پیش ما صف نزنید

دور رأس شهدا این  قَدَر کف نزنید

روز ما را دگر از زخم زبان، شب نکنید

خنده بر اشک من و گریه ی زینب نکنید

آه از کرب و بلا، وای از شام بلا

 

عوض ذکر سلام، ندهیدم دشنام

کس به مهمان نزند سنگ کین از لب بام

نسب و نام و مقامم همگی  می دانید

به چه تقصیر و گنه خارجیم می خوانید

آه از کرب و بلا، وای از شام بلا

 

من نبی را ثمرم، من علی را پسرم

خار و خاشاک ز بام، کس نریزد به سرم

این قدر دخت علی را به کنارم نزنید

تازیانه به تن خواهر زارم نزنید

آه از کرب و بلا، وای از شام بلا

 

کربلا داغ پدر، عطش و اشک بصر

شام غم  زخم زبان، آتشم زد به جگر

عمه ام با بدن خسته دعایم می کرد

سر بابا سر نی، گریه برایم می کرد

آه از کرب و بلا، وای از شام بلا

 

منم و سلسله ام، میر این قافله ام

پیش رو رأس حسین، همه سو هلهله ام

زخم تن، زخم زبان، قسمت و تقدیر من است

مونس و همدم من، حلقه ی زنجیر من است

آه از کرب و بلا، وای از شام بلا

 

هرکجا دیدم آب، جگرم گشت  کباب

کردم از سوز درون، گریه بر طفل رباب

شعله های عطشش را به دل احساس کنم

یاد بی آبی و بی دستی عباس کنم

آه از کرب و بلا، وای از شام بلا


بوسه ی چوب

بوسه چوب

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است.

 

بوسه ی چوب

 

دلم شراره ی شمعی شده در انجمنت                  صدای زخمی من وقف زخم های تنت

روا بود که ملایک برند سجده زعرش                       بر آن حصیر که هنگام دفن شد کفنت

تو آن صحیفه ی صد پاره ای که بنوشتند                 هزارو نهصد و پنجاه زخم بر بدنت

تو غرق بوسه ی پیغمبری ز پا تا سر                      روا نبود زند چوب بوسه بر دهنت

تمام عمر، رضا بوده ای به زخم قضا                       از آن رضاً بقضائک شد آخرین سخنت

به آتشِ دلِ پروانه های بی شمعت                        که سینه سوختگانند شمع انجمنت

ترنج وار گریبان خویش پاره کند                              هزار یوسف مصری ز بوی پیرهنت

تو هم نشین خدا در دلی زصبح ازل                      همیشه در وطنِ دل خداست هم وطنت

تو بر هزار سلیمان کنی سلیمانی                        روا نبود کُشَد سی هزار اهرمنت

قبول حضرتت افتد که سال ها میثم                      زپاره های جگر، گل فشانده در چمنت


دروازه ی شام

دروازه شام

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است.

 

دروازه ی  شام

گشته سرتاسر چراغانی تمام شهر شام                  من ندانم عید قربان است یا عید صیام

مرد و زن، پیر و جوان، در وجد و شادی و طرب            عترتی را اشک غم در چشم و خون دل به کام

اهل بیت مصطفی را جامه ی ماتم به بر                   دختران شام را برتن لباس نو تمام

هرکه را بینم گرفته قطعه ی سنگی به دست           تا که از مهمان خود با سنگ گیرد احترام

یوسف زهراست روی ناقه ی عریان سوار                 جای گل ریزد به فرقش آتش از بالای بام

نیزه ی عباس خم گردیده در حال رکوع                       نیزه ی فرزند زهرا مانده در حال قیام

زینب کبرا به محمل، فاطمه در دامنش                      راس عباسش به پیش رو، کنارش دو امام

یک امامش در غل و زنجیر، بسته پا و دست              یک امامش بر فراز نیزه ها دارد مقام

آتش و خاکستر و سنگ است در دست یهود             تا به یاد روز خیبر باز گیرند انتقام

بود کی باور که روزی با سر پاک حسین                    دختر زهرا اسیر آید به سوی شهر شام

از فراز بام هر سنگی که می آید فرود                      بر سر فرزند زهرا آوَرَد عرض سلام

گریه ی میثم نثار راس عباس و حسین                    شعله ی فریاد او تقدیم قلب خاص و عام


مسافران شام

مسافران شام

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است.

 

 مسافران شام

 

فتنه و بیداد و بلا بود شام                                  سخت تر از کرب و بلا بود شام

شام بلا تیره تر از شام بود                                 عصمت حق در ملأ عام بود

ساز و نی و نغمه و آهنگ بود                             دسته گل سنگدلان سنگ بود

خلق به دور اسرا صف زدند                                 کوچه به کوچه همگی کف زدند

فاطمه های حرم فاطمه                                     زخم زبان مرهم زخم همه

هرکه به آن خسته دلان رو نهاد                           زخم زبانی زد و دشنام داد

خنده به رأس شهدا می زدند                              سنگ به ناموس خدا می زدند

قافله تا وارد دروازه شد                                       داغ جگر سوختگان تازه شد

پای سر رهبر آزادگان                                          عید گرفتند زنازادگان

آل ابوسفیان در هلهله                                        آل رسول الله در سلسله

وای ندانم که چه تقدیر بود                                  دست خدا در غل و زنجیر بود

ماه سر نیزه پدیدار بود                                         یا سر عباس علمدار بود

چهره چو خورشید بر افروخته                               از عطشِ تشنه لبان سوخته

دوخته چشم از سر نی بر حسین                        محو شده، غرق شده در حسین

دیده ی اطفال به سیمای او                                 چشم سکینه شده سقای او

مانده سر نیزه به حال سجود                                مهر جبینش شده محو از عمود

دیده ی اکبر سر نی نیم باز                                  مانده به لب هاش اذان نماز

هرکه به خورشید رخش چشم بست                    گفت که این سر، سر پیغمبر است

رأس امام شهدا نوک نی                                     کرده چهل مرحله معراج، طی

زلفِ غباریش پر از بوی مُشک                              لعل لبش خشک تر از چوب خشک

ماه خجل از رخ نورانیش                                       سنگ زده بوسه به پیشانیش

هیچ شنیدید که از گَرد راه                                   پرده کشد باد به رخسار ماه

هیچ شنیدید که در موج خون                              صورت خورشید شود لاله گون

رخ زگل زخم، بهاران شده                                   وجه خدا ستاره باران شده

اشک همه سیل شد  از سرگذشت                  خون، دل میثم شد از این سرگذشت


سنگ به جای دسته گل

سنگ به جای دسته گل

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است.

 

سنگ به جای دسته گل

 

شامیان! من داغدارم، هلهله کمتر کنید                      خارجی نه! زاده ی پیغمبرم باور کنید

کف زدن پایِ سر فرزند زهرا خوب نیست                      نامسلمانان! حیا از دخت پیغمبر کنید

با چه جرمی عمه ام را پیش چشمم می زنید؟            نه حیا از فاطمه، نه شرم از حیدر کنید

گشته جای شیر جاری اشک از چشم رباب                 جای خنده، گریه با آن مهربان مادر کنید

میهمانم، زاده ی پیغمبرم، آیا رواست                         جای عطر گل، نثارم خاک و خاکستر کنید؟

این سر ریحانه ی زهراست بر بالای نی                       از چه رو با خنده استقبال از این سر کنید

کوچه کوچه سنگ بگرفتید جای گل به دست                تا نثار فرق مجروح علی اکبر کنید

زخم زنجیر مرا دیدید و خندیدید باز                               شادمانی پای اشک عمه ام کمتر کنید

فاطمه با ماست ای نامرد مردم! کِی رواست              رقص پای گریه ی صدیقه ی اطهر کنید؟

شیعیان با شعر میثم در غم ما اهل بیت                    دیده را لبریز از خون، سینه پر آذر کنید


منشورنخست

منشور نخست

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است.

 

منشورنخست

 

دل تشنه ی داغ لب عطشان حسین است                             جان سوخته ی سینه ی سوزان حسین است

از روز ازل، چرخ قدش بود کمانی                                             تا شام ابد سر به گریبان حسین است

تنها نه غروب دهم ماه محرم                                                  تا حشر، زمان شام غریبان حسین است

هر دیده که لبریز شد از اشک بدانید                                       آن دیده یم رحمت و غفران حسین است

تیغی که کشیدند  به حلقوم شریفش                                    خجلت زده از فاطمه، گریان حسین است

تیری که فرو در جگر تشنه ی او رفت                                     شک نیست که آن نیز به فرمان حسین است

زخمی که به پیشانی نورانی او ماند                                      مهر سند زند ه ی پیمان حسین است

چوبی که به دندان ثنایاش عدو زد                                           تا حشر خجل از لب و دندان حسین است

در شام بلا طشت طلا زیر همان چوب                                    آیات خدا بر لب عطشان حسین است

با پور معاویه همان چوب و همان طشت                                 گفتند  نزن! فاطمه مهمان حسین است!

یک سو به لب خشک حسین آیه ی قرآن                               یک سو به فلک ناله ی طفلان حسین است

از حادثه ی شام بلا تا صف محشر                                         این شهر پر از نغمه ی قرآن حسین است

حق گفتن و سر دادن و از پا ننشستن                                   منشور نخست و خط پایان حسین است

تن مصحف و خون جوهر و نیزه قلم وحی                               آیات خدا زخم فراوان حسین است

تا صبح قیامت اگرش عمر ببخشند                                       میثم  همه دم عبد و ثنا خوان حسین است


نغمه ی قرآن

نوحه، محرم، امام حسین

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است.

 

نغمه ی قرآن

 

کنار طشت طلاست فاطمه مهمان من                   چوب مزن ای یزید! بر لب و دندان من

با چه دلی می زنی برلب من خیزران                      کز همه دل می برد نغمه ی قرآن من

گر چه تحمل کنم ضربه ی چوب تو را                      تاب مرا می برد گریه ی طفلان من

تاکه نگاه افکنم بر رخ اطفال خود                            دور زند دم به دم، دیده ی گریان من

تا نرود از اسف، صبر و قرارش زکف                        زینب من می شود دست به دامان من

ناله ی من بر ملاست، مقتل من کربلاست            شام بلا آمده شام غریبان من

با چه گنه می کنی لعل لبم را کبود؟                      بر سر و صورت بس است زخم فراوان من

سرم به شام بلا، زینت طشت طلا                        زیر سم اسب ها پیکر عریان من

طشت زسوز درون سوخت و فریاد زد                     چوب تو هم گریه کرد بر لب عطشان من

سوز دل اهل دل در نفس میثم است                    در شرر شعر اوست ناله و افغان من


حسین حقیقت نور

حسین حقیقت نور

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است.

 

حسین حقیقت نور

 

ای خداوند را خجسته جمال                             یا هلالا لم استتم کمال

آفتاب زماه خوب ترم                                         ثمر جد و مادر و پدرم

مصحف سرخ هیفده آیه                                  سر نی کرده بر سرم سایه

دل زمن برد صوت قرآنت                                   پدر و مادرم به قربانت

سر تو رو به روی محمل من                             کعبه ی جان و قبله ی دل من

چشم های تو محملم را برد                            صوت قرآن تو دلم را برد

نوک نی در کمال زیبایی                                   ماه رویت شده تماشایی

دم به دم ماه محفلم گردی                              چند بر گرد محملم گردی

ساربان را بگو اگر داند                                      او مرا دور تو بگرداند

من شدم سایه بان پیکر تو                               یا شده سایه بان من سر تو

نِی شجر، من کلیم محمل طور                        تو خداوند را حقیقت نور

نیزه از خون حنجرت رنگ است                        نیزه دارت چه قدر دلسنگ است

هم زتو، هم زدخترت خجلم                            کم نگاهم کن ای عزیز دلم

من که دستور از تو می گیرم                          گر بگویی بمیر، می میرم

سینه کردم سپر، سپر شکنم؟                       یا در این آستانه سر شکنم

نیزه بر صورت تو چنگ زده                               که به پیشانی تو سنگ زده

تازه داغ دلم دوباره شده                                جگرم چون تن تو پاره شده

کاش یک لحظه نیزه خم می شد                   دست کوتاه من عَلَم می شد

می گرفتم زنوک نی به برت                          می زدم بوسه ها به زخم سرت

+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/28ساعت 3:6  توسط حسین  | 

86شعر-وقایع کوفه

 

دروازه ی کوفه

دروازه کوفه

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

دروازه ی کوفه

 

ای سرت بر سر نی ساربان دل من

خم شده نیزه ی تو به سوی محمل من

چرا زخون صورتت رنگ شده

قرآن بخوان که دلم تنگ شده

حسین حسین! یا اخا مولا حسین!

حسین حسین! یا اخا مولا حسین!

 

جلوه ی طور، حسین، سوره ی نور، حسین

دیگر از محمل من، نشوی دور، حسین!

من زائرِ، گودی قتلگهم

از نوک نی، نگهم کن نگهم

حسین حسین! یا اخا مولا حسین!

حسین حسین! یا اخا مولا حسین!

 

نیزه دارِ تو زَنَد خنده بر گریه ی من

تو به من گریه کن و تو به من حرف بزن

حسین من، من فدای سر تو

خون خدا، چکد از حنجر تو

حسین حسین! یا اخا مولا حسین!

حسین حسین! یا اخا مولا حسین!

 

روز آغاز نبود این چنین باور من

تو شوی بر سر نی، سایه بان سر من

نوک نی و، سر نور عین من

خاکستر و، صورت حسین من

حسین حسین! یا اخا مولا حسین!

حسین حسین! یا اخا مولا حسین!

 

یا اخا! کشت مرا نگه دختر تو

اشک چشمش به رخ و نگهش بر سر تو

یک دم نگاه، به روی فاطمه کن

با دخترت، لحظه ای زمزمه کن

حسین حسین! یا اخا مولا حسین!

حسین حسین! یا اخا مولا حسین!

 

ای دعای لب من در نماز شب من

در فراق تو نفس گشته تاب و تب من

آن که نهد سر به حکم تو من

بگو بگو سر به پایت شکنم

حسین حسین! یا اخا مولا حسین!

حسین حسین! یا اخا مولا حسین!

 

تشنه ام تشنه ی لب عطشان توام

 به خدا شیفته ی صوت قرآن توام

نثار تو گل تکبیر کنم

قرآن بخوان تا که تفسیر کنم

حسین حسین! یا اخا مولا حسین!

حسین حسین! یا اخا مولا حسین!


زائر روی توام حسین

زائر روی توام حسین

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

زائر روی توام حسین

 

هلالِ یک شبه ام تو آفتاب منی

به نوک نیزه مَهِ به خون خضاب منی

سایه بان محملم  تازه شد داغ دلم

واحسینا واحسین! واحسینا واحسین!

 

کبودیِ بدنم لباس ماتم تو

بخوان بخوان که دلم گرفته از غم تو

پیش چشم زینبت، خون روان است از لبت

واحسینا واحسین! واحسینا واحسین!

 

شکسته قلب مرا شکستن سر تو

که لاله گون شده نی زخون حنجر تو

شعله بر دل می زنم، سر به محمل می زنم

واحسینا واحسین! واحسینا واحسین!

 

دلِ شکسته ی من دو جا بُوَد به برت

گهی کنار تنت، گهی به دور سرت

دل بُوَد سوی توام زائر روی توام

واحسینا واحسین! واحسینا واحسین!

 

بیا جلو به فدای خون حنجر تو

که گشته قسمت من زیارت سر تو

جان زهرای بتول، این زیارت کن قبول

واحسینا واحسین! واحسینا واحسین!

 

مطیع حکم تو و اوامر تو منم

بگو که جان بدهم، بگو که سر شکنم

با دهانِ خون فشان، نوک نی قرآن بخوان

واحسینا واحسین! واحسینا واحسین!


شهر کوفه شده شور محشر

 

شهر کوفه شده شور محشر

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

شهر کوفه شده شور محشر

 

ای سر غرقه ی خون من به قربان تو

من به قربان آن صوت قرآن تو

یا حسین، یا حسین، یا حسین، یا حسین (2)

 

شهر کوفه شده شور محشر بیا

بهر ریحانه ی علی مرتضی

یا حسین، یا حسین، یا حسین، یا حسین (2)

 

حجة بن الحسن ای گل یاسمن

عمه ات را بین شده محمل نشین

یا حسین، یا حسین، یا حسین، یا حسین (2)

 

                                                         نوحه های حاج مهدی خرازی


بحر طویل خطبه ی حضرت زینب سلام الله علیها در کوفه

وفه شهری است پر از فتنه و آشوب و بلا صحنه ای از کرب و بلا، خلق ز اطراف و ز اکناف روان گشته سوی شهر

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است.

 

بحر طویل خطبه ی حضرت زینب سلام الله علیها در کوفه

 

کوفه شهری است پر از فتنه و آشوب و بلا صحنه ای از کرب و بلا، خلق ز اطراف و ز اکناف روان گشته سوی شهر، گروهی به جگر سوز و گروهی به بصر اشک و گروهی زخوارج همه خشنود زخشم احد قادر معبود، همه منتظر عترت پیغمبر اسلام، به کوفه شده اعلام که از جور و جفا و ستم و گردش ایام، رسیدند به آیین اسارت حرم الله به عز و شرف و جاه، به اشک و شرر و آه ستادند و گشودند همه چشم تماشا، که ببینند اسیران شه کرب و بلا را

 

در آن هلهله و شور، گروهی  شده محزون و گروهی شده مسرور، گروهی زخدا دور، در آن عرصه ی محشر صدف بحر ولایت، ثمر نخل  ولا، دخت علی، شیر خدا جلوه ی مصباح، هدا، شیرزن کرب و بلا، زینب کبرا، به همان شیوه ی حیدر، به همان عزت مادر، به بلندای مقام دو برادر، به فصاحت، به بلاغت، به شهامت، به شجاعت، چو یکی کوه مقاوم، به خروش دل دریا، به نهیبی که صلای علوی داشت به نام احد قادرمنان به چنین خطبه سخن گفت  که دیدند به نطق اش نفس شیر خدا را

 

بعد حمد احد و نعت محمد همه دیدند که آن عصمت دادار ندا داد که ای وای بر احوال شما مردم غدارِ ستم پیشه ی مکارِ جنایت گرِ بی عار، عجیب است که دارید بدین ننگ به دل ناله به رخ اشک الهی نشود اشک شما خشک و بگریید به این ننگ که بردامن آلوده نهادید، شما آن زنی استید که بگسیخت همه رشته ی خود را و شما سبزی فاسد شده در مزبله هایید، شما همچو گچ روی مزارید، ندارید به جز زشتی و پستیّ و دورویی که خود آراسته مانند زنان در اجنبیانید، بگریید که پستید نخندید که مستید همین  لکه ی ننگی که نهادید به دامن، به خدایی خدا پاک به صد بحر نگردد، نتوان شست به آب دو جهان ننگ شما را

 

وای بر حال شما مردم کوفه! به جگر پاره ی پیغمبر اسلام چه کردید که از آن، جگرِ ختمِ رسل پاره شد و سوخت، بدانید که از آتش بیداد شما سوخت دل فاطمه آن بضعه ی پیغمبر اکرم، به خود آیید و ببینید چه خون های شریفی  زِ دم تیغ شما ریخته برخاک، چه تن های لطیفی که زشمشیر شما شد همه صدچاک، چه بی باک کشیدید به آتش حرم آل نبی را و کشاندید به صحرا و در و دشت زن و دختر و اطفال صغیری که نهادند سر از کثرت وحشت به بیابان و دویدند روی خار مغیلان و زدید از ره بیداد به کعب نی و سیلیّ ستم در حرم آل علی فاطمه ها را به خدا پیش تر از این ستم و ظلم و جنایت چه به مکه چه مدینه چه سر کوچه و بازارندیدند ندیدند قدو قامت ما را

 

گر از این ظلم و ستم ابر شود آتش وباران همه خون گردد و چون سیل ببارد به زمین یا که سماوات شوند از همه سو پاره و ریزند زافلاک به روی کره ی خاک و یا باز شود کام زمین و بکشد در دل پر آتش خود خلق جهان را عجبی نیست، شما نامه نوشتید که فرزند پیمبر به سوی کوفه بیاید، در رحمت به سوی خلق گشاید، همه گفتید که باید پسر فاطمه برما ره توحید نماید، به چه تقصیر کشیدید به رویش ز ره کینه وتزویر همه نیزه و شمشیر، گه از سنگ و گهی تیر، کجا رفت جوانمردی و قدر و شرف و غیرت و مردانگی افسوس که کشتید پس از کشتن هفتاد و دوتن مثل علی اکبر و عباس نهادید به نی رأس امام شهدا را

 

کوفه رفته است فرو یکسره درننگ، از این خطبه شده زاده ی مرجانه دگر شیشه ی عمرش هدف سنگ، که ناگاه سر یوسف زهرا به سرِنیزه عیان گشت همان روبه روی محمل زینب همه گفتند امان از دل زینب، به جبین خون و به رخ زخم و به لب آیه ی قرآن، چه دل انگیز صدایی، چه ندایی، چه نوایی که زمام سخن از زینب مظلومه گرفته نه همین برد دل خواهر خود را که دل دشمن خود را نه دل دشمن خود را که دل قاتل خود را همه گشتند در آن جلوه گری محو جمالش، همه مبهوت جلالش، همه دادند به انگشت نشانش، نگه او به روی زینب و زینب نگه افکند به رویش که هلالم! چه قَدَر زود غروبِ تو سیه کرد همه ارض و سما را

 

گل احمد، گل حیدر، گل زهرا، همه ی آرزوی من به سر و صورت خونین و به پیشانی بشکسته ولب های به خون شسته و چشمان خدابین و به اشکی که روان است زچشمت به رگ پاره و خونی که روان است ز رگ های گلویت، نگهم کن، نگهم کن، نگهم کن که دلم پاره شد از نغمه ی قرآنِ سرت بر سر نیزه، عجبا فاطمه می گفت به من قصه ی داغ تو، نمی گفت که روزی به سر نیزه سر پاک تو بر محمل من سایه کند، لب بگشا ای به لبت آیه ی قرآن نه به من با گل نورسته خود حرف بزن، در تب و در تاب شده، بر تو دلش آب شده، تا ز تنش روح نرفته است بخوان بار دگر آیه ی قرآن و بگو ذکر خدا را.


هیجده قرص قمر

یجده قرص قمر

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است.

 

 

هیجده قرص قمر

 

به لب آه و به دل خون و به لب اشک بصر دارم                         شدم چون شمع سوزان آب و آتش بر جگر دارم

دلم خون شد، نخندید ای زنان شام بر اشکم                          که هم داغ برادر دیده، هم داغ پدر دارم

کند اختر فشانی آسمان دیده ام دائم                                    که بر بالای نیزه هیجده قرص قمردارم

عدو دست مرا بست و اسیرم برد در کوفه                              نشد تا نعش بابم را ز روی خاک بردارم

تمام عمر هر جا آب بینم اشک می ریزم                                من از لب های خشک یوسف زهرا خبر دارم

از آن روزی که ثار الله را کشتند لب تشنه                                به یاد کام خشکش لحظه لحظه چشم تر دارم

مسافر کس چو من نَبوَد که همراهِ سرِ بابا                              چهل منزل به روی ناقه ی عریان سفردارم

از آن روزی که بالا رفت دود از آشیان ما                                   دلی از خیمه های سوخته سوزنده تر دارم

همه  از آب رفع تشنگی کردند غیر از من                                که هرجا آب نوشم بیشتر در دل شرر دارم

اگر چشمت به آب افتاد میثم گریه کن بر من                           که آتش در دل و جان بر لب و خون در بصر دارم

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/27ساعت 15:21  توسط حسین  | 

86شعر-دفن شهدا

خاکسپاری شهدای کربلا

نوحه، امام حسین، محرم

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

خاکسپاری شهدای کربلا

 

بنی اسد! لاله گون دامن صحراست

روی زمین پیکر عزیز زهراست

گل های زهرا گردیده پرپر

هنگام یاری است الله اکبر

 

بنی اسد! این تن پاک حسین است

زمین کرب و بلا خاک حسین است

کفن ندارد، سبط پیمبر

هنگام یاری است الله اکبر

 

بنی اسد! اشک غم زدیده بارید

یک بوریا به جای کفن بیارید

اجر شما با زهرای اطهر

هنگام یاری است الله اکبر

 

دو قرص آفتابند در خون شناور

این دو پسر عمویند قاسم و اکبر

این دو برادر عونند و جعفر

هنگام یاری است الله اکبر

 

قرص مه فاطمه به خون نشسته

در زیر تیغ و تیر و نیزه شکسته

زخم از ستاره دارد فزون تر

هنگام یاری است الله اکبر

 

بنی اسد! حق پیغمبر ادا شد

سر حسین مظلوم از تن جدا شد

در پیش چشم ساقی کوثر

هنگام یاری است الله اکبر

 

بنی اسد! صدای فاطمه آید

به دیدن شهید علقمه آید

گرید بر عباس به جای مادر

هنگام یاری است الله اکبر


هفتاد و دو گل صحرای کربلا

نوحه، محرم، امام حسین

این شعر از كتاب"یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است.

 

هفتاد و دو گل صحرای کربلا

 

مقام قرب خدا یا بهشت اهل ولاست                                 بهشت اهل ولا یا زمین کرب و بلاست

ورق ورق شده هفتاد و دو کتاب خدا                                  به هر ورق که زدم تیغ آیه ها پیداست

بنی اسد متحیر اِستاده اند همه                                       سکوت کرده ولی در سکوتشان غوغاست

نه سر بُوَد به تن کشتگان، نه تن سالم                               نه ازغلام، نه مولا، نشان در آن صحراست

زکوفه اشک فشان یک سوار می آید                                 به نینوای وجودش نوای یا ابتاست

گشوده لب که الا ای موالیان حسین                                 مرا شناخت بر این لاله های باغ خداست

کنار هم بدن قطعه قطعه ی انصار                                    حبیب و مسلم و جون و بریر و عابس ماست

کنار علقمه افتاده پیکری بی دست                                   که چشم تشنه لبان از خجالتش دریاست

به اشک دیده بشویید زخم هایش را                                  که حافظ حرم و میر لشکر و سقاست

به قلب معرکه خون می دمد زگودالی                                که در میانه ی آن جسم یوسف زهراست

به زیر خنجر و شمشیر و تیر و نیزه و سنگ                        برهنه پیکر صد چاک سید الشهداست

میان این شهدا گشته قطعه قطعه تنی                            که یاس سرخ حسین است و لاله ی لیلاست

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/27ساعت 15:16  توسط حسین  | 

86شعر-شب یازدهم

 

عصمت کبریا

نوحه، محرم، امام حسین

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

عصمت کبریا

عصمت کبریا شمع سوزان منم

عازم کوفه و شام و یران منم

یا حبیبی حسین یا حبیبی حسین (2)

***

پسر فاطمه بسته شد محملم

ای عزیز دلم حل نما مشکلم

یا حبیبی حسین یا حبیبی حسین (2)

***

بوده ام ناظر صحنه ی کربلا

دیدم آتش زدند همه ی خیمه ها

یا حبیبی حسین یا حبیبی حسین (2)

 

 

                   نوحه های حاج مهدی خرازی


ریحانه ی فاطمه

نوحه، محرم، امام حسین

 

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

ریحانه ی فاطمه

گل های باغ خاتم الانبیا

پرپر شده بدشت کرب و بلا

بانگ وا غربتا

می رود بر سما

پیکر سالار شهیدان

مانده بروی خاک سوزان (2)

***

ریحانه ی فاطمه با سوز وآه

گشته روان به جانب قتلگاه

دارد این زمزمه

زینب فاطمه

پیکر سالار شهیدان

مانده بر روی خاک سوزان (2)

***

عمه ی مظلومه ی تو مهدیا

می بوسد آن رگ های بریده را

مهدیِ منتظر

کن به ما یک نظر

پیکر سالار شهیدان

مانده به روی خاک سوزان(2)

 

                     نوحه های حاج مهدی خرازی


سر در گریبان حسین

نوحه، محرم، امام حسین

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

شب یازدهم محرم(نوحه)

 

فلک سر در گریبان حسین است

شب شام غریبان حسین است

حسین جانم حسین جانم حسین جان

 

زمین و آسمان را غم گرفته

به مقتل فاطمه ماتم گرفته

حسین جانم حسین جانم حسین جان

 

همه امشب نماز شب بخوانید

ولی پشت سر زینب بخوانید

حسین جانم حسین جانم حسین جان

 

بگرد ای آسمان با آه و ناله

به صحرا گم شده طفل سه ساله

حسین جانم حسین جانم حسین جان

 

زاشک دیده صحرا را بشویید

گل خونین زهرا را بجویید

حسین جانم حسین جانم حسین جان

 

همه گل های زهرا گشته پرپر

زتیر ونیزه و شمشیر و خنجر

حسین جانم حسین جانم حسین جان

 

زند مرغ دلم امشب پر و بال

گهی در علقمه، گاهی به گودال

حسین جانم حسین جانم حسین جان

 

شب فریاد و سوز و اشک و آه است

محمّد در کنار قتلگاه است

حسین جانم حسین جانم حسین جان


شام روز عزا

نوحه، محرم، امام حسین

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

شب یازدهم (نوحه )

 

خدایا این شام روز عزا یا غروب شب عید قربان است

زمینِ صحرای کرب وبلا صحنه صحنه زخون لاله باران است

ناله کن ای دل تا سحر امشب

آه و واویلا از دل زینب

 

بنال ای دخت رسول خدا ای حبیبه ی حق مادر قرآن

که از سنگ و تیغ و تیر و سنان پاره پاره شده پیکر قرآن

ناله کن  ای دل تا سحر امشب

آه و واویلا از دل زینب

 

غبار صحرا شده کفن و آب غسل تنش اشک پیغمبر

کنار آن جسم غرقه به خون یک طرف پدر و یک طرف مادر

ناله کن  ای دل تا سحر امشب

آه و واویلا از دل زینب

 

بگردید ای اهل  بیت نبی این سیاهی شب دشت و صحرا را

بجویید از زیر بوته ی خار دسته های گل باغ زهرا را

ناله کن  ای دل تا سحر امشب

آه و واویلا از دل زینب

 

رود خون از گوش دخترکی، گشته پاره مگرپرده ی گوشش

غم و درد و رنج بی پدری، اشک و دربه دری کرده بی هوشش

ناله کن ای دل تا سحر امشب

آه و واویلا از دل زینب

 

فلک امشب فکرسوزدل و محوتاب و تب زینب کبراست

مَلَک چشمش در حریم سحر بر نماز شب زینب کبراست

ناله کن  ای دل تا سحر امشب

آه و واویلا از دل زینب

 

به موج خون درسیاهی شب، نازنین جسم اشجع الناس است

نگهبان کودکان حرم دخت پاک علی جای عباس است

ناله کن  ای دل تا سحر امشب

آه و واویلا از دل زینب


آتش گرفته خیمه ها

نوحه، محرم، امام حسین

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

مادر بیا در کربلا

پرپر شده گل های ما

آتش گرفته خیمه ها

 

مادر بیا، مادر بیا

جانم از سوز غم رسیده بر لب

برس ای مادرم به داد زینب (2)

حسین جان، حسین جان، جانم حسین جان(2)

 

خونین بدن ها را ببین

افتاده بر روی زمین

سرها شده از تن جدا

مادر بیا، مادر بیا

جانم از سوز غم رسیده بر لب

برس ای مادرم به داد زینب (2)

حسین جان، حسین جان، جانم حسین جان(2)

 

مادر ببین گل های من

افتاده بی غسل و کفن

در سرزمین کربلا

مادر بیا، مادر بیا

جانم از سوز غم رسیده بر لب

برس ای مادرم به داد زینب (2)

حسین جان، حسین جان، جانم حسین جان(2)

 

                                 نوحه های حاج مهدی خرازی


شام غریبان

نوحه، محرم، امام حسین

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

شام غریبان

کنار گودال زهرا تنها نشسته

آمده مادر با پهلوی شکسته

یا زهرا، یا زهرا، یا زهرا، یا زهرا (2)

 

دامن طفلی گرفته آتش امشب

پروردگارا برس به داد زینب

یا زهرا، یا زهرا، یا زهرا، یا زهرا (2)

 

زینب را شکسته شد دیگر پر و بال

سینه زنان آمده کنار گودال

یا زهرا، یا زهرا، یا زهرا، یا زهرا (2)

 

                       نوحه های حاج مهدی خرازی


گلزار زهرا

نوحه، محرم، امام حسین

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

گلزار زهرا

شام غریبان گل های باغ طاها است

گل های پرپر شده از گلزار زهراست

مانده عریان در بیابان

جسم شاه شهیدان (2)

 

فریاد وا محمدا آید ز طفلان

زینب بود امشب پرستار یتیمان

مانده عریان در بیابان

جسم شاه شهیدان (2)

 

یا بن الحسن در کربلا بنما نظاره

بین جسم هفتاد و دو تن شد پاره پاره

مانده عریان در بیابان

جسم شاه شهیدان (2)

 

                       نوحه های حاج مهدی خرازی


آیه های ریخته

نوحه، محرم، امام حسین

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است .

 

آیه های ریخته

ای کویرِ خشکِ از خون لاله گون              ای شب تاریک، ای صحرای خون

کوه ها و دره ها و سنگ ها                     شاهد پیکار نام و ننگ ها

این گلان سرخِ پرپر کیستند؟                  این بدن های مطهر کیستند؟

صحنه صحنه گل به صحرا ریخته              روی هر گل اشک زهرا ریخته

ناله ها چون آتش افروخته                     خیمه ها چون سینه های سوخته

تشنگان را اشک ها آتش شده              آب ها در مشک ها آتش شده

سوخته در زخِم دل ها، تیرها                 شرمگین از فاطمه، شمشیرها

ریخته باران اشکِ فاطمه                       در مسیر قتلگاه و  علقمه

بلبلان خوابیده زیر خارها                        داده جان از ترس دشمن بارها

گوش ها چون قلب ثارالله چاک                اشک ها از چهره ها خون کرده پاک

عابدین در آتش تب سوخته                    در کنارش جان زینب سوخته

خفته در خون، آفتاب علقمه                   زائر او هم علی، هم فاطمه

پیکر بی دست سقا، چاک چاک             مشک و دست و پرچم، افتاده به خاک

قاتلان در خیمه آب آورده اند                   شعله بر قلب رباب آورده اند

شیر در پستان مادر سوخته                   آب بر لب های اصغر سوخته

تیرها از حنجرش خون خورده اند             مهد نازش را به غارت برده اند

دخترانِ داغدار فاطمه                             داغ روی داغ برقلب همه

خوابگاه غنچه ی پرپر کجاست؟               پشت خیمه تربت اصغر کجاست؟

عقده را از قلب مادر واکنید                    قبر اصغر را بر او پیدا کنید

دم به دم از صخره ها خیزد خروش          لحظه ای این خون نمی افتد به جوش

روز و شب جاری است از چشم همه      خون ثارالله و اشک فاطمه

مرغ شب! آرام، یک دم گوش شو          با نوای فاطمه خاموش شو

بشنو آن مظلومه گوید با حسین           واحسینا واحسینا واحسین

مصحفِ در خاک و خون آمیخته               سوره سوره آیه هایت ریخته

ای دلت لبریزِ داغ لاله ها                      ای به قطره قَطره خونت، ناله ها

طایرِ در موج خون پرپر زده                      زخم هایت خنده بر مادر زده

کی زده نیزه به قلبت از جفا؟                 کی جدا کرده سرت را از قفا؟

ای چراغ مهر و مه در مشت تو              گو چه شد انگشتر و انگشت تو؟

شاخه ی یاست کجا افتاده است؟         دست عبّاست کجا افتاده است؟

غم مخور صاحبْ لوای تو منم            پاسدار خیمه های تو منم

یوسف از چنگ گرگان، چنگ چنگ         لاله باران گشته از شمشیر و سنگ

آفتابی که دو جا بخشیده نور                 هم به مقتل، هم به دامانِ تنور

سوز تو در بیت بیتِ میثم است             عالم ار سوزد به پای آن کم است


منت تازیانه

نوحه، محرم، امام حسین

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است.

 

منت تازیانه

می روم و نمی رود از سر من هوای تو                      جان شده شمع قتلگه، دل شده کربلای تو

طایر سرخ نینوا!  تا تو فتادی از نوا                               گشته هر استخوان من، یک نیِ نی نوای تو

نیست اگر به تن سرت، چه می شود که خواهرت        بشنود از رگ گلو، ذکر خدا خدای تو

نافله ی دل شبم، زمزمه های یا ربم                           گشت تمام و طی نشد در دولبم دعای تو

من که زپای تا سرم  بوسه گرفته فاطمه                     منّت تازیانه را می کشم از برای تو

 ناله ی یا حسینِ من گشته شهادتین من                   کاش که قسمتم شود سر شکنم به پای تو

نیت حج به قتلگه، تلبیه ذکر یا حسین                        کعبه ی من به نوک نی، صورت دلربای تو

کاش شدی جدا زتن، با لب تشنه راس من                  کاش که بود بر زمین، پیکر من به جای تو

خنده ی زخم تو شده باعث گریه های من                   گریه ی چشم من شده مرهم زخم های تو

جان رسولی و نبی گفته من از تو، تو ز من                  خون خدایی و خدا آمده خونبهای تو

کاش که اشک میثمت یکسره سیل خون شود          هر نفسش شود به دل گریه ی بی صدای تو


شب یازدهم

نوحه، محرم، امام حسین

این شعر از كتاب"یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است.

 

شب یازدهم

کی دیده در یم خون، آیات بی شماره؟                    قرآنِ سوره سوره، اوراقِ پاره پاره؟

افتاده بر روی خاک یک ماه خون گرفته                    خوابیده در کنارش هفتاد و دو ستاره

پاشیده اشک زهرا بر حنجر بریده                           گه می کند زیارت، گه می کند نظاره

سر آفتاب مطبخ، تن لاله زاری از خون                     کز زخم سینه دارد گل های بی شماره

از گوشِ گوشواری دو گوشواره بردند                       دارد به گوش خونین خون جای گوشواره

یک کودک سه ساله خفته کنار گودال                       ترسم که شمر آید، در قتلگه دوباره

درخیمه آب بردند، بهر رباب بردند                              سینه شده پر از شیر، کو طفل شیر خواره

مادرعجب دلی داشت، ذکر علی علی داشت           آب فرات می زد بر حنجرش شراره

چون سینه ها نسوزند؟! چون اشک ها نریزند؟!       جایی که ناله خیزد از قلبِ سنگ خاره

یاس سفید و نیلی، طفل یتیم و سیلی                    میثم در این مصیبت، خون گریه کن هماره

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/27ساعت 15:15  توسط حسین  | 

86شعر-روز عاشورا

انا مجنون الحسین

نوحه، محرم، امام حسین

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

انا مجنون الحسین(نوحه)

 

تا خداییِ خداست، همه جا کرب و بلاست

روزها روز حسین، اشک ها اشک عزاست

انا مجنون الحسین

 

اشجع الناس کجاست؟ عشق و احساس کجاست؟

شاخه ی یاس کجاست؟ دست عباس کجاست؟

انا مجنون الحسین

 

یک طرف اشک پدر، یک طرف خون پسر

یک طرف زخم جگر، یک طرف یا ابتاست

انا مجنون الحسین

 

دل من سوختنی است، اشک من ریختنی است

عشق من  سینه زنی است، رهبرم خون خداست

انا مجنون الحسین

 

دیده ام سوی حسین، کعبه ام کوی حسین

قبله ام روی حسین، کربلا قبله نماست

انا مجنون الحسین

 

مهر او در گل من، عشق او حاصل من

قبر او در دل من، سینه ام بزم عزاست

 انا مجنون الحسین

 

منم و اشک دو عین، منم و وای حسین

گریه برمن شده دین، کار من سوز و دعاست

انا مجنون الحسین

 

خاک دلدار منم، دیده خونبار منم

تشنه ی یار منم، کوثرم جام بلاست

انا مجنون الحسین

 

شمرکافر زجفا، سر ارباب مرا 

تشنه لب کرد جدا، تا زمین است و سماست

  انا مجنون الحسین


بابی العطشان

نوحه، محرم، امام حسین

 

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

بابی العطشان حتی قضا (نوحه)

 

ای بر قضای حق رضا،   پاشیده خونت بر فضا

دریا تو را اشک عزا       یابن علیّ المرتضیٰ  !

بِاَبی العطشان حتی قضا

بابی المهموم حتی مضا

 

ای کشته ی صد پاره تن،   عریان و بی غسل و کفن

آیا تویی حسینِ من           یا بدرِ صدرُ المصطفی؟

بابی العطشان حتی قضا

بابی المهموم حتی مضا

 

خورشید عاشورا سرت،        خون خدا در حنجرت

گشته کفن در پیکرت،            گرد و غبار کربلا

بابی العطشان حتی قضا

بابی المهموم حتی مضا

 

تو یار و یاور منی؟           آیا برادر منی؟

فرزند مادر منی،            انت ذبیحاً بالقفا

بابی العطشان حتی قضا

بابی المهموم حتی مضا

 

قسم به جان مادرت،         برگو سخن با خواهرت

از پاره های حنجرت،         ای در تنت روح دعا

بابی العطشان حتی قضا

بابی المهموم حتی مضا

 

تو کعبه ای، من زائرت،        گاهی به دور پیکرت

گاهی به دنبال سرت،         از کوفه تا شام بلا

بابی العطشان حتی قضا

بابی المهموم حتی مضا

 

کعبه ی من، منای من،       مروه ی من، صفای من

قرآن من، دعای من،           ورق ورق شدی چرا؟

بابی العطشان حتی قضا

بابی المهموم حتی مضا


شور قیامت

نوحه، محرم، امام  حسین

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

گودال روز عاشورا(نوحه)

حرمت زهرا را دریدند   در قتلگه خنجر کشیدند

حسین او را سر بریدند

از این غم شد به پا شور قیامت

فاطمه فاطمه! سرت سلامت

 

رنگ از رخ زینب پریده    گردیده زهرای شهیده

زائر رگ های بریده

از این غم شد به پا شور قیامت

فاطمه فاطمه! سرت سلامت

 

امت عجب شرم از خدا کرد    حق محمد را ادا کرد

سر حسینش را جدا کرد

از این غم شد به پا شور قیامت

فاطمه فاطمه! سرت سلامت

  

قاتل برون آمد زگودال     زهرا رود او را به دنبال

حسین می زند پرو بال

از این غم شد به پا شور قیامت

فاطمه فاطمه! سرت سلامت

 

بین زنان داغدیده     یک اسب بی صاحب رسیده

از سوز دل شیهه کشیده

از این غم شد به پا شور قیامت

فاطمه فاطمه! سرت سلامت

 

صحرا پر از آتش و دود است    صورت دختری کبود است

گناه او مگر چه بوده است

از این غم شد به پا شور قیامت

فاطمه فاطمه! سرت سلامت

 

صدپاره پیکر حسین است    بریده حنجرحسین است

ای وای این سر حسین است

از این غم شد به پا شور قیامت

فاطمه فاطمه! سرت سلامت


قرآن پاره پاره

نوحه، محرم، امام حسین

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

گودال قتلگاه (نوحه)

 

قرآن پاره پاره گم کردم اینجا

یک آسمان ستاره گم کردم اینجا

وای حسینم، نور عینم

 

خورشید آرزویم در خون نشسته

گردیده سایبانش نیزه شکسته

وای حسینم، نور عینم

 

من زائر غریب خون خدایم

از حنجر بریده زند صدایم

وای حسینم، نور عینم

 

لاله ی پرپرم را می جویم اینجا

با اشک دیده او را می شویم اینجا

وای حسینم، نور عینم

 

در زیر تازیانه با اشک دیده

گلبوسه گیرم از رگ های بریده

وای حسینم، نور عینم

 

بنشینم و ببوسم زخم تنت را

کی برده یوسف من پیراهنت را؟

وای حسینم، نور عینم

 

رگ های گردنت را چرا بریدند؟

چرا سر تو را از قفا بریدند؟

وای حسینم، نور عینم

 

زخمی که روی قلبت دهان گشوده

گویا که جای تیر سه شعبه بوده

وای حسینم، نور عینم

 

بین روی سینه یاس مدینه ات را

در زیر تازیانه سکینه ات را

وای حسینم، نور عینم


یَم خون

نوحه، محرم ، امام حسیننوحه، محرم ، امام حسین

 

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

گودال (نوحه)

 

رفتم از کنار قتلگاهت

خدا پشت و پناهت، خدا پشت و پناهت

 

می گریم و می کنم نگاهت

خدا پشت و پناهت، خدا پشت و پناهت

 

داغ تو چه خاکی به سرم کرد

جامه ی اسیری به برم کرد

با قاتل تو هم سفرم کرد

مانده در دلم شرار آهت

خدا پشت و پناهت، خدا پشت و پناهت

 

رفتنم بود  به کوفه  مشکل

می روم ولی نمی رود دل

تو بر سر نیزه، من به محمل

اشک  خود  کنم  نثار  راهت

خدا پشت و پناهت، خدا پشت و پناهت

 

ای واعطشا ترانه ی  تو

مقتل شده آشیانه ی تو

جان داده به روی شانه ی تو

شش ماهه صغیر بی گناهت

خدا پشت و پناهت، خدا پشت و پناهت

 

کو قاسم و عون و جعفر تو

عباس و علیّ اکبر تو

گر نیست سپاه و لشگر تو

من یک تنه می شوم سپاهت

خدا پشت و پناهت، خدا پشت و پناهت

 

افسوس که حرمتت  دریدند

ننگ دو جهان به جان خریدند

لب تشنه سر تو را بریدند

رگ های گلو بود گواهت

خدا پشت و پناهت، خدا پشت و پناهت

 

ای در یم خون نشست سفینه

ای دسته گل تو زخم سینه

نیلی شده صورت سکینه

از کینه ی خصم رو سیاهت

خدا پشت و پناهت، خدا پشت و پناهت


عزیز فاطمه

نوحه، محرم، امام حسین

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

نوگل باغِ عصمت من زینبِ کبرایم(2)

در کرب و بلا گشته پرپر همه گلهایم(2)

می روم برادر با چشم خونبار

عزیز فاطمه خدانگهدار

جانم حسین، حسین جانم، حسین جان(2)

 

می روم کوفه با چه سینه سوزانی (2)

همراه من و طفلان هجده سر نورانی (2)

می روم برادر با چشم خونبار

عزیز فاطمه خدانگهدار

جانم حسین، حسین جانم، حسین جان(2)

 

در بین این سرها بینم ای برادر

آن سر خونین ششماهه علی اصغر

می روم برادر با چشم خونبار

عزیز فاطمه خدانگهدار

جانم حسین، حسین جانم، حسین جان(2)

 

                     نوحه های حاج مهدی خرازی 


منم زینب

نوحه، محرم، امام حسین

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

منم زینب

 

بیا در کربلا مادر گره از کار من واکن

بیا خونین بدنها را تو ای مادر تماشا کن

منم زینب منم زینب (2)

 

خودم دیدم که در آتش دو کودک دست وپا می زد

پدر را با لب تشنه بزیر لب صدا می زد

منم زینب منم زینب (2)

 

خودم دیدم که در گودال تن پاک شهیدان را

بدیدم بر سر نیزه سر هجده عزیزان را

منم زینب منم زینب (2)

 

خودم دیدم رقیه در خرابه از نفس افتاد

بزد بوسه به لبهای پدر پرپر زد و جان داد

منم زینب منم زینب (2)

 

                     نوحه های حاج مهدی خرازی


فرزند رسول الله

نوحه، محرم، امام حسین

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

فرزند رسول الله

 

آوردم به میدان چهره های نورانی

بهر یاریِ دین، هفتاد و دو قربانی

منم گل ثارالله فرزند رسول الله

حسین حسین حسین جان

حسین حسین حسین جان

***

معراج جدّ من بُوَد به عرش اَعلاء

گشته معراج من زمین کرب و بلا

منم گل ثارالله فرزند رسول الله

حسین حسین حسین جان

حسین حسین حسین جان

***

یا رب به اشک چشم مهدی فاطمه

امضا کن تذکره ی کربلای همه

منم گل ثارالله فرزند رسول الله

حسین حسین حسین جان

حسین حسین حسین جان

 

نوحه های حاج مهدی خرازی


آئینه ی عرشِ

نوحه، محرم، امام حسین

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

آئینه ی عرشِ

گشته آئینه ی عرشِ حق سرنگون

ماه زهرا شده غرق دریای خون

یا حسین یا حسین یا حسین یا حسین(2)

***

پسر فاطمه گفت و با سوز و آه

گشته معراجِ من گودی قتلگاه

یا حسین یا حسین یا حسین یا حسین(2)

***

یارب امشب قَسَم به شهِ اولیا

کن نصیبِ همه سفر کربلا

یا حسین یا حسین یا حسین یا حسین(2)

 

                  نوحه های حاج مهدی خرازی


نماز  ظهر عاشورا

نوحه، محرم، امام حسین، نماز

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

نماز  ظهر عاشورا (نوحه)

 

ای اهل کوفه! موقع نماز است

اسلام از نماز سرفراز است

نماز حکم ذات بی نیاز است

الله الله   نصر من الله

 

نماز مرز بین کفر و دین است

فریاد یک صدای مسلمین است

پیغام ثاراللّهیان همین است

الله الله   نصر من الله

 

از خون پیشانی وضو بگیرم

سینه سپر پیش هجوم تیرم

من بی نماز، را نمی پذیرم

الله الله   نصر من الله

 

نیزه رَود در دل هزار بارم

تیر آید از یمین و از یسارم

من دست از نماز بر ندارم

الله الله   نصر من الله

 

تشهد و سلام مدیون ماست

آبروی نماز از خون ماست

تکبیرة الاحرام مرهون ماست

الله الله   نصر من الله

 

سجده همیشه سرفراز من است

سنگ بلا مُهر نماز من است

قنوت من راز و نیاز من است

الله الله   نصر من الله

 

نماز را دهم زخونم حیات

نوشته درباره ی من این برات

اشهد انّ قد اَقَمتَ الصلاة

الله الله   نصر من الله


نعم الامیر

نوحه، محرم، امام حسین

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

نعم الامیر

به قلاده ی نفس گشتم اسیر     شدم زار و شرمنده و سر به زیر

تهی دستم و بی نوا و فقیر         مرا کس نخواند ذلیل و حقیر

مقامم بُوَد بس بزرگ و خطیر  

امیری حُسَینٌ وَ نعِمَ الامیر

 

حسین ازکرم انتخابم کند     غلام غلامش خطابم کند

گدای در خود حسابم کند     بهشتم بَرَد یا عذابم کند

به عشقش اسیرم اسیرم اسیر  

امیری حُسَینٌ وَ نعِمَ الامیر

 

خیالش زمن دلربایی کند    غمش دردلم خودنمایی کند

نوایش مرا نینوایی کند      ولایش مرا کربلایی کند

بدانند خلق از صغیر و کبیر    

امیری حُسَینٌ وَ نعِمَ الامیر

 

منم عار او، او بود یارمن        زلطف و کرامت، خریدار من

نبودم که او بوده دلدار من     غمش شد انیسِ دل زار من

از آن دم که مادر مرا داده شیر  

امیری حُسَینٌ وَ نعِمَ الامیر

 

اگر چه گنه کار و آلوده ام           به خاک مزارش جبین سوده ام

دمی بی ولایش نیاسوده ام     گرفتار و دلداده اش بوده ام

از آن دم که آب و گلم شد خمیر  

امیری حُسَینٌ وَ نعِمَ الامیر

 

زخون جگر پاکِ پاکم کنید   سپس عاشق سینه چاکم کنید

به تیغ محبت هلاکم کنید    به صحن ابوالفضل خاکم کنید

که خاکم دهد بوی مشک و عبیر  

امیری حُسَینٌ وَ نعِمَ الامیر

 

به زخم جبین پیمبر قسم                  به رخسار خونین حیدر قسم

به محسن، به زهرای اطهر قسم      به سبطین و عباس و اکبر قسم

به هفتاد و دو عاشق بی نظیر  

 امیری حُسَینٌ وَ نعِمَ الامیر

 

دریغا که شد خاک صحرا کفن      بر آن کشته ی پاره پاره بدن

تنش پاره پاره تر از پیرهن            سرش نوک نی با خدا هم سخن

نگاهش سر نی به طفلی صغیر  

امیری حُسَینٌ وَ نعِمَ الامیر

 

به سردار بی لشگر کربلا     به سرهای لب تشنه از تن جدا

به قرآن زیر سُم اسب ها    به خونی که شد خونبهایش خدا

به جسمی که او را کفن شد حصیر  

امیری حُسَینٌ وَ نعِمَ الامیر

 

به هر کوی و هر بزم و هر انجمن      سرم خاک پای حسین و حسن

پدر در دوگوشم سرود این سخن       که ای نازنین طفل دلبند من

حسینی بمان و حسینی بمیر  

امیری حُسَینٌ وَ نعِمَ الامیر


ذبیح الله

نوحه، محرم، امام حسین

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

ذبیح الله

پسر باء بسم اله قرآن منم

حافظ پرچم خون شهیدان منم

نور سبحان منم روح قرآن منم

گواهی ای الله منم ذبیح الله

***

گشته آئینه ی عرشِ خدا سرنگون

ماه زهرا شده غرقه ی دریای خون

پسر فاطمه دارد این زمزمه

گواهی ای الله منم ذبیح الله

***

سوگ عظما رسیده بر همه ی قدسیان

سر به زانوی غم جمله ی کروبیان

آن عزیز خدا می دهد این ندا

گواهی ای الله منم ذبیح الله

 

                      نوحه های حاج مهدی خرازی


گودال  خون

نوحه، محرم، امام حسین

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

گودال  خون

فریاد وامحمدا،         حق رسالت شد ادا

با لب تشنه از قفا،    سر حسینت شد جدا

   واویلتا واویلتا واویلتا واویلتا

 

انّا الیه راجعون،             گودال شد دریای خون

با رأس خونین حسین،   شمر آمد از مقتل برون

واویلتا واویلتا واویلتا واویلتا

 

این مرکب بی صاحب است،    در شعله ی تاب و تب است   

یالش به خون رنگین شده،      چشمش به سوی زینب است

واویلتا واویلتا واویلتا واویلتا

 

حسین دست و پا زند،         فاطمه را صدا زند

دشمن در آن دریای خون،    آتش به خیمه ها زند

واویلتا واویلتا واویلتا واویلتا

 

اَینَ مُعِزُّ الاولیا؟             مهدی بیا! مهدی بیا!

در قتلگه جاری شده،    خون تمام انبیا

 واویلتا واویلتا واویلتا واویلتا

 

عرش خدا از صدر زین،       افتاده برروی زمین

یا فاطمه! یا فاطمه!          بیا حسینت را ببین

واویلتا واویلتا واویلتا واویلتا

 

طفلی به صحرا شیونش،     افتاده لرزه بر تنش

از ترس دشمن می دود،      آتش گرفته دامنش

واویلتا واویلتا واویلتا واویلتا


حرمت قرآن

نوحه، محرم، امام حسین

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

روز عاشورا(نوحه)

 

حرمت قرآن را دریدند

اسلام را در خون کشیدند

خونِ خدا را سر بریدند

حسین پیروز،    یزید نابود

 

فاتح کربلا حسین است

اسلام را بقا حسین است

رهبر نهضت ها حسین است

حسین پیروز،    یزید نابود

 

هر صحنه، صحنه ی قیام است

حماسه ی خون و پیام است

بیعت با ظالم حرام است

حسین پیروز،    یزید نابود

 

به اشک زهرای شهیده

که داغ ثار الله دیده

از قتلگه ندا رسیده

حسین پیروز،    یزید نابود

 

خونی که از گودال جوشد

تا روز محشر می خروشد

قرآن از این خون آب نوشد

حسین پیروز،    یزید نابود

 

اسلام دین انقلاب است

شهادت است و انتخاب است

این معنیِ اسلام ناب است

حسین پیروز،    یزید نا بود

 

منشور ثار الله این است

پیغام بهر مسلمین است

شهادت از برای دین است

حسین پیروز،    یزید نابود


ثارالله و ابن ثاره

نوحه، محرم، امام حسین

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

ثارالله و ابن ثاره

 

تو همان خون خدایی، همه انوار هدایی

تو شه کرب و بلایی، تو امام شهدایی

ثارالله و ابن ثاره! ثارالله و ابن ثاره!

 

تو همان فلک نجاتی، تو حیاتی، تو مماتی

تو قتیل العبراتی، هدف تیر جفایی

ثارالله و ابن ثاره! ثارالله و ابن ثاره!

 

بدنت زخمی و عریان، کفنت خاک بیابان

به تنت زخم فراوان، هدف تیر جفایی

ثارالله و ابن ثاره! ثارالله و ابن ثاره!

 

تویی آن عهد الستم، همه بودم، همه هستم

ز ازل دل به توبستم، نکنم از تو جدایی

ثارالله و ابن ثاره! ثارالله و ابن ثاره!

 

بدنت چون گل پرپر، ز دمِ نیزه و خنجر

لب دریا، تن بی سر، گلوی تشنه چرایی

ثارالله و ابن ثاره! ثارالله و ابن ثاره!

 

تو صلاتی، تو صیامی، تو چراغ شب شامی

تو که خود ماه تمامی،  زچه در طشت طلایی؟

ثارالله و ابن ثاره! ثارالله و ابن ثاره!

 

همه ی صبر و قرارم! همه ی دارو ندارم!

نگهی بر دل زارم، که غمم را بفزایی

ثارالله و ابن ثاره! ثارالله و ابن ثاره!


عزیز دل زهرا

نوحه، محرم، امام حسین

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

عزیز دل زهرا

آهسته رو ای عزیز دل زهرا

رحمی کن بر خواهرت زینب کبریٰ

جانم حسین جان حسین جانم حسین جان(2)

***

صبری نما تا که من آیم به سویت

بوسم برادر من آن زیر گلویت

جانم حسین جان حسین جانم حسین جان(2)

***

ای خامس آل عبا ای حسین جان

چه سازم بعد تو من با این یتیمان

جانم حسین جان حسین جانم حسین جان(2)

 

                      نوحه های حاج مهدی خرازی


ذبیح عاشورا

نوحه، محرم، امام حسین

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

ذبیح عاشورا

 

شمس آل مصطفی خامس آل عبا

ای یوسف زهرا سید مظلومان

ذبیح عاشورا تنها مرو میدان

حسین حسین جانم حسین حسین جانم(2)

***

جان زهرا مادرت کن نظر بر خواهرت

آهسته رو بینم روی نکویت را

بیا ببوسم من زیر گلویت را

حسین حسین جانم حسین حسین جانم(2)

***

ای عزیز مصطفی یادگار مرتضی

زیبا گل زهرا دستم به دامانت

بگو چسازم من با این یتیمانت

حسین حسین جانم حسین حسین جانم(2)

 

                            نوحه های حاج مهدی خرازی


اشک پیوسته

نوحه، محرم، امام حسین

 

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

وداع روز عاشورا (نوحه)

 

ای نثارت اشک پیوسته

تشنه لب بار سفر بسته

یا اخا آهسته  آهسته

ای همه هست من     مرو از دستِ من

ای حسینم، ای حسینم

 

ای قیامت قد و بالایت

ای به قامت چشم زهرایت

تاکند زینب تماشایت

ای همه هست من     مرو از دستِ من

ای حسینم، ای حسینم

 

ای جمالت شمع محفل ها

ای به دنبالت همه دل ها

می روی در بین قاتل ها

ای همه هست من    مرو از دستِ من

ای حسینم، ای حسینم

 

نیزه ها گریان بر احوالت

تیر دشمن ها پر و بالت

زینب و زهرا به دنبالت

ای همه هست من  مرو از دستِ من

ای حسینم، ای حسینم

 

ای سرشکم وقف دیدارت

بین دشمن می شوم یارت

جای عباس علمدارت

ای همه هست من   مرو از دستِ من

ای حسینم، ای حسینم

 

اصغرت در موج خون خواب است

دخترت در خیمه بی تاب است

تشنه ی یک جرعه ی آب است

ای همه هست من    مرو از دستِ من

ای حسینم، ای حسینم

 

صبر کن دور سرت گردم

جانشین اکبرت گردم

در غریبی لشگرت گردم

ای همه هست من   مرو از دستِ من

ای حسینم، ای حسینم


فدای کام عطشانت

نوحه، محرم، عاشورا

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

وداع روز عاشورا(نوحه)

بریزم اشک پیوسته،     حسین بار سفر بسته

برادر جان! برادر جان!    برو آهسته آهسته

حسین جانم حسین جانم

 حسین جانم حسین جانم

 

همه بودم، همه  هستم،    شتابان رفتی از دستم

من آخر خواهرت هستم،    برو آهسته آهسته

حسین جانم حسین جانم

حسین جانم حسین جانم        

 

توقف کن دراین صحرا،       که جای مادرم زهرا

ببوسم حلق خشکت را،    برو آهسته آهسته

حسین جانم حسین جانم

حسین جانم حسین جانم

 

فدای کام عطشانت،      فدای چشم گریانت

نگاهی کن به طفلانت،    برو آهسته آهسته

حسین جانم حسین جانم

حسین جانم حسین جانم

 

تو با من یار و هم دردی،     وداعی در حرم  کردی

که دیگر بر نمی گردی،       برو آهسته آهسته

حسین جانم حسین جانم

حسین جانم حسین جانم

 

دعا کن تا  بمیرم من،       عزا برتو نگیرم  من

که بعد از تو اسیرم من،   برو  آهسته آهسته

حسین جانم حسین جانم

حسین جانم حسین جانم

 

تمام آرزوی من،               نگاهی کن به سوی من

سپس از پیش روی من،   برو آهسته آهسته

حسین جانم حسین جانم

حسین جانم حسین جانم

 

ببین حال دل زارم،         مرو ای آخرین  یارم

که من تنها  تو را دارم،   برو آهسته آهسته

حسین جانم حسین جانم

حسین جانم حسین جانم


بوسه ی چوب

نوحه، محرم، امام حسین

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است

 

بوسه ی چوب

 

دلم شراره ی شمعی شده در انجمنت               صدای زخمی من وقف زخم های تنت

روا بود که ملایک برند سجده زعرش                    بر آن حصیر که هنگام دفن شد کفنت

تو آن صحیفه ی صد پاره ای که بنوشتند               هزارو نهصد و پنجاه زخم بر بدنت

تو غرق بوسه ی پیغمبری ز پا تا سر                   روا نبود زند چوب بوسه بر دهنت

تمام عمر، رضا بوده ای به زخم قضا                     از آن رضاً بقضائک شد آخرین سخنت

به آتشِ دلِ پروانه های بی شمعت                      که سینه سوختگانند شمع انجمنت

ترنج وار گریبان خویش پاره کند                            هزار یوسف مصری ز بوی پیرهنت

تو هم نشین خدا در دلی زصبح ازل                     همیشه در وطنِ دلﹾ خداست هم وطنت

تو بر هزار سلیمان کنی سلیمانی                      روا نبود کُشَد سی هزار اهرمنت

قبول حضرتت افتد که سال ها میثم                    زپاره های جگر، گل فشانده در چمنت


تابلوی عاشورا

نوحه، محرم، امام حسین

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است .

 

تابلوی عاشورا

 

ای عرشیان خاکِ عزا بر سر بریزید                       ای ساکنان آسمان ها پر بریزید

ای کاش اهلت را فرو می بردی ای خاک              خون گریه می کردی و خون می خوردی ای خاک

روز بزرگ محشر کبر است امروز                            یا روز عالم سوز عاشوراست امروز

جنگ میان حق و باطل گشته آغاز                         قومی به چاه نیستی، قومی به پرواز

این جنگ تا صبح قیامت پایدار است                      بر خلق عالم حق و باطل آشکار است

این نکته در فریاد خون هر شهیدی است                ای اهل عالم کی حسینی، کی یزیدی است؟

گردون بدان وسعت ز گردش مانده امروز                 خورشید خون از چشم خود افشانده امروز

امروز جسم میهمان نیزه داران                             هم سنگ باران می شود هم تیرباران

امروز دل از شعله مالامال گردد                            قرآن به زیر دست و پا پامال گردد

امروز حق آل پیغمبر ادا شد                                  رأس حسین او به ده ضربت جدا شد

انگار می بینم که در آغوش گودال                         صیاد خوشحال است و صیدش رفته از حال

انگار می بینم قمر در خون نشسته                      گودال پر گردیده از نیزه شکسته

انگار می بینم که ماه انجمن ها                             افتاده در دریای خون تنهای تنها

انگار می بینم به پیش چشم بلبل                         نیش هزاران خار را در قلب یک گل

انگار می بینم همه عالم سیاه است                      انگار می بینم خدا در قتلگاه است

انگار می بینم که یک گردون ستاره                        می تابد از اندام جسمی پاره پاره

انگار می بینم زمین دریای خون شد                       خورشید بر کف قاتل از مقتل برون شد

انگار می بینم جراحات تنش را                              زهرا تماشا می کند جان دادنش را

انگار می بینم چو مرغ بی پر و بال                         یک اسب بی صاحب برون آید ز گودال

انگار می بینم که زمینش واژگون است                 انگار می بینم که یالش غرق خون است

انگار می بینم سری بالای نیزه است                    انگار می بینم که زهرا پای نیزه است

انگار می بینم که طفلی داغدیده                         از ترس زیر بوته ی خار آرمیده

انگار می بینم برای گوشواره                               چون قلب زهرا گوش ها گردیده پاره

انگار می بینم حرم آتش گرفته                            دامان طفلی محترم آتش گرفته

انگار می بینم فضا لبریز دود است                        پنهان به زیر خارها یاس کبود است

انگار می بینم که زیر تازیانه                                 بر دسته گل های خدا مانده نشانه

انگار می بینم که در اطراف گودال                        از ضرب کعب نی زمین خوردند  اطفال

انگار می بینم که پشت خیمه مادر                        انداخته خود را به روی قبر اصغر

انگار می بینم که با افغان و ناله                             در قلب صحرا گم شده طفلی سه ساله

انگار می بینم که همچون شاخه ی یاس                افتاده زیر پا چو قرآن، دست عباس

انگار می بینم تنی در ون نشسته                        اعضاش پاره استخوان هایش شکسته

انگار می بینم ز پیغمبر بریدند                               هجده جوان هاشمی را سربریدند

انگار می بینم به خون خفتند یاران                         کردند دشت کربلا را لاله باران

انگار می بینم غل و زنجیر کین را                          بر ناقه زخم پای زین العابدین را

انگار می بینم در آن صحرا یکی نیست                  پرسد گناه این زنان و دختران چیست

در چنگ شاهین مانده مرغی بی پر و بال               نامردها! کشتید زینب را به گودال

ای از سقیفه کرده بیرون دست کینه                      ای از مدینه بغض زهرایت به سینه

سیلی مزن بر صورت طفل سه ساله                      آخر مگر او از فدک دارد قباله

پیوسته میثم! شعله ات از دل برآید                        تا منتقم از پرده ی غیبت در آید


چادر فاطمه

نوحه، محرم، امام حسین

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است .

 

چادر فاطمه

لاله ی پرپرم! أنت اََخی                        پسر مادرم! أنت اَخی

با من داغدیده حرف بزن                      از گلوی بریده حرف بزن

بس که زخم است روی زخم، تنت       جای یک بوسه نیست بر بدنت

ای همه جد و مادر و پدرم                   رفتی اما نمی روی ز بَرَم

خون تو غسل و زخم تو کفنت               یوسف من! کجاست پیرهنت؟

از چه بینم به خاک عریانت؟                   پدرو مادرم به قربانت

یک زن و داغ روی داغ به دل                 یک تن و سی هزار تن قاتل

یک شهید و هزارها شمشیر                یک کتاب خدا و این همه تیر

کاش پیش از بریدن سر تو                    می بریدند سر زخواهر تو

مصحف آیه آیه از شمشیر                    نقطه ی آیه هات از دم تیر

تن در خون کشیده، نخله ی طور            سر به بالای نیزه، سوره ی نور

ای تمام وجود، حائر تو                         تازیانه ثواب زائر تو

سوره های ورق گسیخته ام                 آیه های به خاک ریخته ام

باید از اشک خود وضو گیرم                   بعد بوسه از این گلو گیرم

این جنایتگران بدند بدند                        دختران تو را زدند زدند

گرچه رفتند خیل انصارت                       خفته در قتلگه علمدارت

غم مخور ما همه سپاه تو ایم               قاصد کشتگان راه تو ایم

خون رگ های تو است در بر ما              چادر فاطمه است بر سر ما

سنگ غم را نشانه ایم همه                سپر تازیانه ایم همه

محمل ما به کوفه، سنگر ماست          سر تو نوک نیزه، رهبر ماست

همه هستیم خیل لشگر تو                 تا چه فرمان دهد به ما سر تو

حکم تو حکم محکم است همه            میوه ی نخل میثم است همه


شبیه مادر

نوحه، امام حسین، محرم

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است.

 

شبیه مادر

تو روح پیکر منی؟ عزیز مادر  منی؟                  مصحف آیه آیه ای یا گل پرپر منی؟

لاله ی سرخ پرپرم، ماه به خون شناورم           قسم  به جان مادرم،  بگو تو خواهر منی

زائر پیکرت شدم،  شبیه مادرت شدم              گناه من بود همین، که تو برادر منی

چه در کنار  قتلگه، چه زیر سم اسب ها           چه بر فراز نیزه ها، امام و رهبر منی

به هر کجا که پا نهم کنار پیکر تو ام                  به هر طرف که رو کنم،  تو در برابر منی

حنجر چاک چاک تو، بوده رگ حیات من             با تن غرق خون خود، روح مطهر منی

ماه به خون طپیده ام، رفتی اگر ز دیده ام         هماره در کنار من، همیشه یاور  منی

نام تو حرف اولم، یاد تو ذکر آخرم                     تو حرف اول منی، تو ذکر آخرمنی

جانِ به لب رسیده ام، همیشه نورِ دیده ام       اگر چه رفتی از برم، هنوز در برِ منی

میثم بی قرار ما، همیشه اشکبار ما              مرثیه خوان مایی و قبول مادر منی


سائل بازار

نوحه، محرم، امام حسین

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است.

 

سائل بازار

عمری است که سربار توام یوسف زهرا                تو یاری و من عار توام یوسف زهرا

سرمایه ام اشکی است که آن هم کرم توست      بی مایه خریدار توام یوسف زهرا

خوشتر بُوَد از دیدن گل های بهشتی                     یاد گل رخسار توام یوسف زهرا

با مهر تو باکی ز هجوم گنهم نیست                      من تکیه به دیوار توام یوسف زهرا

با آنکه به زنجیر گنه بسته وجودم                           یک عمر گرفتار توام یوسف زهرا

خوشتر بود از خواب به گلزار بهشتم                       آن لحظه که بیدار توام یوسف زهرا

نام و نسب و شأن و مقامم همه این است           خاک ره زوار توام یوسف زهرا

مگذار گنه پرده کشد بین من و تو                          من تشنه ی دیدار توام یوسف زهرا

بر سلطنت هردو جهان ناز فروشم                         تا سائل بازار توام یوسف زهرا

من میثم و وصف تو بود میوه ی نخلم                     بی برگم و پر بار توام یوسف زهرا


سرخی شفق

نوحه، محرم، امام حسین

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است.

 

سرخی شفق

جانم شرار آه و دلم دشت کربلاست                  گوشم هر آنچه می شنود شور نینواست

ایمان نشان خنجر و شمشیر و تیر و سنگ        قرآن به نیزه، دین خدا زیر دست و پاست

چشم همه فرات و نفس هاست یا حسین        دل ها زموج خون همه گودال قتلگاست

فواره می زند زگلوی حسین خون                      خونی که خونبهاش همان ذات کبریاست

نیزه به سینه، تیر به دل، داغ بر جگر                  در حنجرش شرار عطش، بر لبش دعاست

خونی که ریخت از گلوی تشنه ی حسین           خون خدای عزوجل، خون انبیاست

هفتاد و دو ذبیح که دیده به یک منا؟                   اندام، قطعه قطعه و سرهایشان جداست

این دود خیمه های حسین است بر فلک           یا آسمان، سیه شده یا دودِ آه ماست

آتش گرفته دامن یک دختر یتیم                         فریاد می زند که عموجان من کجاست؟

از ترس تازیانه و از بیم کعب نی                         اشکش روان به دیده ولی، گریه بی صداست

بر سینه ای که نیزه فرو رفته بارها                     باللَّه قسم فشار سُم اسب، نارواست

خورشید خون گرفته ی صحرای کربلا                 گه روی دست شمر و گهی روی نیزه هاست

رگ های پاره پاره نشان می دهد درست           رو بوده روی خاک زمین، ذبح از قفاست

میثم! قسم به اشک شفق، سرخی شفق      از خون سرخِ قافله سالارِ کربلاست


وداع

نوحه، محرم، امام حسین

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است.

 

وداع

ای به روی قلب من، نقش کف پای تو          تند مرو تا کنم، سیر تماشای تو

خون دلم موج موج، اشک غمم بحر بحر       تا که بشویم غبار، از رخ زیبای تو

من که تو را خواهرم، از بغل مادرم              بوده نگاهم فقط، بر قد و بالای تو

سر به فلک می کشد آه شرربار من           نقش زمین می شود، قامت رعنای تو

تند مرو از برم، گفته به من مادرم               تا بزنم بوسه بر، روی دل آرای تو

ای سپر تیرها، عاشق شمشیرها            سنگ جفا می زند، بوسه به سیمای تو

در جگرش سوز بود، یاد همین روز بود         جّد تو گر بوسه زد، بر همه اعضای تو

ای علمت آه من، تند مرو ماه من               کاش که دخت علی، کشته شود جای تو

یوسف زهرای من، وای من و وای من        چون زسر نیزه ها، بشنوم آوای تو

آتش دل ها شده شعله ی فریاد من           سینه ی میثم شده دفتر غم های تو


تنها میان دشمن

نوحه، محرم، امام حسین

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است.

 

تنها میان دشمن

سپر کردی به تیغ و تیر و نیزه، پیکر خود را               گرفتی جای پرچم روی دست خود، سر خود را

تمام عمر من با تو، تو با من بوده ای، چون شد        که تنها می گذاری بین دشمن خواهر خود را

کمی خم شو به زیر پای اسب خود نگاهی کن        فرود آ در بغل گیر ای برادر دختر خود را

عزیز فاطمه دشمن نبیند تا که تنهایت                    مرو تنها ببر با خود علیّ اصغر خود را

بیا از اشک خود آبی فشانم بر لب خشکت             که سقا جای سقا کرده ام چشم تر خود را

خروش العطش پر کرده این صحرای سوزان را         خبر کن در کنار علقمه، آب آور خود را

رقیه، نجمه، لیلا، من، سکینه، همرهت هستیم    مکن احساس تنهایی، نگه کن لشگر خود را

سر خود را به بالا گیر تا بوسم گلویت را                   ببوسم باز جای بوسه های مادر خود را

اگر باور ندارند این سپه جدت پیمبر را                     دوباره روی دستت گیر نعش اکبر خود را

چنان از شعله های آه زینب پر شدی میثم             که جای شعر پُر کردی زآتش دفتر خود را


دوبیتی ها

نوحه، محرم، امام حسین

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است.

 

دوبیتی ها

زخون دل به نعشت گل فشانم

کنار جسم مجروحت بمانم

زخون حنجرت گیرم وضویی

به زخم پیکرت قرآن بخوانم

•••

به چشمم اشک دامن دامن تو است

دلم صد پاره چون پیراهن تو است

زیارتگاه رگ های بریده

زیارت نامه ام زخم تن تو است

•••

چگونه تن به زیر ننگ دادند

چگونه با تو حکم جنگ دادند

نه تنها منع از آبت نمودند

جواب آب را با سنگ دادند

•••

یقین دارم ز قرآن سر بریدند

هم از دین هم ز ایمان سر بریدند

اگر چه آب مهر مادرت بود

تورا با کام عطشان سر بریدند

•••

ولیّ کبریا را سر بریدند

امام اولیا را سر بریدند

گواهی می دهم با کشتن تو

تمام انبیا را سر بریدند

•••

به دل بغض نبی را چاره کردند

عیال الله را آواره کردند

زخنجر گشت قرآن آیه آیه

تمام آیه ها را پاره کردند

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/27ساعت 15:10  توسط حسین  | 

86شعر-شب عاشورا

 

شب عاشورا

نوحه، محرم، امام حسین

 

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

شب عاشورا(نوحه)

 

امشب انصار الله گرم دعایند

فردا در موج خون محو خدایند

امشب عبادت     فردا شهادت

واویلا، واویلا، الله اکبر

 

امشب در سینه ها سوز درون است

فردا کرب و بلا دریای خون است

زینب گرفتار      زهرا عزادار

واویلا، واویلا، الله اکبر

 

امشب لب تشنه اند آل پیمبر

فردا سرها جدا گردد زپیکر

ای اهل عالم      فریاد از این غم

واویلا، واویلا، الله اکبر

 

امشب نازد حرم بر اشجع الناس

فردا خون ریزد از بازوی عباس

سقای طفلان     عطشان دهد جان

واویلا، واویلا، الله اکبر

 

امشب اکبر کند شب زنده داری

فردا خون سرش بر چهره جاری

فرق شکسته      در خون نشسته

واویلا، واویلا، الله اکبر

 

امشب اصغر کباب از قحط آب است

فردا قنداقه اش از خون خضاب است

امشب زند پر       فردا دهد سر

واویلا، واویلا، الله اکبر

 

امشب زینب بود اشکش به دیده

فردا گرید به رگ های بریده

گیرد نشانه      از تازیانه

واویلا، واویلا، الله اکبر


میا ای آفتاب

نوحه، محرم، امام حسین

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است.

 

میا ای آفتاب

 

متاب ای ماه امشب، تا نبینم صبح فردا را                  ببار ای اشک تا دریا کنم دامان صحرا را

بریز ای آسمان خون جای باران بر زمین امشب           که پرپر می کند فردا خزان گل های زهرا  را

بگریید ای تمام اهل عالم آن چنان امشب                  که با اشک خود از خجلت برون آرید سقا را

ندای ارجعی دل برده از هفتاد و دو عاشق                 صدای العطش آتش زده اعماق دریا را

وضو گیرید از خون دل خود ای بنی هاشم!                  که بردارید فردا از زمین، قرآن لیلا را

نگهدار ای سکینه! اشک های دیده ی خود را             که در گودال خون فردا بشویی جسم بابا را

میا ای آفتابِ صبح بیرون از افق فردا                          که  با سوز عطش اصغر ندارد تاب گرما را

الهی مهر زندانی شود در سینه ی مشرق                 که در گودالِ خون، زهرا  نبیند ظهر فردا را

بگردید آل یاسین سخت فردا در بیابان ها                    که دریابید زیر خارها گل های طاها را

سپاه حق و باطل صف کشیدند از دو سو میثم           میان این دو صف بشناس دنیا و عقبا را


لیلة الاحیا

نوحه، محرم، امام حسین

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است.

 

لیلة الاحیا

ای شب عاشور شور آورده ای              شعله در دریای نور آورده ای

ای شب زیبای هفتاد و دو یار                لیلة الاحیای هفتاد و دو یار

در فضای سینه، ماهت آتش است        اخترانت اشک و آهت آتش است

ای شریک سینه های سوخته              تو شبی یا خیمه ی افروخته

ذکر جانسوزت ندای العطش                 گشته لبریز از صدای العطش

مرغ شب پر باز کن، پر باز کن                با شرار آه من پرواز کن

پر بزن آنجا که جان پر می زند                مر غ روح عاشقان پر می زند

پر بزن تا کعبه ی قالوا بلی?                    تا ابد بیتوته کن در کربلا

سوز سقا را دمی احساس کن             رو به سوی خیمه ی عباس کن

برتن بی تاب ها تابی ببر                       از برای تشنگان آبی ببر

بس که طفلان راست برلب، آب! آب!     از خجالت آب هم گردیده آب

اشک چشم اصغر و آه رباب                  کرده امشب قلب دریا را کباب

دامن دُردانه ها دریای دُر    جام             خالی چشم ها از اشک پر

از عطش ذکر عطش از یاد رفت             آبروی آب هم بر باد رفت

آسمان امشب فرو ریزی به خاک          چون دل عباس گردی چاک چاک

ماه سر گردان شوی در آسمان             هم زمین آتش بگیرد هم زمان

کاش از ظلمت شود عالم سیاه            تا نیاید شمر دون در قتلگاه

صورت اکبر تماشایی شده                  مادرش در خیمه زهرایی شده

این صدای گریه ی پیغمبر است          یا مناجات علی اکبر است

آه یاران این بود جان حسین                 لاله ی لیلا و قرآن حسین

حیف از این لاله که پرپر می شود        مثل گل صد پاره پیکر می شود

حیف از این قرآن که با شمشیرها        آیه هایش را بود تفسیرها

لیلة الاحیای مصباح الهداست             این شب بیداری خون خداست

ای شب درد و شب رنج و ملال           از تو دارم، از تو دارم این سوال

ظهر فردا گر بیفتد بر زمین                   دست های زاده ی  ام البنین

چون صدای ناله اش آید به گوش          پرچم او را که می گیرد به دوش؟

کی در آن میدان علمداری کند؟           تا که ثارالله را یاری کند

آه آه از قلب زینب آه آه                         وای بر فردا و امشب آه آه

تا برآید شیعه را آه از نهاد                     اشک میثم وقف ثارالله باد

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/27ساعت 14:56  توسط حسین  | 

86شعر-حضرت عباس علیه‌السلام

دریا و عباس

محرم

دریا صدا زد ای لبت عطشان، من آبم                                                               آبی بنوش ای آتشت کرده کبابم

عباس گفت ای آب حاشا کز تو نوشم                                                              آید صدای ناله‎ی اصغر به گوشم

دریا صدا زد ساقی عطشان که دیده؟!                                                             ای بحر را هم داده آب از اشک دیده

عباس گفت ای آب آتش شو به کامم                                                               پیداست در تو عکس لب‎های امامم

دریا صدا زد تا کنی یاریّ عترت                                                                        از من دهانی تَر کن ای دریای غیرت

عباس گفت از تشنگان شرمنده هستم                                                          آخر نگاه فاطمه باشد به دستم

دریا صدا زد تو همه هستِ حسینی                                                                نیرو بگیر از من که خود دستِ حسینی

عباس گفتا اوست مولا، من غلامم                                                                 بی او بُوَد آب روان آتش به کامم

دریا صدا زد ای زده آتش به هستم                                                                  من چون تو بر داغ لب تو تشنه هستم

عباس گفتا تشنه‎تر از تو رباب است                                                                 در سینه‎اش آتش به جای شیر ناب است

دریا صدا زد گر نمی‎نوشی ز من آب                                                                 آب از چه همره می‎بری با این تب و تاب

عباس گفتا وعده دادم بر سکینه                                                                     تا آب آرم بهر گل‎های مدینه

دریا صدا زد ای همه ایثار و صبرت                                                                   زیبد که تا محشر بگردم دور قبرت

 

                                                                                                                                              "غلامرضا سازگار"


عطشان بر لب دریا

نوحه، محرم، حضرت عباس

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

حضرت ابوالفضل علیه السلام(نوحه)

این دیده و این دست و این فرق شکسته

این صورت و این قامت در خون نشسته

تنها نه امروز یار تو هستم 

از روز ازل دل برتو بستم

مولا حسین جان! مولا حسین جان!

 

بیرون بکش تیر از دو چشم نازنینم

شاید که یک دم روی زهرا را ببینم

این دم آخر فاطمه باید

سقاییم را امضا نماید

مولا حسین جان! مولا حسین جان!

 

بگذار در آغوش پر مهرت بمیرم

دستی ندارم تا تو را در بر بگیرم

چه می شود ای ولی ذوالمن

تو افکنی دست به گردن من

مولا حسین جان! مولا حسین جان!

 

با آنکه عمری بوده ام در خدمت تو

امروز می گریم برای غربت تو

تو بین دشمن یاورنداری

جز خاندانت لشگر نداری

مولا حسین جان! مولا حسین جان!

 

بگذار عطشان بر لب دریا بمیرم

بگذار تا در علقمه تنها بمیرم

با آنکه از تن افتاده دستم

خجل زاشک سکینه هستم

مولا حسین جان! مولا حسین جان!

 

من جان نثار عترت اطهار بودم

ای کاش پشت در به زهرا یار بودم

یا قتلگاهم در پشت در بود

یا بهر زهرا دستم سپر بود

مولا حسین جان! مولا حسین جان!


بسوز ای آب دریا

نوحه، محرم، حضرت عباس

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

حضرت ابوالفضل علیه السلام(نوحه)

بسوز ای آب دریا از شرارم

که جز آتش به دل آبی ندارم

منم سقا، منم عطشان، واویلا

 

بریز ای اشک خونین از دو عینم

که من یاد لب خشک حسینم

منم سقا، منم عطشان، واویلا

 

ز هر موجت شرر دارم به سینه

که دیدم در تو من عکس سکینه

منم سقا، منم عطشان، واویلا

 

الهی آب دریا! شعله گردی

که شرم از یوسف زهرا نکردی

منم سقا، منم عطشان، واویلا

 

خدا داند دل دریا کباب است

که اصغر تشنه ی یک جرعه آب است

منم سقا، منم عطشان، واویلا

 

الا ای ماهیان! بامن بنالید

زمین و آسمان! بامن بنالید

منم سقا، منم عطشان، واویلا

 

زخون پر شد دو چشم نازنینم

که دیگر آب دریا را نبینم

منم سقا، منم عطشان، واویلا

 

چو آتش بین دریا می خروشم

صدای العطش آید به گوشم

منم سقا، منم عطشان، واویلا


ساقی طفلان

نوحه، محرم، حضرت عباس

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

حضرت ابوالفضل علیه السلام(نوحه)

 

اهل عالم این دست عباس است

ساقی طفلان اشجع الناس است

یا ابوفاضل! یا ابوفاضل!

 

تو به بی دستی دست من بودی

تو همه بود و هست من بودی

یا ابوفاضل! یا ابوفاضل!

 

تشنه لب سودا با خدا کردی

دست و چشم و سر را فداکردی

یا ابوفاضل! یا ابوفاضل!

 

مادرت گر نیست اندر این صحرا

زائرت گشته مادرم زهرا

یا ابوفاضل! یا ابوفاضل!

 

گر نداری آب ای مرا هستی

بر تو بس باشد عذر بی دستی

یا ابوفاضل! یا ابوفاضل!

 

حنجرت خشک و دیده دریایی

کرده پیغمبر برتو سقایی

یا ابوفاضل! یا ابوفاضل!

 

گشته نقش خاک هست عباسم

علم و مشک و دست عباسم

یا ابوفاضل! یا ابوفاضل!


عباس در علقمه

نوحه، محرم، حضرت عباس

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

حضرت عباس علیه السلام(نوحه)

با چشم پر زخون یا ایها الناس

تیر آوردم برون از چشم عباس

من بی علمدار        او کشته ی یار

واویلا، واویلا، آه و واویلا

 

قرآن مرتضی نقش زمین شد

پرپر باغ گل ام البنین شد

صدپاره پیکر        بی دست و بی سر

واویلا، واویلا، آه و واویلا

 

دستی که بوسه زد دست خدایش

کردند باتیغ کین ازتن جدایش

یا ایها الناس        شدکشته عباس

واویلا، واویلا، آه و واویلا

 

سقا خیری ندید از آب دریا

دریا خون گریه کرد برحال سقا

سقا  فدا شد        دستش جدا شد

واویلا، واویلا، آه و واویلا

 

بردسته گل های باغ مدینه

سقایی می کند چشم سکینه

با چشم گریان        با کام عطشان

واویلا، واویلا، آه و واویلا

 

ای تشنگان دگر سقا ندارید

در خیمه نام آب برلب نیارید

سقا فدا شد       دستش جدا شد

واویلا، واویلا، آه و واویلا

 

عباس در علقمه  تنهای تنها

جسمش چون لاله شد نقش چمن ها

تن پاره پاره        دل پر شراره

واویلا، واویلا، آه و واویلا


خورشید علقمه

نوحه، محرم، حضرت عباس

 

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

حضرت عباس علیه السلام(نوحه)

خورشید علقمه ماه مدینه

ریزد در ماتمت اشک سکینه

در خون نشستی      پشتم شکستی

الآنِ اِنکَسَر ظَهری یا عباس!

 

ای شیر بیشه ی مولی الموالی

بنگر طفلان همه با جام خالی

چشم انتظارند   سقا ندارند

الآن انکسر ظهری یا عباس!

 

طفلان را بر جگر داغ لب تو

اطراف خیمه ی بی صاحب تو

تو برروی خاک      با جسم صد چاک

الآن انکسر ظهری یا عباس!

 

دیشب دور حرم گردیده عباس

امروز در موج خون خوابیده عباس

پشت و پناهم       بین اشک و آهم

الآن انکسر ظهری یا عباس!

 

ریزد بر زخمت ای در خون نشسته

اشک فاطمه ی پهلو شکسته

تنهای صحرا        عباس زهرا

الآن انکسر ظهری یا عباس!

 

مگذار این کوفیان راهم ببندند

من برتو گریم و اینان بخندند

داغت مرا کشت        خصمت چرا کشت

الآن انکسر ظهری یا عباس!

 

با هر زخمت دلم دارد سخن ها

در خیمه می روم تنهای تنها

رنگم پریده         قدم خمیده

الآن انکسر ظهری یا عباس!


صدای دریا

نوحه، محرم، حضرت عباس

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است.

 

صدای دریا

عباس یعنی شمع جمع هاشمیون                    عباس یعنی ماه بین فاطمیون

عباس یعنی شیر یعنی شیر حیدر                    عباس یعنی کربلا را میر لشکر

عباس یعنی حیدری دیگر به پیکار                      عباس یعنی میر و سقا و علمدار

عباس یعنی شاه بیت شعر ایثار                       عباس یعنی میر و سقا و علمدار

عباس یعنی نور مصباح هدایت                         عباس یعنی کشته ی راه ولایت

عباس یعنی شیرمرد از خُردسالی                   عباس یعنی زاده ی مولی الموالی

عباس یعنی ماه شب های مدینه                     عباس یعنی آرزوهای سکینه

عباس یعنی دست، دست حیّ داور                 عباس یعنی خون ثارالله اکبر

عباس یعنی مظهر کل حقایق                          عباس یعنی باب حاجات خلایق

عباس یعنی لاله ای در چشم صحرا                 عباس یعنی شعله ای در قلب دریا

عباس یعنی لنگر فُلک ولایت                           عباس یعنی جلوه ای تا بی نهایت

عباس یعنی عاشقی بی دست و بی سر       عباس یعنی کشته ی صد پاره پیکر

عباس یعنی باب، باب الله اعظم                      عباس یعنی غیرت الله مجسم

ارث ادب از مادرش ام البنین داشت                 ارث شجاعت از امیرالمومنین داشت

عبد خدا ابن و اخ و عمّ ولی بود                       روی علی پشت حسین ابن علی بود

تنهای تنها قدرت صد لشگرش بود                    آخر دعای فاطمه پشت سرش بود

در قلب دریا آتش تاب و تبش بود                       آب بقا لب تشنه ی داغ لبش بود

عباس در دنیا و عقبی با حسین است             فریاد هر زخمش هزاران یا حسین است

با آن جلال و عزت و آقایی او                            مشهور شد در کربلا سقایی او

با آنکه خود بر شهریاران شهریار است             سرباز و سقا و امیر و پاسدار است

لب تشنه پا بیرون نهاد از آب، عباس                دریا صدا می زد مرا دریاب عباس

وقتی جوانمردیّ اورا کرد احساس                  دریا صدازد آفرین عباس! عباس!

الحق که در مردانگی مرد آفرینی                    الحق که فرزند امیرالمؤمنینی

در پاسخ این غیرت و ایثار و صبرت                   تا صبح محشر آب گردد دور قبرت

مدح تو ای باب المراد کل عالم                      باشد فزون تر از هزاران نخلِ میثم


فرزند دو فاطمه

نوحه، محرم، حضرت عباس

 

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است.

 

فرزندیِّ دو فاطمه

خورشید بَرَد سجده به خاک در عباس               مه جلوه ای از حسن خدامنظر عباس

هر سینه ی افروخته یک علقمه فریاد             هر دیده ی پر اشک بود کوثر عباس

هر زخم بدن، آیه  ای از مصحف ایثار                هر خون جگر، قطره ای از ساغر عباس

فرزندیِّ دو فاطمه، سقایی عترت                   سرداری لشگر، شرف دیگر عباس

زیبد که شهیدان همه خیزند به تعظیم            فردای قیامت همه در محضر عباس

با راس حسین ابن علی بود برابر                    تاشام بلا بر سر نیزه سر عباس

ایثار و فداکاری و ایمان سه چراغند                 در بزم دل از مکتب روشنگر عباس

عباس به تعداد همان باب حسین است          یعنی که بیا سوی حسین از در عباس

در علقمه چون عطر گل آید به مشامم            بوی نفس فاطمه از پیکر عباس

مارا نبُوَد زهره که گوییم ثنایش                       تا یوسف زهراست ثنا گستر عباس

در دامن صحرای بلا خون خدا ریخت                 از بازو و ازدیده و از حنجر عباس

افسوس که شد همسفر قاتل عباس             از علقمه تا شام بلا خواهر عباس

باسوز دل و اشک روان و شررِ شعر                میثم شده پیوسته پیام آور عباس


هدیه به مادر

نوحه، محرم، حضرت عباس

این شعر از كتاب"یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است.

 

هدیه به مادر

افتاد چرا دیر به پایت سر و دستم                    من پیشتر از بودن خود دل به تو بستم

تا جان به تنم بود زتو دل نبریدم                        تا دست به تن داشتم از پا ننشستم

دستم زقضا خورد به آبی که نخوردم                از فاطمه تا صبح قیامت خجل استم

بشکست سر و دست و تن و سینه ام اما      جان دادم و پیمان تو هرگز نشکستم

از دست و سر و جان و تن و چشم گذشتم     کز روز ازل بود همین عهد الستم

از صبح ولادت که نگاهم به تو افتاد                  تا شام ابد کرد تماشای تو مستم

دانست که از دامن مهرت نکشم دست          زد روز ولادت پدرم بوسه به دستم

بی دستی من در ره تو بال و پرم شد              تو احمد و من جعفر طیار تو هستم

تا ام بنین فخر کند کاش که می شد               پیراهن خود هدیه به مادر بفرستم

میثم به امان نامه ی دشمن چه نیازم             کز هر چه به جز دوست بُوَد رشته، گسستم


وارثِ حیدر

نوحه، محرم، حضرت عباس

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

من ابوفاضلم، وارثِ حیدرم

من عزیزِ دلِ ساقیِ کوثرم

سیدی یا حسین، سیدی یا حسین(2)

 

ای حسین جان بیا بسوی علقمه

آمده از جنان مادرت فاطمه

سیدی یا حسین، سیدی یا حسین(2)

 

بین که عباس تو شده نقش زمین

خورده بر فرق او عمود آهنین

سیدی یا حسین، سیدی یا حسین(2)

 

                نوحه های حاج مهدی خرازی


ضیاء دید گانِ اُم البنّین

نوحه، محرم، حضرت عباس

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

ضیاء دید گانِ اُم البنّین

میوه ی قلبِ سیدالمرسلین

با دو دست جدا

می دهد این ندا

من جگر گوشه ی مرتضایم

حافِظِ پرچمِ کربلایم(2)

 

محشر اکبر شده در علقمه

با چشم گریان آمده فاطمه

عزیز مرتضی

می دهد این ندا

من جگر گوشه ی مرتضایم

حافِظِ پرچمِ کربلایم(2)

 

به راهِ قرآن داده ام هر دو دست

فرق من از عمود آهن شکست

نو گل مصطفی می دهد این ندا

من جگر گوشه ی مرتضایم

حافِظِ پرچمِ کربلایم(2)

 

                    نوحه های حاج مهدی خرازی


سقای طفلانم

نوحه، محرم، حضرت عباس

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره"  است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

از صدر زین افتاده ام

ای حسین جانم(2)

در علقمه جان داده ام

ای حسین جانم(2)

سقّای طفلانم

از دیده گریانم(2)

 

فرق شکسته ام ببین

جانِ جانانم(2)

خورده عمود آهنین

ای حسین جانم(2)

سقای طفلانم

از دیده گریانم (2)

 

بر دیدنِ برادرت

ماه تابانم (2)

آمده زهرا مادرت

ای حسین جانم(2)

سقای طفلانم

از دیده گریانم (2)

 

                         نوحه های حاج مهدی خرازی


گلِ گلزارِ مرتضی

نوحه، محرم، حضرت عباس

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره"  است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

من گلِ گلزارِ علّیِ مرتضایم

حافِظِ پرچم خونین کربلایم

منم یا ایها الناس  باب الحوائج عباس (2)

 

برادر حسین جان بیا سوی علقمه

آمده از جنان مادرمان فاطمه

من عاشق تو هستم   جدا شده دو دستم(2)

 

کجایی به بینی مادرم ام البنین 

عباست افتاده از صدر زین بر زمین

راه و بر من بستند  فرق مرا شکستند (2)

 

                     نوحه های حاج مهدی خرازی


فرزند ساقیِ کوثر

نوحه، محرم، حضرت عباس

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

من که در علقمه نقشِ زمینم

من گلِ پَرپَر اُمُّ البنینم

سقای طفلان یار مظلومان

فرزند ساقیِ حوضِ کوثرم (2)

 

اُمُّ البنین مادر بیا تماشا

اشک و خون می چکد از چشم سقّا

بنما حلالم ترک وصالم

فرزند ساقیِ حوض کوثرم (2)

 

دشمن شکسته این بال و پر من

عمود آهنین زد بر سر من

دستم جدا شد فرقم دو تا شد

فرزند ساقیِ حوض کوثرم(2)

 

                    نوحه های حاج مهدی خرازی

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/27ساعت 14:55  توسط حسین  | 

86شعر-حر بن یزید ریاحی

حرّ ریاحیِ حسینم

محرم، امام حسین

این اشعار از كتاب "یك ماه خون گرفته، ‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

حُرّ علیه السلام (نوحه)

حرّ ریاحیِ حسینم،                        یار امام عالمینم

شد عشق ثارالله دینَم

ممنون ز عفو آل رسولم فرزند زهرا کرده قبولم

گشته نصیبم این سعادت             در موج خون کنم عبادت

سعادتم گشته شهادت

ممنون ز عفو آل رسولم فرزند زهرا کرده قبولم

با آن همه جرم و خطایم               مشمول این لطف و عطایم

که کشته ی خون خدایم

ممنون ز عفو آل رسولم فرزند زهرا کرده قبولم

من خاک اکبر حسینم                هدیه به اصغر حسینم

خجل ز مادر حسینم

ممنون ز عفو آل رسولم فرزند زهرا کرده قبولم

لب تشنه ی جام بلایم              سیراب کوثر ولایم

آزاد مرد کربلایم

ممنون ز عفو آل رسولم فرزند زهرا کرده قبولم

آمده ام با عشق و احساس     تا در حضور سید الناس

بوسه زنم بر دست عباس

ممنون ز عفو آل رسولم فرزند زهرا کرده قبولم

اگر چه من نامه سیاهم        حسین بخشیده گناهم

فرزند زهرا داده راهم

ممنون ز عفو آل رسولم فرزند زهرا کرده قبولم


سرشک خجلت

(حضرت حُر)

محرم

عزیز فاطمه! بر درگه عفوت سر آوردم                                                    گناهی از تمام کوه‎ها سنگین‎تر آوردم

من آن حُرّم کز اول خویش را سد رهت کردم                                           تو را در این زمین بین هزاران لشگر آوردم

به جای دسته گل با دست خالی آمدم اما                                              دلی صد پاره‎تر از لاله‎های پرپر آوردم

نشد تا از فرات آب آورم از بهر اطفالت                                                    ولی بر حنجر خشکیده‎ات چشم تَر آوردم

غبارم کن، به بادم ده مرا، دور سرت گردان                                             فدایم کن که در میدان ایثارت سر آوردم

گرفته جان به کف در محضرت، فرزند دلبندم                                            قبولش کن که قربانی برای اصغر آوردم

سرشک خجلت از چشمم چو باران بر زمین ریزد                                    زبان عذرخواهی بر علیّ اکبر آوردم

همین ساعت که بر من یک نظر از لطف افکندی                                    به خود بالیدم و مانند فطرس پر بر آوردم

بده اذنم که خم گردم، ببوسم دست عبّاست                                        که روی عجز بر آن یادگار حیدر آوردم

چه غم گر جرم من از کوه سنگین تَر بُوَد میثم                                        که سر بر آستان عترت پیغمبر آوردم

 

                                                                                                                                              "غلامرضا سازگار"


بگذر زمن

نوحه، محرم، حر

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

بگذر زمن

من حُرّم و والله تا زنده هستم

از روی ماه تو من شرمنده هستم

حسین حسین جان حسین جانم حسین جان (2)

 

اگر که من راه و بر رویت ببستم

اگر دل کودکانت را شکستم

حسین حسین جان حسین جانم حسین جان (2)

 

شرمنده ام ای گل گلشن طاها

بگذر زمن ای عزیز دل زهرا

حسین حسین جان حسین جانم حسین جان (2)

 

                                      نوحه های حاج مهدی خرازی


در وصف حضرت حرّ علیه السلام

نوحه، محرم، حر

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است.

 

در وصف حضرت حرّ علیه السلام

یوسف زهرا! زشما پُر شدم                   تا که اسیر تو شدم حُر شدم

از دل دشمن به سویت پر زدم                 آمدم و حلقه براین در زدم

آمده ام تا که قبولم کنی                        خاک ره آل رسولم کنی

حرّ پشیمان تو ام یا حسین                     دست به دامان تو ام یا حسین

یک نگه افکن همه هستم بگیر              ای پسر فاطمه دستم بگیر

روز نخستین به تو دل باختم                    در دل من بودی و نشناختم

دست نیاز من و دامان تو                          کوه گناه من و غفران تو

ناله ی العفو بُوَد بر لبم                            تا صف محشر خجل از زینبم

روی علی اکبر تو دیدنی است                دست علمدار تو بوسیدنی است

مهر تو کُلّ آبروی من است                     هستی من خون گلوی من است

چه می شود کشته ی راهت شوم؟       خاک قدم های سپاهت شوم؟

حرّ ریاحی به درت آمده                            فطرس بی بال و پرت آمده

با نگه خویش کمالم بده                           وز کرم خود پر و بالم بده

بال من از تیغه ی شمشیرهاست            سینه ی تنگم سپر تیرهاست

مقتل خون، اوج کمال من است                تیر محبت پر و بال من است

بال بده، فطرس دیگر شوم                      طوطی گهواره ی اصغر شوم

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/27ساعت 14:48  توسط حسین  | 

86شعر-حضرت حبیب بن مظاهر

حبیب کربلا

محرم

این اشعار از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند

 

حبیب ابن مظاهر علیه السلام(نوحه)

 

حبیب کربلا، یا بن المظاهر

مست جام بلا، یابن المظاهر

انت حبیبی      یار غریبی

اهلاً و مرحبا، یابن المظاهر!

کردی حمایت از آل پیمبر

اجرت با مادرم زهرای اطهر

یار ولایت      پیر هدایت

اهلاً و مرحبا، یابن المظاهر!

من محبوب خدا، تویی حبیبم

در دشت کربلا بنگر غریبم

بیت امام      گوید سلامت

اهلاً و مرحبا، یابن المظاهر!

تو از سعادتت بودی حسینی

پیش از ولادتت بودی حسینی

اگر چه پیری      مانند شیری

اهلاً و مرحبا، یابن المظاهر!

بر نی رود سر از تن جدایت

زینب در خیمه ها گوید دعایت

تو یار مایی     غمخوار مایی

اهلاً و مرحبا، یابن المظاهر!

روز بی کسی و غمخواری ما

از کوفه آمدی بر یاری ما

پیر محبت      سرباز عترت

اهلاً و مرحبا، یابن المظاهر!

شهادت از ازل بود آرزویت

خون پیشانیت شد آبرویت

گشتی خدایی     حق را فدایی

اهلاً و مرحبا، یابن المظاهر!

 

                                           "غلامرضا سازگار"


پیر کربلایی

نوحه، محرم، حبیب

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است .

 

پیر کربلایی

اسدی، حبیب عترت! گل باغ آشنایی!                 چه سعادتی از این به، که شدی تو نینوایی

تو حبیب پاکبازی، تو هماره سرفرازی                   به ولایت حسینی، به محبت خدایی

تو اسیر زلف یاری، همه عمر بی قراری               تو شدی ز نوجوانی، به هوای ما هوایی

که در این سیاهی شب، ببرد خبر به زینب            که حبیب، پیر کوفه، شده پیر کربلایی

زکرامت سرشتت، همه بوده سرنوشتت              که به پای عشق جانان، سر و جان کنی فدایی

به خدا قسم حبیبی، که تو یاور غریبی                چه خوش است با غریبان، شب غربت آشنایی

چو مرا غریب دیدند، همگان زمن بریدند                منم ودیار غربت، منم و غم جدایی

شده چشم هاجرانم همه چشمه های زمزم       به جز العطش ندارد لب خشکشان صدایی

شده قسمتت سعادت، زهی از چنین عبادت       که کند عذار سرخت، زحسین دلربایی

زمحبت تو میثم، به عنایتت زند دم شب              و روز، فکر و ذکرش شده منقبت سرایی


یا حبیب

نوحه، محرم، حبیب

 

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است.

 

یا حبیب

من حبیب پسر فاطمه ام، یار حسینم                     بنده ام بنده ولی بنده ی دربار حسینم

درس آزادگیم داده از آغاز، معلّم                             که رها گشته ام از خویش و گرفتار حسینم

دل بریدم زهمه عالم و او برد دلم را                       دیده بستم زهمه، عاشق دیدار حسینم

سر و جان طرفه کلافی است به بازار محبت            که به این هدیه ی ناچیز خریدار حسینم

شرر تشنگی و تابش خورشید، حلالم                    که جگر سوخته ی اشک علمدار حسینم

این تن خسته و این فرق سر، این صورت خونین      همه وقف قدم یار که من یار حسینم

به ولای علی و مالک و عمار رشیدش                    من در این دشت بلا، میثم تمارِ حسینم

آب دریا چه کند با جگر سوخته ی من                      که پر از سوز دل و آه شرربار حسینم

تاجر عشقم و کالای محبت همه هستم                سر به کف دارم و آشفته ی بازار حسینم

میثم این گفته ی آن پیر حسینی است که گوید      که حبیبم من و سرباز فداکار حسینم

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/27ساعت 14:45  توسط حسین  | 

86شعر-حضرت علی‌اصغر علیه‌السلام

خواب آب

(حضرت علی اصغر علیه السلام)

محرم

 

شمع سان پروانه‎ها گشتند آب از تشنگی                                                     بر لب دریا ز کف دادند تاب از تشنگی

ای دریغا! ای دریغا! سوختند و سوختند                                                        ماه رویان همچو قرص آفتاب از تشنگی

کودک شش ماهه در دامان مادر بارها                                                           گشت همچون ماهی دریا کباب از تشنگی

دیده‎ی دُردانه‎ی زهرا اگر آید به هم                                                              لحظه لحظه آب می‎بیند به خواب از تشنگی

لاله‎های داغدار بوستان بوتراب                                                                    سینه بنهادند بر روی تراب از تشنگی

طایری بی بال و پر جان داده زیر خارها                                                          بر لبش مانده نوای آب آب از تشنگی

هر چه او را در بیابان می‎زند زینب صدا                                                         نیست در لعل لبش تاب جواب از تشنگی

تا دهان خشک خود را با گلابی تَر کند                                                          نیست حتی در گِل چشمش گلاب از تشنگی

آفتاب کربلا شد دود در چشم حسین                                                          داشت از بس در وجودش التهاب از تشنگی

آب هم تا حشر، میثم! از پیمبر شد خجل                                                    بس که دیدند آل پیغمبر عذاب از تشنگی

 

                                                                                                                                             "غلامرضا سازگار"


مجاهد شش ماهه

 

نوحه، محرم، امام حسین، علی اصغر

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

مجاهد شش ماهه

 

اصغرم – اصغرم – ای کودک جانبازم

ای آخرین سربازم

شیرین زبانم(2)

از تشنه کامی رنگ از رخسارت پریده

مجاهد شش ماهه در جهان که دیده(2)

 

***

 

سوزاندی – سوزاندی – آخر قلب پدر را

آتش زدی مادر را

شیرین زبانم(2)

از تشنه کامی رنگ از رخسارت پریده

مجاهد شش ماهه در جهان که دیده(2)

 

***

 

آورم – آورم – واللهِ روزِ موعود

قنداقةِ خون آلود

شیرین زبانم(2)

از تشنه کامی رنگ از رخسارت پریده

مجاهد شش ماهه در جهان که دیده(2)

 

                                                      نوحه های حاج مهدی خرازی


ذبیح شش ماهه‎ی من

محرم

این اشعار از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

حضرت علی اصغرعلیه السلام (نوحه)

 

ذبیح شش ماهه ی من، ای علی اصغر

غنچه ی من، چرا شدی مثل گل پرپر

ای همه هستم      بر سر دستم

طوطی بی سر! ای علی اصغر!

 

ای شانه ی خون خدا قتلگاه تو

تمام مظلومی من در نگاه تو

یار مظلومم       طفل معصومم

طوطی بی سر! ای علی اصغر!

 

تو یار و یاور منی ای علی اصغر

تمام لشگر منی ای علی اصغر

مُهر طومارم       من تو را دارم

طوطی بی سر! ای علی اصغر!

 

پدر فدای خنده ی دل نواز تو

تبسم تو پیش تیر شد نماز تو

نماز ایثارت      قبول دادارت

 طوطی بی سر! ای علی اصغر!

 

تو علم غربت من، من علمدارت

سرخی این علم بود خون رخسارت

زخم خونبارت       مهر ایثارت

طوطی بی سر! ای علی اصغر!

 

خون گلوی تو شده آبروی من

هم آبروی من شده، هم وضوی من

باید از این خون        رخ کنم گلگون

   طوطی بی سر! ای علی اصغر!

 

خون گلوی تو علی، گشته قوت تو

ناله ی مظلومی من، در سکوت تو

یا تکلم کن       یا تبسم کن

طوطی بی سر! ای علی اصغر!

 

                                  "غلامرضا سازگار"


کودک بی گناه من

نوحه، محرم، امام حسین، علی اصغر

این شعر از كتاب"یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره"  كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

کودک بی گناه من

 

مانده به روی دستم این شیرخواره

چه سازم با این گلوی پاره پاره

یا زهرا، یا زهرا، یا زهرا، یا زهرا(2)

 

به خیمه گه مادرش در سوز و آه است

والله این کودکِ من بی گناه است

یا زهرا، یا زهرا، یا زهرا، یا زهرا(2)

 

از بس که تشنه لب است این شیرخواره

اشک خود را می مکد در گاهواره

یا زهرا، یا زهرا، یا زهرا، یا زهرا(2)

 

                                              نوحه های حاج مهدی خرازی


مُهر طومار

نوحه، محرم، امام حسین، علی اصغر

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

مُهر طومار

 

کوفیان! این طفل کوچک، آخرین یار من است

مُهر طومار من است

 

هم ذبیح کوچک من، هم علمدار من است

مُهر طومار من است

 

گل فروشم، گل فروشم، گل فروشم، گل فروش

هستی خود را در این میدان گرفتم روی دوش

گرچه لب بسته بود، دریایی از جوش و خروش

سینه ی تنگش پر از سوز دل زار من است

مُهر طومار من است

 

هم شده نقش زمین در علقمه آب آورم

هم دوتا گردیده با شمشیر فرق اکبرم

هم تلظی می کند مانند ماهی اصغرم

در تلظی های او آه شرربار من است

مُهر طومار من است

 

اهل کوفه! طفل بی تاب مرا تابش دهید

تا نمرده بر سر دستم شما آبش دهید

یک تسلا بردل بشکسته ی بابش دهید

آخر این ریحانه ی بی آبِ گلزار من است

مُهر طومار من است

 

گر مسلمانید این لب تشنه مهمان شماست

آیه ای از سوره ی یاسین قرآن شماست

روز محشر خون این کودک به دامان شماست

لحظه های آخر این آخرین یار من است

مُهر طومار من است


غنچه پر پر

نوحه، محرم، امام حسین، علی اصغر

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

غنچه پر پر

 

بسته شد آب فرات بر سفینة النجاة

آن عزیز فاطمه مظهر صوم و صلوة

هر چه گفتم به خدا من پسر فاطمه ام

بهر این کودکِ لب تشنه و در واهمه ام

عطشا وا عطشا، عطشا وا عطشا (2)

 

من چه گویم که چه ها آمده بر سِرِ من

تیر زد حرمله بر گلوی اصغر من

بسکه تشنه لب است این کودک دُردانه ی من

می چکد اشک دو چشمش به روی شانه ی من

عطشا وا عطشا، عطشا وا عطشا (2)

 

غنچه ی پَر پَر من ای علی اصغر من

روح و ریحان حسین نور چشم تَر من

من به قربان تو و آن گلویَ پارة تو

مادر افتاده ببین بر روی گهوارة تو

عطشا وا عطشا، عطشا وا عطشا (2)

 

                                              نوحه های حاج مهدی خرازی


ای علی اصغر

نوحه، محرم، امام حسین، علی اصغر

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

ای علی اصغر

 

ای ذبیح کوچکم، ای شهید آخرم

پر زدی از دوش من، روی دست مادرم

پیش پیکان حنجر خود را سپر کردی

خون به جای لاله تقدیم پدر کردی

 غنچه ی پرپر، ای علی اصغر

 

غنچه ی بی آب من چون گل از هم واشدی

مُهر طومار حسین، روز عاشورا شدی

تو تمامِ هستیِ فرزند زهرایی

تو مدال شانه ی خونین بابایی

 غنچه ی پرپر، ای علی اصغر

 

بلبل خاموش من، مقتلت آغوش من

هم نشان غربت و هم مدال دوش من

پیش چشمم با لب عطشان تو را کشتند

کودکم را بر سر دستم چرا کشتند

غنچه ی پرپر، ای علی اصغر

 

خون سرخ حنجرت، آبروی من شده

هم خضاب من شده، هم وضوی من شده

صید خونین بال من، آهسته جان دادی

عاقبت با دست و پای بسته، جان دادی

غنچه ی پرپر، ای علی اصغر

 

باسرشک دیده ام شویم و پاکت کنم

می برم در خیمه ها تا خودم خاکت کنم

می کنم دفنت که چون گوهر نهان باشی

شاید از سُم ستوران در امان باشی

غنچه ی پرپر، ای علی اصغر

 

مانده سقا را مدام در گلو این زمزمه

می دهد برتو پیام از کنار علقمه

کای عمو تا صبح محشر، دیده گریانت

معذرت می خواهم از لبهای عطشانت

غنچه ی پرپر، ای علی اصغر


گل طاها است غنچة زهراست

نوحه، محرم، امام حسین، علی اصغر

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره"  است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

گل طاها است غنچة زهراست

 

باقی مانده از من یک شیرخواره

دیگر نمی خوابد در گاهواره

این بی گناه است در سوز و آه است

یا قوم اسقونی شربةً من الماء

 

از تشنگی جانش بر لب رسیده

رنگ از رُخسارة ماهش پریده

این گل طاها است غنچة زهراست

یا قوم اسقونی شربةً من الماء

 

این گل ناز من علی اصغر

به روی دست من می زند پرپر

جان رسول است ماه بتول است

یا قوم اسقونی شربةً من الماء

 

                             نوحه های حاج مهدی خرازی


طفلِ معصومِ خونین جامه ی من

نوحه، محرم، امام حسین، علی اصغر

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

طفلِ معصومِ خونین جامه ی من

 

ای طوطی پر بشکسته  ای نرگس چشمت بسته

در موسم طفلی گشتی  از عمر عزیزت خسته

تو دسته گل ایثار منی   با خون گلویت یارمنی

غمخوار منی، غمخوار منی   دلدار منی، دلدار منی

طفلِ معصومِ خونین جامه ی من

مُهرِ پای شهادت نامه ی من

ای علی جان، علی جانم، علی جان

 

شیرین دهن بی شیرم  رزمنده ی بی شمشیرم

هم زخم تو را می بوسم، هم در بغلت می گیرم

زخم گلویت پیمانه ی من، لبخند لبت گلخانه ی من

برسر دست بابا خنده کردی

هم مرا کشتی و هم زنده کردی

ای علی جان علی جانم علی جان

 

لب تشنه فدایت کردم  تقدیم خدایت کردم

تو خنده زدی بررویم، من گریه برایت کردم

گلگون شده رخسارچو مهت، شد شانه ی بابا قتلگهت

کافران بغض خود را چاره کردند

قرآن کوچکم را پاره کردند

ای علی جان علی جانم علی جان

 

تو کل سپاهم بودی   تو شعله ی آهم بودی

خورشید نگاهم بودی،  بی جرم و گناهم بودی

سوزد دلم از سوز جگرت، بر تیر بلا کردم سپرت

دردا که درآغوش پدرت، لب تشنه جدا گردیده سرت

تابی بر قلب بی تابت ندادند

تشنه لب بودی و آبت ندادند

ای علی جان علی جانم علی جان

 

ای قبر تو در آغوشم  زخم تو مدال دوشم

فریاد دلت در گوشم، چشم از تو چگونه پوشم

سر تا به قدم سوز جگری، قرآن سر دست پدری

ممکن نبود جان درببری، از مادر خود هم تشنه تری

داغ من بر جگر داغ لب توست

در دلم شعله ی تاب و تب توست

ای علی جان علی جانم علی جان


طفل معصوم

نوحه، محرم، امام حسین، علی اصغر

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است.

 

طفل معصوم 

طفل همیشه عاشق، سرباز شیرخواره                  مادر شود فدایت، یک خنده کن دوباره

می دانم از لب خشک، لبخند بر نیاید                       لب هات بسته مادر با چشم کن اشاره

وقتی کشید بابا تیر از گلوت بیرون                            شد حنجر تو مثل قرآنِ پاره پاره

تو شیر خواهی از من، من عذر خواهم از تو              کز سینه جای شیرم، آید برون شراره

در خیمه ماه رویان، سوزند همچو خورشید                کی دیده جان مادر، خون ریزد از ستاره

بگذار تا بسوزم، بگذار تا بگریم                                  بر زخم داغدیده جز گریه چیست چاره

هر قطره اشک، ما را، موج هزار دریا                        هر لحظه در غم توست صد سال یادواره

اینجاست جای تکبیر یارب که دیده با تیر                    راه نفس ببندند بر طفل شیر خواره

مادر اگر بگرید بر زخم تو عجب نیست                      بالله کم است اگر خون، جوشد زسنگ خاره

هم طفل بود معصوم، هم تیر بود مسموم              میثم از این مصیبت، خون گریه کن هماره


گل های زهرایی

نوحه، محرم، امام حسین، علی اصغر

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است.

 

 

گل های زهرایی

 

ذبیح من که زخمت به خون بخشیده زیبایی                      دهان خشک و چشم نیم بازت گشته دریایی

منم خورشید و تو همچون ستاره بر سر دوشم                رخت گردیده چون ماه بنی هاشم تماشایی

تبسم های تو دل برده از عباس و از اکبر                          تلظی های تو داده حرم را شغل سقایی

به قد کوچک و سن کمت نازم که تا محشر                      دهد زخم گلویت آب بر گل های زهرایی

تو دیشب تا سحر بیدار بودی و در اطرافت                       صدای العطش گردیده بود آوای لالایی

تبسم کن که می بینم سر ببریده ات با من                     چهل منزل کند بالای نیزه راه پیمایی

تمام تشنگان را بود بر لب حرفِ آب اما                             تو بهر آب گفتن هم نبودت هیچ یارایی

زبس زیبا شدی برروی دستم دم به دم ازمن                   گلویت دل ربایی می کند، رویت دل آرایی

به روی دست من ذبح تو بر من سخت اما                        تو با لبخند خونینت به من دادی شکیبایی

اگر چه دم به دم رفتم زمیدان کشته آوردم                       تو تا بودی مرا در دل نبود احساس تنهایی

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/27ساعت 14:44  توسط حسین  | 

86شعر-حضرت علی‌اکبر علیه‌السلام

بی من مرو

(حضرت علی اکبر علیه السلام)

محرم

ای مرا آشفته کرده حال تو                                                                                    دیده و جان و دلم دنبال تو

عزم وصل حق تعالی کرده‎ای                                                                                ترک جان یا ترک بابا کرده‎ای

روح من با این شتاب از تن مرو                                                                               ای تمام عمر من بی من مرو

کم ز هجر خویش قلبم چاک کن                                                                             باز گرد از دیده اشکم پاک کن

راه غم بر قلب تنگم باز شد                                                                                   غربتم با رفتنت آغاز شد

ای دل صد پاره‎ام پیراهنت                                                                                     اشک ثارالله وقف دامنت

می‎روی این قوم سنگت می‎زنند                                                                           گرگ‎های کوفه چنگت می‎زنند

صبر کن بابا تماشایت کنم                                                                                     سِیر حسن و قدّ و بالایت کنم

بعدِ عمری حاصل من داغ توست                                                                          جان بابا قاتل من داغ توست

عهد من با دوست عهدی محکم است                                                                  هر چه بینم داغ در این ره کم است

عهد بستم تا که قربانت کنم                                                                                 غرق خون تقدیم جانانت کنم

عهد بستم تا که در راه خدا                                                                                   عضو عضوت را کنند از هم جدا

زخم تو مشکل گشایی می‎کند                                                                            مرگ از تو دلربایی می‎کند

من خلیل الله، تو اسماعیل من                                                                            داغ تو تسبیح من تهلیل من

جسم مجروحت گلستان من است                                                                      فرق خونین تو قرآن من است

خون گلاب و خاک صحرا مُشک توست                                                                 آبروی من دهان خشک توست

زخم ما را خنده بر شمشیرهاست                                                                      چشم ما چشم انتظار تیرهاست

گرچه خشک از تشنگی لب‎های توست                                                              رو که جدم مصطفی سقای توست

ما به راه دوست هستی باختیم                                                                         بعد از آن در قلب دشمن تاختیم

 

                                                                                                                                              "غلامرضا سازگار"


ای یاس چیده

محرم

ای یاس چیده، ای گل نقش چمن، علی!                                                قرآن آیه آیه‎ی پامال من، علی

مانند قلب من دهنت پر ز خون شده                                                        خون گلوت گشته روان از دهن، علی

چسبانده خون به هم، دو لبت را ز گفتگو                                                 با چشم خویش حرف برایم بزن، علی

لب تشنه، چشم بسته، نفس مانده در گلو                                            زخم تو گشته با دل من هم سخن، علی

تو مثل لاله‎ای که همه گشته برگ برگ                                                  من مثل شمع سوخته در انجمن، علی

جایی برای بوسه نمانده به قامتت                                                         از بس که زخمت آمده بر زخم تن، علی

ممکن نشد ز روی زمینت کنم بلند                                                        از بس که پاره پاره شده این بدن، علی

لیلا در انتظار تو چشمش بُوَد به راه                                                        زینب چگونه بی تو رود در وطن، علی

در حیرتم چگونه ز خونت خضاب شد                                                       ماه جمال و زلف شکن در شکن، علی

فریاد من بلند ز اشعار میثم است                                                          سوزد ز سوز او دل هر مرد و زن، علی

 

                                                                                                                                                "غلامرضا سازگار"


حضرت علی اکبر علیه السلام

نوحه، محرم، علی اکبر

 

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

حضرت علی اکبر علیه  السلام (نوحه)

لاله ی پرپر من،  بهترین یاور من

ای علی اکبر من

میوه ی دل، نور عینم   دیده بگشا، من حسینم

ای علی جان    ای علی جان

 

زخم تو بر دل من    داغ تو مشکل من

  قاتلت قاتل من

ای شهیدم ای امیدم    تو فتادی من خمیدم

ای علی جان    ای علی جان

 

تن بریده بریده      فرقت از هم دریده

  مرغ روحت پریده

هست و بودم، بود و هستم  تو فتادی، من شکستم

ای علی جان    ای علی جان

 

ای چراغ شب من   سوز تاب و تب من

   لب بنه بر لب من

جسم پاکت ارباً اربا    گشته مثل قلب بابا

ای علی جان    ای علی جان

 

ای قرار و شکیبم    بعد تو من غریبم

داغ تو شد نصیبم

رفته بر باد آرزویم   می دهی جان پیش رویم

ای علی جان     ای علی جان

 

در کنارت نشینم   گل ز زخمت بچینم

  دست و پا زن ببینم

دیده بگشا از چه بستی   تا ببینم زنده هستی

ای علی جان    ای علی جان


لاله ی پرپر

نوحه، محرم، علی اکبر

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

حضرت علی اکبر علیه  السلام (نوحه)

هر زخم تو در راز و نیاز است علی جان

برخیز که هنگام نماز است علی جان

ای لاله ی پرپر، مظلوم علی اکبر

 

این فرقه که بر دعوت من نامه نوشتند

در پیش دوچشمم پسرم را زچه کشتند

ای لاله ی پرپر، مظلوم علی اکبر

 

شرمنده ام ازتو که به تو آب ندادم

لب بر دولب خشک تو با گریه نهادم

ای لاله ی پرپر، مظلوم علی اکبر

 

با زمزمه ی العطشت حاصل من سوخت

من برتو و عباس به حال دل من سوخت

ای لاله ی پرپر، مظلوم علی اکبر

 

افسوس که جز پاره ی دل لاله ندارم

تا روی تن غرقه به خونت بگذارم

ای لاله ی پرپر، مظلوم علی اکبر

 

مگذار که این قوم به من راه ببندند

بر گریه ی من برسر نعش تو بخندند

ای لاله ی پرپر، مظلوم علی اکبر

 

تو سوره ی نوری زچه رو نقش زمینی

از چیست که دیگر به کنارم ننشینی

ای لاله ی پرپر، مظلوم علی اکبر


پاره ی جگرم

نوحه، محرم، علی اکبر

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

پاره ی جگرم

اکبرم – اکبرم ای پاره ی جگرم

ستاره ی سَحَرم

تازه جوانم (2)

شبیه روی ماهِ خاتم الانبیا

افتاده در خاک و خون می زند دست و پا

جانم علی علی جان علی جان علی جان (2)

 

از داغت – از داغت خمیده کمرِ من

ای گلِ پرپر من

تازه جوانم (2)

شبیه روی ماه خاتم الانبیا

افتاده در خاک و خون می زند دست و پا

جانم علی علی جان علی جان علی جان (2)

 

چه گویم – چه گویم – جواب مادرت را

سکینه خواهرت را

تازه جوانم (2)

شبیه روی ماه خاتم الانبیا

افتاده در خاک و خون می زند دست و پا

جانم علی، علی جان، علی جان، علی جان (2)

 

            نوحه های حاج مهدی خرازی


میوه ی قلبِ من

نوحه، محرم، علی اکبر

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

میوه ی قلبِ من ای علی اکبرم

شبه روی نبی ای گل پرپرم

یا علی، یا علی، یا علی، یا علی(2)

 

بی گل روی تو شد سیه روز من

یک نظر کن تو برآهِ جانسوزِ من

یا علی، یا علی، یا علی، یا علی(2)

 

تا که از صدر زین نوجوانش فتاد

صورت بر صورت آن عزیزش نهاد

یا علی، یا علی، یا علی، یا علی(2)

 

                 نوحه های حاج مهدی خرازی


اَشبَهُ النّاسِ

نوحه، محرم، علی اکبر

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

میدان شده نورانی

از رویِ علی اکبر (2)

لشگر همه می گفتن

ظاهر شده پیغمبر(2)

اَشبَهُ النّاسِ خاتم النبیین

از صدر زین شده نقشِ بر زمین

جانم علی، علی جانم علی جان (2)

 

برخیز و ببین بابا

این سینه ی سوزانم(2)

داغ تو علی اکبر

آتش زده بر جانم (2)

اَشبَهُ النّاسِ خاتم النبیین

از صدر زین شده نقشِ بر زمین

جانم علی، علی جانم علی جان (2)

 

با آن جگر سوزان

آن نور دل حیدر(2)

افتاده روی نعشِ

خونین علی اکبر (2)

اَشبَهُ النّاسِ خاتم النبیین

از صدر زین شده نقشِ بر زمین

جانم علی، علی جانم علی جان (2)

 

             نوحه های حاج مهدی خرازی


لاله ی نسترن

نوحه، محرم، علی اکبر

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است.

 

حضرت علی اکبرعلیه السلام(مصیبت)

بس که پاشیده زهم مثل گلِ چیده تنت          می کند گریه به زخم بدنت پیرهنت

کثرت زخم تو مانع زشمارش گشته                بس که زخم آمده پیوسته به زخم بدنت

آیه با تیغ نوشتند به سر تا پایت                      نقطه با تیر نهادند به آیات تنت

حلقه های زرهت چشمه ی خونند همه       آب غسلت شده خون، خاک بیابان کفنت

آمدم از دو لب خشک تو خون پاک کنم           دیدم از خون گلو پر شده بابا دهنت

خجلم از تو علی جان که دم رفتن بود            العطش با من دل سوخته آخر سخنت

لاله ی نسترنم! یاس امیدم! سخت است    که ببینم چو گلِ ریخته نقش چمنت

همه امیّد من این است که یک بار دگر         چشم خود باز کنی یک نگه افتد به مَنَت

رو به روی تو نهادم همه دیدند علی            که رخم لاله صفت سرخ شد از یاسمنت

شعله های دل میثم زده آتش همه را        آه او شعله ی شمعی است به هر انجمنت


روح و ریحانم، ای علی جانم

محرم

این شعر از كتاب "یك ماه خون گرفته،‌هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است و همراه فایل صوتی "سبك نوحه‌خوانی" آن تقدیم می‌گردد، تا مداحان اهل بیت و دوستانی كه قصد نوحه‌خوانی در این ایام عزیز را دارند، از آن بهره‌مند شوند.

 

حضرت علی اکبر علیه السلام(نوحه)

شد روان روح از پیکرم یا رب

می رود میدان اکبرم یا رب

روح و ریحانم، ای علی جانم

 

ای همه هستم، رفتی از دستم

دیده بر سروِ قامتت بستم

روح و ریحانم، ای علی جانم

 

جان به کف داری، ترک سر کردی

گوییا دیگر بر نمی گردی

روح و ریحانم، ای علی جانم

 

میوه ی قلب و جان شیرینم

لحظه ای برگرد تا رخت بینم

روح و ریحانم، ای علی جانم

 

می شود خاموش محفل لیلا

آه و واویلا از دل لیلا

روح و ریحانم، ای علی جانم

 

ای زخود رسته، دل به حق بسته

من پدر هستم، قدری آهسته

روح و ریحانم، ای علی جانم

 

گریه کن ای چشم، ناله کن ای دل

یک تن تنها، این همه قاتل

روح و ریحانم، ای علی جانم

 

تو رَوی میدان، من به همراهت

گریم از بهر عمر کوتاهت

روح و ریحانم، ای علی جانم

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/27ساعت 13:57  توسط حسین  | 

86شعر

ورود به کربلا

محرم، کربلا

اینجا بهشت سرخ بدن‎های بی سر است                                                   اینجا نگارخانه‎ی گل‎های پرپر است

اینجا منا و مشعر و بیت الحرام ماست                                                        اینجا حریم قرب شهیدان داور است

اینجاست قتلگاه شهیدان راه حق                                                               اینجا مزار قاسم و عباس و اکبر است

اینجا به جای جامه‎ی احرام ما به تن                                                           زخم هزار نیزه و شمشیر و خنجر است

اینجا دو طفل زینبم افتد به روی خاک                                                         اینجا به روی سینه‎ی من قبر اصغر است

اینجا برای پیکر صد چاک عاشقان                                                              گرد و غبار کرب و بلا مُشک و عنبر است

اینجا چو آفتاب سرم بر فراز نی                                                                 بر کودکان در به درم سایه گستر است

اینجا تنم به زیر سم اسب، توتیا                                                               اینجا سرم به دامن شمر ستمگر است

اینجا به جای جای گلوی بریده‎ام                                                               گلبوسه‎های زینب و زهرای اطهر است

اینجا به یاد العطش کودکان من                                                                 هر صبح و شام دیده‎ی میثم، ز خون  تر است

 

                                                                                                                                                   "غلامرضا سازگار"


سرشک خجلت

(حضرت حُر)

محرم

عزیز فاطمه! بر درگه عفوت سر آوردم                                                    گناهی از تمام کوه‎ها سنگین‎تر آوردم

من آن حُرّم کز اول خویش را سد رهت کردم                                           تو را در این زمین بین هزاران لشگر آوردم

به جای دسته گل با دست خالی آمدم اما                                              دلی صد پاره‎تر از لاله‎های پرپر آوردم

نشد تا از فرات آب آورم از بهر اطفالت                                                    ولی بر حنجر خشکیده‎ات چشم تَر آوردم

غبارم کن، به بادم ده مرا، دور سرت گردان                                             فدایم کن که در میدان ایثارت سر آوردم

گرفته جان به کف در محضرت، فرزند دلبندم                                            قبولش کن که قربانی برای اصغر آوردم

سرشک خجلت از چشمم چو باران بر زمین ریزد                                    زبان عذرخواهی بر علیّ اکبر آوردم

همین ساعت که بر من یک نظر از لطف افکندی                                    به خود بالیدم و مانند فطرس پر بر آوردم

بده اذنم که خم گردم، ببوسم دست عبّاست                                        که روی عجز بر آن یادگار حیدر آوردم

چه غم گر جرم من از کوه سنگین تَر بُوَد میثم                                        که سر بر آستان عترت پیغمبر آوردم

 

                                                                                                                                              "غلامرضا سازگار"


خواب آب

(حضرت علی اصغر علیه السلام)

محرم

 

شمع سان پروانه‎ها گشتند آب از تشنگی                                                     بر لب دریا ز کف دادند تاب از تشنگی

ای دریغا! ای دریغا! سوختند و سوختند                                                        ماه رویان همچو قرص آفتاب از تشنگی

کودک شش ماهه در دامان مادر بارها                                                           گشت همچون ماهی دریا کباب از تشنگی

دیده‎ی دُردانه‎ی زهرا اگر آید به هم                                                              لحظه لحظه آب می‎بیند به خواب از تشنگی

لاله‎های داغدار بوستان بوتراب                                                                    سینه بنهادند بر روی تراب از تشنگی

طایری بی بال و پر جان داده زیر خارها                                                          بر لبش مانده نوای آب آب از تشنگی

هر چه او را در بیابان می‎زند زینب صدا                                                         نیست در لعل لبش تاب جواب از تشنگی

تا دهان خشک خود را با گلابی تَر کند                                                          نیست حتی در گِل چشمش گلاب از تشنگی

آفتاب کربلا شد دود در چشم حسین                                                          داشت از بس در وجودش التهاب از تشنگی

آب هم تا حشر، میثم! از پیمبر شد خجل                                                    بس که دیدند آل پیغمبر عذاب از تشنگی

 

                                                                                                                                             "غلامرضا سازگار"


بی من مرو

(حضرت علی اکبر علیه السلام)

محرم

ای مرا آشفته کرده حال تو                                                                                    دیده و جان و دلم دنبال تو

عزم وصل حق تعالی کرده‎ای                                                                                ترک جان یا ترک بابا کرده‎ای

روح من با این شتاب از تن مرو                                                                               ای تمام عمر من بی من مرو

کم ز هجر خویش قلبم چاک کن                                                                             باز گرد از دیده اشکم پاک کن

راه غم بر قلب تنگم باز شد                                                                                   غربتم با رفتنت آغاز شد

ای دل صد پاره‎ام پیراهنت                                                                                     اشک ثارالله وقف دامنت

می‎روی این قوم سنگت می‎زنند                                                                           گرگ‎های کوفه چنگت می‎زنند

صبر کن بابا تماشایت کنم                                                                                     سِیر حسن و قدّ و بالایت کنم

بعدِ عمری حاصل من داغ توست                                                                          جان بابا قاتل من داغ توست

عهد من با دوست عهدی محکم است                                                                  هر چه بینم داغ در این ره کم است

عهد بستم تا که قربانت کنم                                                                                 غرق خون تقدیم جانانت کنم

عهد بستم تا که در راه خدا                                                                                   عضو عضوت را کنند از هم جدا

زخم تو مشکل گشایی می‎کند                                                                            مرگ از تو دلربایی می‎کند

من خلیل الله، تو اسماعیل من                                                                            داغ تو تسبیح من تهلیل من

جسم مجروحت گلستان من است                                                                      فرق خونین تو قرآن من است

خون گلاب و خاک صحرا مُشک توست                                                                 آبروی من دهان خشک توست

زخم ما را خنده بر شمشیرهاست                                                                      چشم ما چشم انتظار تیرهاست

گرچه خشک از تشنگی لب‎های توست                                                              رو که جدم مصطفی سقای توست

ما به راه دوست هستی باختیم                                                                         بعد از آن در قلب دشمن تاختیم

 

                                                                                                                                              "غلامرضا سازگار"


ای یاس چیده

محرم

ای یاس چیده، ای گل نقش چمن، علی!                                                قرآن آیه آیه‎ی پامال من، علی

مانند قلب من دهنت پر ز خون شده                                                        خون گلوت گشته روان از دهن، علی

چسبانده خون به هم، دو لبت را ز گفتگو                                                 با چشم خویش حرف برایم بزن، علی

لب تشنه، چشم بسته، نفس مانده در گلو                                            زخم تو گشته با دل من هم سخن، علی

تو مثل لاله‎ای که همه گشته برگ برگ                                                  من مثل شمع سوخته در انجمن، علی

جایی برای بوسه نمانده به قامتت                                                         از بس که زخمت آمده بر زخم تن، علی

ممکن نشد ز روی زمینت کنم بلند                                                        از بس که پاره پاره شده این بدن، علی

لیلا در انتظار تو چشمش بُوَد به راه                                                        زینب چگونه بی تو رود در وطن، علی

در حیرتم چگونه ز خونت خضاب شد                                                       ماه جمال و زلف شکن در شکن، علی

فریاد من بلند ز اشعار میثم است                                                          سوزد ز سوز او دل هر مرد و زن، علی

 

                                                                                                                                                "غلامرضا سازگار"


جامه‎ی خونین

(حضرت قاسم علیه السلام)

محرم

این تن غرقه به خون مصحف پامال من است                                       این عزیز دل زهرا و حسین و حسن است

اِرباً اربا شده مثل علی اکبر، پسرم                                                    پیرهن از تن و تن پاره‎تر از پیرهن است

خونِ سر آب وضو، سنگِ عدو مهر نماز                                              اشک در دیده و خون جگرش در دهن است

زخم شمشیر کجا، جای سم اسب کجا؟                                           اسب‎ها از چه نگفتید که این قلب من است؟

کاش یک بار دگر اسم عمو را می‎برد                                                 حیف کز خون دو لبش بسته، خموش از سخن است

اشک می‎ریزم و با دیده‎ی خود می‎نگرم                                            که گلم دستخوش باد خزان در چمن است

سیزده ساله‎ی من، ماه شب چاردهم                                               از چه دور بدنت این همه شمشیرزن است

بر تن پاک تو ای حجله‎نشین یم خون                                                 پیرهن جامه‎ی خونین شده، خلعت کفن است

بزم دامادی تو دامن صحرای بلاست                                                خونِ رخساره حنا، شاخه‎ی گل زخم تن است

میثم آتش به شرار جگرت ریخته‎اند                                                  آه جانسوز تو سوز دل هر مرد و زن است

 

                                                                                                                                                 "غلامرضا سازگار"


دریا و عباس

محرم

دریا صدا زد ای لبت عطشان، من آبم                                                               آبی بنوش ای آتشت کرده کبابم

عباس گفت ای آب حاشا کز تو نوشم                                                              آید صدای ناله‎ی اصغر به گوشم

دریا صدا زد ساقی عطشان که دیده؟!                                                             ای بحر را هم داده آب از اشک دیده

عباس گفت ای آب آتش شو به کامم                                                               پیداست در تو عکس لب‎های امامم

دریا صدا زد تا کنی یاریّ عترت                                                                        از من دهانی تَر کن ای دریای غیرت

عباس گفت از تشنگان شرمنده هستم                                                          آخر نگاه فاطمه باشد به دستم

دریا صدا زد تو همه هستِ حسینی                                                                نیرو بگیر از من که خود دستِ حسینی

عباس گفتا اوست مولا، من غلامم                                                                 بی او بُوَد آب روان آتش به کامم

دریا صدا زد ای زده آتش به هستم                                                                  من چون تو بر داغ لب تو تشنه هستم

عباس گفتا تشنه‎تر از تو رباب است                                                                 در سینه‎اش آتش به جای شیر ناب است

دریا صدا زد گر نمی‎نوشی ز من آب                                                                 آب از چه همره می‎بری با این تب و تاب

عباس گفتا وعده دادم بر سکینه                                                                     تا آب آرم بهر گل‎های مدینه

دریا صدا زد ای همه ایثار و صبرت                                                                   زیبد که تا محشر بگردم دور قبرت

 

                                                                                                                                              "غلامرضا سازگار"


سنگ‎باران

(حضرت مسلم علیه السلام)

محرم

دوست دارم بارها از تن جدا گردد سر من                                                       تا شود تقدیم خاک پات، خون حنجر من

دوست دارم عضو عضوم طعمه‎ی شمشیر گردد                                            تا تو لبخندی زنی بر زخم‎های پیکر من

دوست دارم وقت جان دادن به بالینم بیایی                                                    تا بیفتد بر گل رویت نگاه آخر من

دوست دارم در هجوم خنده‎های تلخ دشمن                                                 بر تو ریزد همچو باران، اشک از چشم تر من

دوست دارم تا به جرم عشق تو، کوچه به کوچه                                            از فراز بام‎ها آتش بریزد بر سر من

دوست دارم در کنار دختر مظلومه‎ی تو                                                         صورت خود را کند تقدیم سیلی، دختر من

دوست دارم دور عباس علمدارت بگردم                                                       تا شود ام‎البنین، فردای محشر مادر من

دوست دارم تا به جرم عشق گردم سنگ‎باران                                            سنگ‎ها گردند بین کوچه‎ها، هم سنگر من

دوست دارم طوعه بعد از کشتنم آید سراغم                                              در کنار پیکرم گرید به جای خواهر من

دوست دارم تا بریزد بحر بحر از چشم میثم                                                 اشک خونین بر من و بر لاله‎های پرپر من

 

                                                                                                                                             "غلامرضا سازگار"

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/27ساعت 10:42  توسط حسین  | 

85شعر

در ستایش امام حسین علیه السلام


اى كه به عشقت اسیر خیل بنى آدمند

سوختگان غمت با غم دل خرمند

هر كه غمت را خرید عشرت عالم فروخت‏

با خبران غمت بى خبر از عالمند

در شكن طره‏ات بسته دل عالمى است

و آن همه دل بستگان عقده گشاى همند

یوسف مصر بقا در همه عالم توئى‏

در طلبت مرد و زن آمده با درهمند

تاج سر بوالبشر خاك شهیدان تست

كاین شهدا تا ابد فخر بنى آدمند

در طلب اشك ماست رونق مرآت دل‏

كاین درر با فروغ پرتو جام جمند

چون به جهان خرمى جز غم روى تو نیست‏

باده كشان غمت مست شراب غمند

عقد عزاى تو بست سنت اسلام و بس‏

سلسله كائنات حلقه این ماتمند

گشت چو در كربلا رایت عشقت بلند

خیل ملك در ركوع پیش لوایت خمند

خاك سر كوى تو زنده كند مرده را

زانكه شهیدان او جمله مسیحا دمند

هر دم از این كشتگان گر طلبى بذل جان

در قدمت جان فشان با قدمى محكمند

سرّ خداى ازل غیب در اسرار تست

سرّ تو با سرّ حق خود ز ازل توأمند

محرم سرّ حبیب نیست به غیر از حبیب‏

پیك و رسل در میان محرم و نامحرمند

در غم جسمت «فؤاد» اشك نبارد چرا

كاین قطرات عیون زخم ترا مرهمند

"فؤاد كرمانى"‏


در انتظار آب


تشنه است و نگاه غمبارش

خورده با چشم نخل‌ها پیوند

روشناى دو چشم معصومش‏

مى‏كشد آفتاب را در بند

* * *

منتظر ایستاده تا آید

از ره آن یكه تاز بى پروا

مى‏شود لحظه لحظه از هر نخل‏

حال سقاى خویش را جویا

شادمانه به خویش مى‏گوید

بى شك آن رفته، باز مى‏آید

وعده آب داده او با من‏

سوى این خیمه باز، مى‏آید

* * *

تشنگى رفته رفته مى‏كاهد

قدرت استقامت او را

مضطرب ایستاده مى‏كاود

چشم او خیره خیره هر سو را

* * *

نخل‌ها را دوباره مى‏بیند

نخل‌هاى شكسته قامت را

بیند افسرده و سرافكنده‏

آن نشان‌هاى استقامت را

* * *

او ز خود شرمسار مى‏پرسد

از چه رو پشت نخل‌ها خم شد

چهره آسمان نیلى فام‏

این چنین تیره از چه ماتم شد

من نمى‏خواهم آب، اى كاش او

نزد من سوى خیمه باز آید

مى‏رود تشنگى ز یادم اگر

باز، بازوى خیمه، باز آید

* * *

آفتاب از سریر نیلی‌ش‏

مى‏كشد نعره‏هاى آتشبار

نفس گرم و زهرناكش را

مى‏دمد او به صحنه پیكار

* * *

گوییا هر چه در زمین است او

تشنه در كوى خویش مى‏خواهد

چون به بانگى كه آتشین است، او

خاك را سوى خویش مى‏خواهد

* * *

كودك خسته همچنان تشنه‏

چشم در راه رفته‏اش دارد

در زمینى كه قحطى آب است‏

چشم او همچو ابر مى‏بارد

غمگنانه به خویش مى‏گوید:

انتظارم به سر نمى‏آید

از غبار كنار شط پیداست‏

رفته من دگر نمى‏آید

بیوك ملكى «سحر»


ذكر شهادت حضرت على اكبر علیه السلام


دور چون بر آل پیغمبر رسید

اولین جام بلا اكبر چشید

اكبر آن آئینه رخسار جد

هیجده ساله جوان سرو قد

در مناى طف ذبیح بى بدا

ذبح اسمعیل را كبش(1) فدا

برده در حسن از مه كنعان گرو

قصه هابیل و یحیى كرده نو

دید چون خصمان گروه ‏اندر گروه

مانده بى یاور شه حیدر شكوه

با ادب بوسید پاى شاه را

روشنائى بخش مهر و ماه را

كاى زمان امر كن در دست تو

هستى عالم طفیل هست تو

رخصتم ده تا وداع جان كنم‏

جان در این قربانكده قربان كنم‏

چند باید دید یاران غرق خون

خاك غم بر فرق این عیش زبون

چند باید زیست بى روى مهان‏

زندگى ننگست زین بس در جهان

و اهلم اى جان فداى جان تو

كه كنم این جان بلا گردان تو

بی تو ما را زندگى بى حاصل است

كه حیات كشور تن با دل است

تو همى مان كه دل عالم توئى

مایه عیش بنى آدم توئى‏

دارم اندر سر هواى وصل دوست

كه سرا پاى وجودم یاد اوست

وصل جانان گرچه عود و آتش است

لیك من مست سقیم آبم خوشست‏

وقت آن آمد كه ترك جان كنم

رو به خلوتخانه جانان كنم‏

شاه دستار نبى بستش به سر

ساز و برگ جنگ پوشاندش به بر

كرد دستارش دو شقه از دو سو

بوسه‏ها دادش چو قربانى بر او

گفت بشتاب اى ذبیح كوى عشق

تا خورى آب حیات از جوى عشق‏

اى سیم قربانى آل خلیل

از نژاد مصطفى اول قتیل

حكم یزدان آن دو را زنده خواست

كاین قبا آید به بالاى تو راست‏

زان كه بهر این شرف فرد مجید

غیر آل مصطفى در خور ندید

رو به خیمه خواهران بدرود كن

مادر از دیدار خود خوشنود كن‏

رو برو نِه زینب و كلثوم را

دیده مى بوس اصغر مغموم را

شاهزاده شد سوى خیمه روان

گفت نالان كى بلاكش بانوان‏

هین فراز آئید بدرودم كنید

سوى قربانگه روان زودم كنید

وقت بس دیر است و ترسم از بدا

همچو اسماعیل و ان كبش فدا

الوداع اى مادر ناكام من‏

ماند آخر بر زبانت نام من‏

مادرا برخیز زلفم شانه كن‏

خود به دور شمع من پروانه كن‏

دست حسرت طوق كن بر گردنم

كه دگر زین پس نخواهى دیدنم‏

كاین وداع یوسف و راحیل نیست‏

هاجر و بدرود اسمعیل نیست‏

برد یوسف سوى خود راحیل را

دید هاجر زنده اسمعیل را

من ز بهر دادن جان مى‏روم‏

سوى مهمانگاه جانان مى‏روم

وقت دیر است و مرا از جان ملال‏

مادرا كن شیر خود بر من حلال‏

الوداع اى خواهران زار من

كه بود این واپسین دیدار من

خواست چون رفتن به میدان وغا

در حرم شور قیامت شد به پا

خواهران و عمه‌گان و مادرش‏

انجمن گشتند بر گرد سرش‏

شد ز آهنگ نواى الفراق‏

راست بر اوج فلك شور از عراق‏

گفت لیلى كاى فدایت جان من‏

ناز پرور سرو سروستان من

خوش خرامان مى‏روى آزاد رو

شیر من بادا حلالت شاد رو

اى خدا قربانى من كن قبول

كن سفید این روى من نزد بتول‏

كاشكى بهر نثار پاى یار

صد چنین در بودم اندر گنج بار

آرى آرى عشق از این سركش‌تر است

داند آن كو شور عشقش بر سر است

شاه عشق آنجا كه با فر بگذرد

مادران از صد چو اكبر بگذرد

عشق را همسایه و پیوند نیست

اهل و مال و خانه و فرزند نیست

خلوت وصلى كه منزلگاه اوست‏

اندر آن خلوت نبیند غیر دوست‏

شبه پیغمبر چون زد پا در ركاب

بال و پر بگشود چون رفرف عقاب

از حرم بر شد سوى معراج عشق

بر سر از شور شهادت تاج عشق‏

كوى جانان مسجد اقصاى او

خاك و خون قوسین او ادناى او

گفت شاه دین به زارى كاى اله

باش بر این قوم كافر دل گواه

كز نژاد مصطفى ختم رسل

شد غلامى سوى این قوم عتل‏

خَلق و خُلق و منطق آن پاك راى

جمع در وى همچو اندر مصحف آى

هر كه را بود اشتیاق روى او

روى ازین آئینه كردى سوى او

آرى آرى چون رود گل در حجاب

بوى گل را از كه جویند از گلاب‏

آن كه گم شد یوسف سیمین تنش

بوى او دریابد از پیراهنش‏

زان سپس با پور سعد بد نژاد

گفت با بیغاره آن سالار راد

حق كنادت قطع پیوند اى جهول

كه نمودى قطع پیوند رسول

شاهزاده شد به میدانگه روان

بانوان اندر قضاى او نوان

حقه لب بر ستایش كرد باز

كه منم فرزند سالار حجاز

من على بن الحسین اكبرم

نور چشم زاده پیغمبرم‏

حیدر كرار باشد جد من‏

مظهر نور نبوت خد من

من سلیل طایر لاهوتیم

كز صفیر اوست نطق طوطیم‏

شبه وى در خلق و خلق و منطقم‏

كوكب صبحم نبوت مشرقم‏

در شجاعت وارث شاهى مجید

كایزدش بهر ولایت برگزید

روش مرآت جمال لایزال‏

خودنمائى كرد در وى ذوالجلال‏

باب من باشد حسین آن شاه عشق‏

كه نموده عاشقان را راه عشق‏

جرعه نوشیده از جام الست‏

شسته جز ساقى دو دست از هر چه هست‏

عشق صهبا و شهادت جام اوست‏

در ره حق تشنه كامى كام اوست‏

آفتاب عشق و نیزه شرق او

هشته ایزد دست خود بر فرق او

وین عجب‌تر كه خود او دست حقست‏

فرق دست از فرق جهل مطلقست‏

تیغ من باشد سلیل ذوالفقار

كه سلیل حیدرم در كارزار

آمدم تا خود فداى شه كنم

جان فداى نفس ثار الله كنم

این بگفت و صارم جوشن شكاف‏

با لب تشنه بر آهخت از غلاف‏

آنچه میر به در با كفار كرد

سبط حیدر اندر آن پیكار كرد

بس كه آن شیر دلاور یك تنه

زد یلان را میسره بر میمنه

پر دلان را شد دل اندر سینه خون‏

لخت لخت از چشم جوشن شد برون‏

شیر بچه از عطق بى‏تاب شد

با لب خشکیده سوى باب شد

گفت شاها تشنگى تابم ربود

آمدم نك سویت اى دریاى جود

اى روان تشنگان را سلسبیل‏

عین صبرى هل الى ماء سبیل‏

برده نقل آهن و تاب هجیر

صبرم از پا دستگیرا دستگیر

شه زبان او گرفت اندر دهان

گوهرى در درج لعل آمد نهان‏

تر نكرده كام از او ماه عرب‏

ماهى از دریا بر آمد خشك لب‏

گفت گریان اى عجب خاكم به سر

كام تو باشد ز من خشكیده‏تر

آب در دریا و ماهى تشنه كام

تشنگان را آب خوش بادا حرام

نى كه دل خون با دریا را چو نیل‏

بى تو اى ساقى كوثر را سلیل‏

شاه جم شوكت گرفت اندر برش‏

هشت بر درج گهر انگشترش‏

شد ز آب هفت دریا شسته دست

سوى بزم رزمگه سرشار و مست‏

موج تیغ آن سلیل ارجمند

لطمه بر دریاى لشگر گه فكند

سوختى كیهان ز برق تیغ او

گرنه خون باریدى از پى میخ او

گفت با خیل سپهسالار جنگ

چند باید بست بر خود طوق ننگ‏

عارتان باد اى یلان كار زار

كه شود مغلوب یك تن صد هزار

هین فرو بارید باران خدنك

عرصه را بر این جوان دارید تنك‏

آهوى دشت حرم زان دار و گیر

چون هما پر بست از پیكان تیر

ارغوان زارى شد آن جسم فكار

عشق را آرى چنین باید بهار

حیدرانه گرم جنگ آن شیر مست

منقذ آمد ناگهان تیرى به دست

فرق زاد نایب رب الفلق‏

از قفا با تیغ بران كرد عشق‏

برد از دستش عنان اختیار

تشنگى و زخم‏هاى بى شمار

گفت با خود آن سلیل مصطفى

اكبرا شد عهد را وقت وفا

مرغ جان از حبس تن دلگیر شد

وعده دیدار جانان دیر شد

چون نهادت بخت بر سر تاج عشق‏

هان بران رفرف سوى معراج عشق‏

عشق شمشیرى كه بر سر مى‏زند

حلقه وصل است بر در می‌زند

عید قربان است و این كوه منا

اى ذبیح عشق در خون كن شنا

چشم بر راهند احباب كرام

اندرین غمخانه كمتر كن مقام

مرغزار وصل را فصل گلست‏

راغ(2) پر نسرین و سرو و سنبل است

هین بران تا جا در آن بستان كنى

سیر سرو و سنبل و ریحان كنى‏

همرهان رفتند ماندى باز پس‏

اكبرا چالاك تر میران فرس‏

شد قتیل عشق را چون وقت سوق

دست‏ها بر جید باره كرد طوق‏

هر فریقى(3) هبر(4) او كردى گذر

مى‏زدندش تیر و تیغ و جانش گر

با زبان لابه آن قربان عشق‏

رو به خیمه كرد كاى سلطان عشق‏

دور عیش و كامرانى شد تمام

وقت مرگست اى پدر بادت سلام‏

اى پدر اینك رسول داورم

داد جامى از شراب كوثرم‏

تا ابد گردم از آن پیمانه مست

جام دیگر بهر تو دارد به دست‏

شد ز خیمه تاخت باره با شتاب‏

دید حیران اندر آن صحرا عقاب‏

برگ زین برگشته بگسسته لجام‏

آسمانى لیك بى بدر تمام

دیده روى یوسفى را چون بشیر

لیك در چنگال گرگانش اسیر

یا غرابى كه ز هابیلى خبر

با نعیب آورده سوى بوالبشر

شد پدر را سوى یوسف رهنمون

آن بشیر اما میان خاك و خون

دید آن بالیده سرو نازنین

او فتاده در میان دشت كین‏

گلشنى نور سته اندام تنش

زخم پیكان غنچه‏هاى گلشنش‏

با همه آهن دلى گریان بر او

چشم جوشن اشك خونین موب مو

كرده چون اكلیل زیب فرق سر

شبه احمد معجز شق القمر

چهر عالمتاب بنهادش به چهر

شد جهان تار از قرآن ماه و مهر

سر نهادش بر سر زانوى ناز

گفت كاى بالیده سرو سرفراز

چون شد آن بالینت در باغ حسن‏

اى بدل بنهاده مه را داغ حسن‏

اى درخشان اختر برج شرف‏

چون شدى سهم حوادث را هدف

اى به طرف دیده خالى جان تو

خیز تا بینم قد و بالاى تو

مادران و خواهران پر غمت‏

مى‏برد نك انتظار مقدمت

اى نگارین آهوى مشگین من‏

با تو روشن چشم عالم بین من

این بیابان جان خواب نازنیست

كایمن از صیاد تیرانداز نیست

خیز تا بیرون از این صحرا رویم

نك به سوى خیمه لیلى رویم

رفتى و بردى ز چشم باب خواب‏

اكبرا بى تو جهان بادا خراب‏

گفتمت باشى مرا تو دستگیر

اى تو یوسف من تو را یعقوب پیر

تو سفر كردى و آسودى ز غم

من در این وادى گرفتار الم‏

شاهزاده چون صداى شه شنفت‏

از شعف چون غنچه خندان شگفت‏

چشم حسرت باز سوى باب كرد

شاه را بدورد گفت و خواب كرد

زینب از خیمه بر آمد با قلق

دید ماهى خفته در زیر شفق‏

از جگر نالید كاى ماه تمام

بى تو بر من زندگى بادا حرام

شه به سوى خیمه آوردش ز دشت‏

وه چه گویم من چه بر لیلى گذشت‏

پی‌نوشت‌ها:

1- همه چیزش را فدا کردن.

2- دامن کوه .

3- گوسفندان.

4- زخم .

"دیوان آتشكده، نیرّ تبریزى"


ذكر شهادت حضرت عبدالله بن الحسن علیه السلام


بس كه خونبار است چشم خامه‏ام‏

بوى خون آید همى از نامه‏ام‏

ترسمش خون باز بندد راه را

سوى شه نابرده عبدالله را

آن نخستین سبط را دوم سلیل‏

آخرین قربانى پور خلیل

قامتش سروى ولى نو خاسته

تیشه كین شاخ او پیراسته

خاك بار اى دست بر سر خامه ‏را

بو كه بندد ره به خون این نامه ‏را

سر برد این قصه جانكاه را

تا رساند نزد مهر آن ماه را

دید چون گلدسته باغ حسن

شاه دین را غرق گرداب فتن‏

كوفیان گردش سپاه اندر سپاه‏

چون به دور قرص مه شام سیاه‏

تاخت سوى حربگه نالان و زار

همچو ذره سوى مهر تابدار

شه به میدان چشم خونین باز كرد

خواهر غمدیده را آواز كرد

كه مهل اى خواهر مه روى من

كاید این كودك ز خیمه سوى من

ره به ساحل نیست زین دریاى خون

موج طوفان زا و كشتى سرنگون‏

بر نگردد ترسم این صید حرم

زین دیار از تیر باران ستم

گرك خونخوار است وادى سر به سر

دیده راحیل در راه پسر

دامنش بگرفت زینب با نیاز

گفت جانا زین سفر بر گرد باز

از غمت اى گلبن نورس مرا

دل مكن خون داغ قاسم بس مرا

چاه در راه است و صحرا پر خطر

یوسف از این دشت كنعان كن حذر

از صدف بارید آن در یتیم

عقد مرواریدتر بر روى سیم

گفت عمه و اهلم بهر خدا

من نخواهم شد ز عم خود جدا

وقت گلچینى است در بستان عشق

در مبندم بر بهارستان عشق‏

بلبل از گل چون شكیبد در بهار

دست منع اى عمه از من باز دار

نیست شرط عاشقان خانه سوز

كشته شمع و زنده پروانه هنوز

عشق شمع از جذبه‏هاى دلكشم

او فكنده نعل دل در آتشم‏

دور دار اى عمه از من دامنت

آتشم ترسم بسوزد خرمنت

دور باش از آه آتش زاى من

كاتش سود است سر تا پاى من

بر مبند اى عمه بر من راه را

بو كه بینم بار دیگر شاه را

باز گیر از گردن شوقم طناب

پیل طبعم دیده هندوستان بخواب

عندلیبم سوى بستان مى‏رود

طوطیم زى شكرستان مى‏رود

جذبه عشقش كشان سوى شهش‏

در كشش زینب به سوى خرگهش

عاقبت شد جذبه‏هاى عشق چیر

شد سوى برج شرف ماه منبر

دید شاه افتاده در دریاى خون

با تن تنها و خصم از حد فزون

گفت شاها نك بكف جان آمدم

بر بساط عشق مهمان آمدم

آمدم ایشان من این ‏جا قنق

اى تو مهمان دار سكان افق

هین كنارم گیر و دستم نه بسر

اى به روز غم یتیمان را پدر

خواهران و دختران در خیمه گاه

دوخته چون اختران چشمت براه

كز سفر كى باز گردد شاه‏ها

باز آید سوى گردون ماه ما

خیز سوى خیمه‏ها مى‏كن گذار

چشم‌ها را وارهان از انتظار

گفت شاهش الله ‏اى جان عزیز

تیغ مى‏بارد در این دشت ستیز

تو به خیمه باز گرد اى مهوشم‏

من بدین حالت كه خود دارم خوشم

گفت شاها این نه آئین وفاست

من ذبیح عشق و این كوه مناست‏

كبش(1) املح(2) كه فرستادش خدا

سوى ابراهیم از بهر فدا

تو خلیل و كبش املح نك منم

مرغزار عشق باشد مسكنم

نز گران جانى بتأخیر آمدم

كوكب صبحم اگر دیر آمدم

دید ناگه كافرى در دست تیغ‏

كه زند بر تارك شه بى دریغ‏

نامده آن تیغ كین شه را به سر

دست خود را كرد آن كودك سپر

تیغ بر بازوى عبدالله گذشت

وه چه گویم كه چه زان بر شه گذشت‏

دست افشان آن سلیل ارجمند

خود چو بسمل در كنار شه فكند

گفت دستم گیر اى سالاركون

اى به بی‌دستان بهر دو كون عون‏

پایمردى كن كه كار از دست رفت

دستگیرم كاختیار از دست رفت

شه چو جان بگرفت اندر بر تنش

دست خود را كرد طوق گردنش

ناگهان زد ظالمى از شست كین

تیر دل دوزش به حلق نازنین

گفت شه كى طایر طاوس پر

خوش بر افشان بال تا نزد پدر

یوسفا فارغ ز رنج چاه باش‏

رو به مصر كامرانى شاه باش‏

مرغ روحش پر به رفتن باز كرد

همچون باز از دست شه پرواز كرد


پی‌نوشت‌ها:

1- گوسفند.

2- سپید سیاهی آمیخته.

"دیوان آتشكده، نیر تبریزى"


مهمان پرورى


بیا در كربلا محشر ببین كین گسترى بنگر

نظر كن در حریم كبریا غارتگرى بنگر

فروشنده حسین و جنس هستى، مشترى یزدان‏

بیا كالا ببین بایع نگه كن مشترى بنگر

به فكر خیر امت بود وقت مرگ فرزندش‏

ز همت كشته شد، امت ببین پیغمبرى بنگر

ز بى آبى به وقت مرگ هم عباس نام آور

خجل بود از سكینه، یادگار حیدرى بنگر

به جاى آب خون پاشیده شد در راه از غیرت

به دشت عشق فرمانده ببین فرمانبرى بنگر

به جاى شاه دین فرمانده خیل اسیران شد

مقام زینبى را بین وفاى خواهرى بنگر

براى گریه هم رخصت ندادند آل احمد را

مسلمانى نگه كن رسم مهمان‌پرورى بنگر

خدا محبوب خود را غرقه در خون دید «لاهوتى»

نكرد این دهر را نابود صبر داورى بنگر

"ابوالقاسم لاهوتى"


ذكر شهادت مسلم بن عوسجه و حبیب بن مظاهر


از سخن سنجى من آشفته حال‏

شرح حال عشق را كردم سئوال‏

گفت من آگه نیم ز اسرار عشق‏

مات و حیران مانده‏ام در كار عشق‏

اینقدر دانم كه عشق بى نظیر

هست اندر كشور هستى امیر

ملك را او پادشاهى مى‏كند

حكم از مه تا به ماهى مى‏كند

آسمان چون گوى در میدان اوست

دور زن از لطمه‏ى چوگان اوست‏

كارها دارد عجایب بى شمار

كه نشاید گفت یك از صد هزار

آتش افروز جهان عشق است عشق‏

خانمان سوز كسان عشق است عشق‏

دوست را با دوست ملحق مى‏كند

آن دو تن را فرد مطلق مى‏كند

مى‏زند بر پرده صد نقش عجیب‏

تا حبیبى را رساند بر حبیب‏

آرى آرى گشت عشق ذو فنون

بر حبیب ابن مظاهر رهنمون‏

تا رود آن سالك راه و داد

عارف روشن دل پاك اعتقاد

در زمین كربلا با شور و شین

جان دهد بهر حبیب خود حسین

همچنین بود از محبت با نصیب‏

آن كه در ره همسفر شد با حبیب‏

سالخورده نخل بستان صفا

مسلم ابن عوسجه آن با وفا

بود اندر كوفه روزى آن جناب‏

عازم حمام از بهر خضاب

دید در بازار غوغائى بپاست

صحبت از جنگ و حدیث از نینواست‏

ناكسان كوفه از برنا و پیر

مى‏خرند آلات حرب از تیغ و تیر

غرق بهر فكر بود آن غم نصیب‏

ناگهانش در رسید از ره حبیب‏

گفت با مسلم حبیب این‏ هاى و هوى‏

هیچ مى‏دانى چرا داده است روى‏

گفت نى بر گو تو گر دارى خبر

آگهم بنماى از این شور و شر

چرخ را بر گو دگر نیرنگ چیست‏

در خلایق گفتگوى جنگ چیست‏

گفت این قوم برى از نام و ننگ‏

با حسین ابن على(ع) دارند جنگ‏

تیغ بران از براى آن خرند

تا ز جسم یاورانش سر برند

اكبرش را غرق بحر خون كنند

ام لیلا را ز غم مجنون كنند

قاسم و عباس او را جسم پاك

همچو گل سازند از نى چاك چاك

چون كه مسلم گشت آگه زین سخن

دود آهش رفت بر چرخ كهن‏

شد دلش از آتش غیرت كباب‏

گفت باید كردنم از خون خضاب‏

عاشق آرى گر به دعوى صادق است

غرق خون گشتن خضاب عاشق است‏

تا نباشد دست را از خون نگار

كى رسد بر دامن وصل نگار

الغرض آن هر دو پیر حق پرست‏

از جوانمردى ز جان شستند دست‏

هر دو را شد غیر حق محو از نظر

هر دو را عشق شهادت زد به سر

هر دو بگرفتند بر كف جان خویش

بهر ایثار ره جانان خویش‏

آمدند از كوفه بیرون با نوا

ره سپر گشتند سوى نینوا

راه طى كردند تا بردند راه

در حضور شاه بى خیل و سپاه‏

هست قولى كان دو رند پاك باز

كشته گردیدند هنگام نماز

قول دیگر آن كه در آن سرزمین

شاه را دیدند بى یار و معین‏

جمع بهر كشتن آن شهریار

لشگرى چندان كه ناید در شمار

وز حریم آن شه عرش آستان‏

مى‏رود بانگ عطش بر آسمان

طرفه بزمى چیده شاه كربلا

مى‏زند دور اندر آن جام بلا

مى‏گساران پا به هستى مى‏زنند

پاى بر هستى ز مستى مى‏زنند

چون خم مى‏آن دو رند باده نوش‏

بودشان دل ز انتظار مى ‏به جوش‏

تا حریف چند ساغر در كشید

پس بدیشان گردش ساغر رسید

ابتدا مسلم به مى ‏بنهاد لب‏

كرد از شه رخصت میدان طلب‏

شاه دین از مرحمت بنواختش‏

پس مرخصى سوى میدان ساختش‏

تاخت در آن عرصه چون شیر ژیان

بر رجز بگشود از مستى زبان

پس علم شد تیغ آتش بار او

آتش افشانى همى شد كار او

چند تن زان ناكسان خیره سر

جاى داد از پشت مركب در سقر

عاقبت چون گل تنش صد چاك شد

وز ستم غلطان بر وى خاك شد

سرور دین با حبیب نیك پى

آمدند از مهر بر بالین وى

عشق و مستى بین وفادارى نگر

شیوه جان بازى و یارى نگر

كان بخون غلطیده گاه ارتحال‏

با حبیب این بودیش آخر مقال‏

كه مده از دست دامان حسین

تا كنى جان را به قربان حسین‏

پس حبیب آن پیرمرد نیك خوى

كز جوان مردان عالم برد گوى

وقت شد یابد به محبوب اتصال

هجر او گردد مبدل بر وصال‏

ساخت جارى اشك خونین از دو عین

كرد حاصل اذن میدان از حسین

تاخت در میدان پى رزم عدو

گشت با یك دشت لشگر روبرو

آرى آن كو عشق و مستى پیشه كرد

كى به دل ز انبوه خصم اندیشه كرد

تیغ بر كف نعره از دل بر كشید

زان گروه بى حیا كیفر كشید

تیغ تیزش دم به دم از پشت زین

جاى داد آن ناكسان را بر زمین‏

كشت آن هم چندى از قوم پلید

تا به باغ خلد بر مسلم رسید

بارى از عشق آن دو پیر پاك جان

هم عنان گشتند با بخت جوان‏

اى شه لب تشنه‏ اى سلطان عشق

اى شهید عشق در میدان عشق‏

هست عمرى تا صغیر ناتوان

دم ز عشقت مى‏زند روز و شبان

وز تو مى‏خواهد تو را در نشأتین‏

زان كه محبوبش تو هستى یا حسین‏

"صغیر اصفهانى"


دوازده بند محتشم كاشانى



بند اول

باز این چه شورش است كه در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است‏

باز این چه رستخیز عظیم است كز زمین

بى نفح صور خاسته تا عرش اعظم است

این صبح تیره باز دمید از كجا كزو

كار جهان و خلق جهان جمله در هم است

گویا طلوع مى‏كند از مغرب آفتاب

كاشوب در تمامى ذرات عالم است

گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست‏

این رستخیز عام كه نامش محرم است

در بارگاه قدس كه جاى ملال نیست

سرهاى قدسیان همه بر زانوى غم است

جن و ملك بر آدمیان نوحه مى‏كنند

گویا عزاى اشرف اولاد آدم است‏

خورشید آسمان و زمین نور مشرقین

پرورده كنار رسول خدا حسین‏


بند دوم

كشتى شكست خورده طوفان كربلا

در خاك و خون طپیده میدان كربلا

گر چشم روزگار برو زار مى‏گریست

خون مى‏گذشت از سر ایوان كربلا

نگرفت دست دهر گلابى به غیر اشك

ز آن گل كه شد شگفته به بستان كربلا

از آب هم مضایقه كردند كوفیان

خوش داشتند حرمت مهمان كربلا

بودند دیو و دد همه سیراب و میمكید

خاتم ز قحط آب، سلیمان كربلا

زان تشنگان هنوز بعیوق مى‏رسد

فریاد العطش ز بیابان كربلا

آه از دمى كه لشكر اعدا نكرد شرم

كردند رو به خیمه سلطان كربلا

آن دم فلك بر آتش غیرت سپند شد

كز خوف خصم در حرم افغان بلند شد


بند سوم

كاش آن زمان سرادق گردون نگون شدى‏

وین خرگه بلند ستون بى ستون شدى‏

كاش آن زمان درآمدى از كوه تا به كوه

سیل سیه كه روى زمین قیر كون شدى‏

كاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل‌بیت‏

یك شعله برق خرمن گردون دون شدى‏

كاش آن زمان كه این حركت كرد آسمان

سیماب وار گوى زمین بى سكون شدى‏

كاش آن زمان كه پیكر او شد درون خاك‏

جان جهانیان همه از تن برون شدى‏

كاش آن زمان كه كشتى آل نبى شكست

عالم تمام غرقه دریاى خون شدى‏

آن انتقام گر نفتادى به روز حشر

با این عمل معامله دهر چون شدى‏

آل نبى چو دست تظلم برآورند

اركان عرش را به تلاطم درآورند


بند چهارم

بر خوان غم چو عالمیان را صلا زدند

اول صلا به سلسله انبیا زدند

نوبت با ولی چو رسید آسمان طپید

زان ضربتى كه بر سر شیر خدا زدند

آن در كه جبرئیل امین بود خادمش‏

اهل ستم به پهلوى خیرالنسا زدند

بس آتشى ز اخگر الماس ریزه‏ها

افروختند و در حسن مجتبى زدند

وانگه سرادقى كه ملك محرمش نبود

كندند از مدینه و در كربلا زدند

وز تیشه ستیزه در آن دشت كوفیان

بس نخل‌ها ز گلش آل عبا زدند

پس ضربتى كزان جگر مصطفى درید

بر حلق تشنه خلف مرتضى زدند

اهل حرم دریده گریبان گشوده مو

فریاد بر در حرم كبریا زدند

روح الامین نهاده به زانو سر حجاب‏

تاریك شد ز دیدن آن چشم آفتاب‏


بند پنجم

چون خون ز حلق تشنه او بر زمین رسید

جوش از زمین بذروه عرش برین رسید

نزدیك شد كه خانه ایمان شود خراب‏

از بس شكست‌ها كه به اركان دین رسید

نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند

طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید

باد آن غبار چون به مزار نبى رساند

گرد از مدینه بر فلك هفتمین رسید

یكباره جامه درخم گردون به نیل زد

چون این خبر به عیسى گردون نشین رسید

پر شد فلك ز غلغله چون نوبت خروش

از انبیا به حضرت روح الامین رسید

كرد این خیال و هم غلط كاركان غبار

تا دامن جلال جهان آفرین رسید

هست از ملال گرچه برى ذات ذوالجلال‏

او در دلست و هیچ دلى نیست بی‌ملال‏


بند ششم

ترسم اجزاى قاتل او چون رقم زنند

یكباره بر جریده رحمت قلم زنند

ترسم كزین گناه شفیعان روز حشر

دارند شرم كز گنه خلق دم زنند

دست عتاب حق به در آید ز آستین

چون اهل‌بیت دست در اهل ستم زنند

آه از دمى كه با كفن خون چكان ز خاك

آل على چو شعله آتش علم زنند

فریاد از آن زمان كه جوانان اهل‌بیت

گلگون كفن به عرصه محشر قدم زنند

جمعى كه زد به هم صفشان شور كربلا

در حشر صف زنان صف محشر به هم زنند

از صاحب حرم چه توقع كنند باز

آن ناكسان كه تیغ به صید حرم زنند

پس بر سنان كنند سری را كه جبرئیل‏

شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل‏


بند هفتم

روزى كه شد به نیزه سر آن بزرگوار

خورشید سر برهنه بر آمد ز كوهسار

موجى به جنبش آمد و برخاست كوه كوه

ابرى به بارش آمد و بگریست زار زار

گفتى تمام زلزله شد خاك مطمئن

گفتى فتاد از حركت چرخ بیقرار

عرش آن زمان به لرزه در آمد كه چرخ پیر

افتاد در گمان كه قیامت شد آشكار

آن خیمه‏اى كه گیسوى حورش طناب بود

شد سرنگون زباد مخالف حباب وار

جمعى كه پاس محملشان داشت جبرئیل‏

گشتند بى عمارى محمل شتر سوار

با آن كه سر زد آن عمل از امت نبى

روح الامین ز روح نبى گشت شرمسار

وانگه ز كوفه خیل الم رو به شام كرد

نوعی كه عقل گفت قیامت قیام كرد


بند هشتم

بر حربگاه چون ره آن كاروان فتاد

شور و نشور واهمه را در گمان فتاد

هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فكند

هم گریه بر ملایك هفت آسمان فتاد

هر جا كه بود آهوئى از دشت پا كشید

هر جا كه بود طایرى از آشیان فتاد

شد وحشتى كه شور قیامت بباد رفت

چون چشم اهل‌بیت بر آن كشتگان فتاد

هر چند بر تن شهدا چشم كار كرد

بر زخم‌هاى كارى تیغ و سنان فتاد

ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان

بر پیكر شریف امام زمان فتاد

بى اختیار نعره هذا حسین زو

سر زد چنانكه آتش از و در جهان فتاد

پس با زبان پر گله آن بضعة الرسول

رو در مدینه كرد كه یا ایها الرسول‏


بند نهم

این كشته فتاده به هامون حسین توست‏

وین صید دست و پا زده در خون حسین توست‏

این نخل‏ تر كز آتش جان سوز تشنگى‏

دود از زمین رسانده به گردون حسین توست‏

این ماهى فتاده به دریاى خون كه هست

زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست‏

این غرقه محیط شهادت كه روى دشت

از موج خون او شده گلگون حسین توست‏

این خشك لب فتاده دور از لب فرات‏

كز خون او زمین شده جیحون حسین توست‏

این شاه كم سپاه كه با خیل اشگ و آه

خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست

این قالب طپان كه چنین مانده بر زمین

شاه شهید ناشده مدفون حسین توست

چون روى در بقیع به زهرا خطاب كرد

وحش زمین و مرغ هوا را كباب كرد


بند دهم

كاى مونس شكسته دلان حال ما ببین

ما را غریب و بی‌كس و بى آشنا ببین

اولاد خویش را كه شفیعان محشرند

در ورطه عقوبت اهل جفا ببین

در خلد بر حجاب دو كون آستین فشان‏

و اندر جهان معصیبت ما بر ملا ببین

نى نى ورا چو ابر خروشان به كربلا

طغیان سیل فتنه و موج بلا ببین

تن‌هاى کشتگان همه در خاك و خون نگر

سرهاى سروران همه بر نیزه‏ها ببین‏

آن سر كه بود بر سر دوش نبى مدام

یك نیزه‏اش ز دوش مخالف جدا ببین‏

آن تن كه بود پرور شش در كنار تو

غلطان به خاك معركه كربلا ببین

یا بضعة الرسول ز ابن زیاد داد

كو خاك اهل‌بیت رسالت به باد داد


بند یازدهم

خاموش محتشم كه دل سنگ آب شد

بنیاد صبر و خانه طاقت خراب شد

خاموش محتشم كه ازین حرف سوزناك‏

مرغ هوا و ماهى دریا كباب شد

خاموش محتشم كه ازین شعر خون چكان‏

در دیده اشگ مستمعان خون ناب شد

خاموش محتشم كه ازین نظم گریه خیز

روى زمین به اشگ جگرگون كباب شد

خاموش محتشم كه فلك بسکه خون گریست‏

دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد

خاموش محتشم كه به سوز تو آفتاب‏

از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد

خاموش محتشم كه ز ذكر غم حسین‏

جبریل را ز روى پیمبر حجاب شد

تا چرخ سفله بود خطائى چنین نكرد

بر هیچ آفریده جفائى چنین نكرد


بند دوازدهم‏

اى چرخ غافلى كه چه بیداد كرده‏اى‏

وز كین چه‏ها درین ستم آباد كرده‏اى‏

پر طعنت این بس است كه با عترت رسول‏

بیداد كرده خصم و تو امداد كرده‏اى‏

اى زاده زیاد نكرده است هیچ گه

نمرود این عمل كه تو شداد كرده‏اى‏

كام یزید داده‏اى از كشتن حسین

بنگر كه را به قتل كه دلشاد كرده‏اى

بهر خسى كه بار درخت شقا و تست

در باغ دین چه با گل و شمشاد كرده‏اى‏

با دشمنان دین نتوان كرد آنچه تو

با مصطفى و حیدر و اولاد كرده‏اى‏

حلقى كه سوره لعل لب خود نبى بر آن

آزرده‏اش به خنجر بیداد كرده‏اى‏

ترسم تو را دمى كه به محشر برآورند

از آتش تو رود به محشر درآورند

"محتشم كاشانى"


در مدح و مصائب حضرت مسلم علیه السلام


مرحبا مسلم كه هست از رفعت آن گردون جناب‏

خسرو لب تشنگان را ابن عم و نایب مناب‏

گر چه در ملك شهادت نیست شاهى جز حسین‏

لیك شد حصن شهادت را ز مسلم فتح باب‏

سعى مسلم داد بر اسلام رونق تا به حشر

بر روان او سلام مسلمین از شیخ و شاب‏

صورت او چون حسین و سیرت او چون حسن

در مروت مصطفى و در فتوت بوتراب‏

روز هیجا چون كشیدى تیغ بران از غلاف‏

گفتى از ابر سیه گشتى درخشان آفتاب‏

كوفیان كردند از وى دورى و نبود عجب‏

روبهان را باشد اندر دل ز شیران اضطراب‏

میهمان خویش را كشتند بى جرم و گناه‏

باد بر آن میزبانان لعنت حق بى حساب‏

داشت جاى آن كه از بهر پسر عمش حسین‏

با زبان حال بنویسد كه‏ اى عالى جناب‏

سوى این بى آبرو مردم میا ترسم ز كین

بر تو و بر اهل‌بیت مضطرت بندند آب

زین سفر بگذر كه ترسم اكبرت گردد شهید

وز غم گیسوى او لیلا شود بى صبر و تاب‏

زین سفر بگذر كه ترسم دست و پاى قاسمت

گاه دامادى شود در كربلا از خون خضاب‏

زین سفر بگذر كه ترسم حنجر اصغر شود

پر ز خون از تیر اعدا چون دل زار رباب‏

زین سفر بگذر كه مى‏ترسم شوند از كین اسیر

آل پیغمبر به دست فرقه دور از ثواب‏

زین سفر بگذر كه ترسم عابدینت را برند

با غل و زنجیر نالان جانب شام خراب‏

زین سفر بگذر كه مى‏ترسم یزید دون زند

چوب خیزران بر لب لعل تو در بزم شراب‏

از جفاى كوفى و شامى مگو دیگر صغیر

ز آتش نظم تو جان خلق عالم شد كباب‏

"مصیبت نامه، صغیر اصفهانى"


ذكر شهادت حضرت على اصغر علیه السلام


شد چو خرگاه امامت چون صدف‏

خالى از درهاى دریاى شرف‏

شاه دین را گوهرى بهر نثار

جز درّ غلطان نماند اندر كنار

شیرخواره شیر غاب پر دلى

نعت او عبدالله و نامش على

در طفولیت مسیح عهد عشق‏

انّى عبدالله گو در مهد عشق‏

بهر تلقین شهادت تشنه كام

از دم روح القدس در بطن مام

ماهى بحر لدنى در شرف

ناوك نمرود امت را هدف‏

داده یادش مام عصمت جاى شیر

در ازل خون خوردن از پستان تیر

كودكى در عهد مهد استاد عشق‏

داده پیران كهن را یاد عشق‏

طفل خرد اما به معنى بس سترك

كز بلندى خرد بنماید بزرگ‏

خود كبیر است ار چه بنماید صغیر

در میان سبعه سیاره تیر

عشق را چون نوبت طغیان رسید

شد سوى خیمه روان شاه شهید

دید اصغر خفته در حجر رباب

چون هلالى در كنار آفتاب‏

چهره كودك چو دردى برگ بید

شیر در پستان مادر ناپدید

با زبان حال آن طفل صغیر

گفت باشه كى امیر شیر گیر

جمله را دادى شراب از جام عشق

جز مرا كم تر نشد زان كام عشق‏

طفل اشكى در كنار، افتاده‏ام‏

مفكن از چشمم كه مردم زاده‏ام

گرچه وقت جانفشانى دیر شد

مهلتى بایست تا خون شیر شد

زان مئى كاكبر چو رفت از وى ز پا

با سر آمد سوى میدان وفا

جرعه‏اى از جام تیر و دشنه‏ام

در گلویم ریز كه بس تشنه‏ام

تشنه‏ام آبم ز جوى تیر ده‏

كم شكیبم خون به جاى شیر ده

تا نگرید ابر كى خندد چمن

تا ننالد طفل كى نوشد لبن

شه گرفت آن طفل مه اندر كنار

یافت درّى در دل دریا قرار

آرى آرى مه كه شد دورش تمام

در كنار خود بود او را مقام

برد آن مه را به سوى رزمگاه‏

كرد رو با شامیان رو سیاه‏

گفت كاى كافر دلان بد سگال‏

كه به رویم بسته‏اید آب زلال‏

گر شما را من گنهكارم به پیش

طفل را نبود گنه در هیچ كیش‏

آب ناپیدا و كودك ناصبور

شیر از پستان مادر گشته دور

چون سزد كه جان سپارد با كرب

در كنار آب ماهى تشنه لب‏

زین فراتى كه بود مهر بتول‏

جرعه‏یى بخشید بر سبط رسول

شاه در گفتار و كودك گرم خواب

كه ز نوك ناوكش دادند آب

در كمان بنهاد تیرى حرمله

اوفتاد اندر ملایك غلغله‏

رست چون تیر از كمان شوم او

پر زنان بنشست بر حلقوم او

چون درید آن حلق تیر جانگداز

سر ز بازوى یدالله كرد باز

الله الله این‏ چه تیر است و كمان

كس نداده این چنین تیرى نشان‏

تا كمان زه خورده چرخ پیر را

كس ندیده دو نشان یك تیر را

تیر كز بازوى آن سرور گذشت

بر دل مجروح پیغمبر گذشت

نوك تیر و حلق طفلى ناتوان

آسمانا باژگون بادت كمان‏

شه كشید آن تیر و گفت اى داورم

داورى خواه از گروه كافرم‏

نیست این نوباوه پیغمبرت‏

از فصیل ناقه كم‌تر در برت

كز انین(1) او ز بیداد ثمود

برق غیرت زد بر آن قوم عنود

شه به بالا مى‏فشاند آن خون پاك

قطره‌اى زان برنگشتى سوى خاك

پس خطاب آمد به سكان ملاء

كه فرود آئید در دشت بلا

بنگرید آن كودكان شاه عشق‏

كه چه سان آرند بر سر راه عشق‏

بنگرید آن مرغ دست‏آموز عرش

كه چه سان در خون همى غلطد به فرش!

ره كه پیران سر نبردندش به جهد

چون كند طى یك شبه طفلان مهد

این نگارین خون كه دارد بوى طیب‏

تحفه‏اى سوى حبیب است از حبیب‏

در ربائید این نگار پاك را

پرده گلنارى كنید افلاك را

كآید اینك مهر پرور ماه ما

یك دم دیگر به مهمانگاه ما

در ربائید این گهر‏هاى ثمین

كه نیاید دانه‏اى زان بر زمین

باز داریدش نهان در گنج بار

كز حبیب ماست ما را یادگار

قطره‏اى زین خون اگر ریزد به خاك

گردد عالم گیر طوفان هلاك‏

تیر خورده شاهباز دست شاه

كرد بر روى شه آسیمه(2) نگاه

غنچه لب بر تبسم باز كرد

در كنار باب خواب ناز كرد

ره چه گویم من كه آن طفل شهید

اندران آئینه روشن چه دید

وان گشودن لب به لبخند آن چه بود

وان نثار شكر و قند از چه بود

رمز كنت كنز بودش سر به سر

زیر آن لبخند شیرین مستتر

رمز خلق آدم و حوا ز گل

وان سجود قدسیان پاك دل‏

رمز بعث انبیاى پر شكیب

وان صبورى بر بلایاى حبیب‏

رمزهاى نامه عهد الست‏

كه شهید عشق با محبوب بست‏

پس ندا آمد بدو كاى شهریار

این رضیع(3) خویش را بر ما گذار

تا دهیمش شیر از پستان حور

خوش بخوابانیمش اندر مهد نور

پس شه آن در ثمین در خاك كرد

خاك غم بر تارك افلاك كرد

آرى آرى عاشقان روى دوست

این چنین قربانى آرد سوى دوست

عشق را مادر ز زاد اِستروَنست

عاشقان را قاف وحدت مسكن است‏

اندر آن كشور كه جاى دلبر است‏

نه حدیث اكبر و نه اصغر است‏


پی‌نوشت‌ها:

1- ظرف سفالی

2- مضطرب

3- طفل شیرخوار

"دیوان آتشكده، نیرّ تبریزى"‏


عاشق راستین


كیست عاشق آن كه تا پروانه سان پروا كند

جاى در آتش ز شوق شمع، بى پروا كند

كیست عاشق در جهان چون سرور آزادگان

كو به خون پاك خود اسلام را احیا كند

كیست عاشق آن كه با ایثار اكبر چون خلیل‏

راز عشق بى نشان را در جهان افشا كند

كیست عاشق آن كه از دریا برآید خشك لب‏

وز غم طفلان ز غیرت دیده را دریا كند

جان به قربان علمدارى كه گر دستش فتاد

درگه اعجاز، چون موسى ید بیضا كند

دست عباس دلاور گشت در میدان قلم

تا بدان طومار مردى را به خون امضا كند

در شمار چاكرانش گر در آید «افتخار»

فخرها بر شهر یاران همه دنیا كند

سید جلال الدین میرآفتابى «افتخار»


ذكر شهادت حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام‏


قاسم آن نو باوه باغ حسن‏

گوهر شاداب دریاى محن‏(1)

شیر مست جام لبریز بلا

تازه داماد شهید كربلا

چارده ساله جوان نونهال‏

برده ماه چارده شب را به سال‏

قامتش شمشاد باغستان عشق

روش مرآت نگارستان عشق‏

در حیا فرزانه فرزند حسن‏

در شجاعت حیدر لشگر شكن

با زبان لابه نزد شاه شد

خواستارم عزم قربانگاه شد

گفت شه كاى رشك بستان ارم‏

رو تو در باغ جوانى خوش به چم(2)‏

همچو سرو از باغ غم آزاد باش‏

شاد زى و شاد بال و شاد باش‏

مهلا اى زیبا تذر و خوش خرام‏

این بیابان سر به سر بند است و دام‏

الله ‏اى آهوى مشگین تتار(3)

تیر بارانست دشت و كوهسار

بوى خون می‌آید از دامان دشت‏

نیست كس را زان امید بازگشت‏

چون تو را من دور دارم از كنار

اى مرا تو از برادر یادگار

كى روا باشد كه این رعنا نهال‏

گردد از سم ستوران پایمال‏

كى روا باشد كه این روى چو ورد

غلطد اندر خون به میدان نبرد

گفت قاسم كاى خدیو مستطاب‏

اى تو ملك عشق را مالك رقاب‏

گرچه خود من كودك نو رسته‏ام

لیك دست از كامرانى شسته‏ام‏

من به مهد عاشقى پرورده‏ام‏

خون به جاى شیر مادر خورده‏ام

كرده در روز ولادت كام من

باز، با شهد شهادت مام من‏

گرچه در دور جوانى كام‏ها است‏

كام من رفتن به كام اژدها است‏

كام عاشق غرقه در خون گشتن است‏

سر به خاك كوى جانان هشتن است‏

ننك باشد در طریق بندگى‏

بر غلامان بى شهنشه زندگى‏

زندگى را بى تو بر سرخاك باد

كامرانى را جگر صد چاك باد

لابه‏هاى آن قتیل تیر عشق

مى ‏نشد پذرفته نزد پیر عشق‏

بازگشت آن نو گل باغ رسول

از حضور شاه نومید و ملول‏

شد به سوى خیمه آن گلگون عذار

از دو نرگس بر شقایق ژاله بار

چون نگردد گفت سیر از زندگى

آن كه نپسندد شهش بر بندگى‏

چون ز بى قدرى نكردت شه قبول‏

رخت بر بند از تن اى جان ملول‏

سر كه فتراكش نبست آن شهسوار

گور سر خود گیر و بر سر خاكبار

سر به زانوى غم آن والا نژاد

كآمدش ناگه ز عهد باب یاد

كه به هنگام رحیل آن شاه فرد

هیكلى بر بازویش تعویذ كرد

گفت هر جا سخت گردد بر تو كار

نامه بگشا و نظر بر وى گمار

هر كجا سیل غم آرد بر تو رو

این وصیت باز كن بنگر در او

گفت كارى سخت‏تر زین كار نیست‏

كه به قربانگاه عشقم بار نیست‏

یا چه غم زین بیش‏تر كه شاه راد

ره به خلوتگاه خاصانم نداد

نامه را بگشود و دیدش كش پدر

كرده عهدش كاى همایون رخ پسر

اى تو نور چشم عم و جان باب

وى مرا تو در وفا نایب مناب‏

من نباشم در زمین كربلا

بر تو بخشیدم من این تاج ولا

چون ببینى عم خو را بى معین

در میان كارزار اهل كین‏

زینهار اى سرو رعناى سهى

لابه‏ها كن تا به پایش سر نهى‏

جهد كن فردا نباشى شرمسار

در حضور عاشقان جان نثار

جان به شمع عشق چون پروانه زن

خود بر آتش چابك و مردانه زن

بر قد موزون كفن مى‏كن قبا

اندر آن صحرا قیامت كن بپا

شاهزاده خواند چون عهد پدر

با ادب بوسید و بنهادش به سر

مى‏نگنجد از خوشى در پیرهن

حجله داماد شد بیت الحزن

عقدهاى مشكلش گردید حل

وان همه اندوه به شادى شد بدل‏

از شعف چون غنچه خندان شگفت‏

شكر ایزد را به جاى آورد و گفت

اى همایون قرعه اقبال من‏

كآیه لاتقنط آمد فال من

شكر لله كافتتاح این مثال‏

كوكب به ختم بر آورد از وبال‏

در فضاى عشق بال افشان شدم

لایق قربانى جانان شدم‏

عهده نامه برد شادان نزد شاه‏

با تضرع گفت كاى ظل اله

سوى درگاهت به كف جان آمدم

نك ز شه در دست فرمان آمدم‏

مگر خط امضا ده این منشور را

وز جسارت عذر نه مامور را

دید چون شاه آن خط مینو نگار

شد بسیم(4) از جزع مروارید بار

گفت كاى صورت نگار خوب و زشت‏

جان فداى دست توكاین خط نوشت

جان فداى دست تو اى دست حق

كه گرفته بر همه دستى سبق‏

این بگفت و راند سوى رزمگاه‏

با تعنت گفت به امیر سیاه‏

كاسب خود را داده‏ئى آب اى لعین‏

گفت آرى گفت ویحك شرم بین

اسب تو سیراب و فرزند رسول

نك زتاب تشنگى از جان ملول‏

سر به زیر افكند از شرم آن عنید

كه به پاسخ حجتى در خور ندید

شامئى را گفت ساز جنگ كن‏

سوى روزم این صبى آهنك كن‏

گفت شامى ننك باشد در نبرد

كافكند با كودكى پیكار مرد

خود تو دانى كه مرا مردان كار

یك تنه همسر شمارد با هزار

دارم اینك چار فرزند دلیر

هر یكى در جنگ ز اوى شیر گیر

نك روان دارم یكى بر جنگ او

با همین از چهره شویم ننك او

گفت اینان زادگان حیدرند

در شجاعت وارث آن سرورند

خردسال از بینیش خرده مگیر

كه ز مادر شیر زاید زاد شیر

از طراز چرخ بودى جوشنش

گر بخردى تن بر این دادى تنش

این شررها كن نژاد آتشند

خرمنى هر لحظه در آتش كشند

نسل حیدر جملگى عمر و افكنند

كه به نسبت خوشه آن خرمنند

آن كه از پستان شیرى خورد شیر

گرچه خرد آمد شجاع است و دلیر

گر نبودى منع زنجیر قضا

تنگ بودى بر دلیریشان فضا

داد شامى از سیه بختى جواز

پور را بر حرب آن ماه حجاز

شاهزاده راند باره سوى او

یافت ناگه دست بر گیسوى او

مركشان بربود از زین پیكرش

داد جولان در مصاف لشگرش‏

آنچنانش بر زمین كوبید سخت

كاستخوان با خاك یكسان گشت و پخت‏

هم یكایك آن سه دیگر زاد وى

رو به میدانگه نهاد او را ز پى‏

در نخستین حمله آن میر راد

پاى پیكارش نماند و سر نهاد

ساكنان ذوره عرش برین‏

ز آسمان خواندند بر وى آفرین‏

شامى آمد با رخ افروخته

دل ز داغ سوگوارى سوخته‏

اهرمن چون با فرشته شد قرین‏

كرد رو بر آسمان سلطان دین‏

كای مهین یزدان پاك ذوالمنن‏

این فرشته چیره كن بر اهرمن‏

لب بهم ناورده شه سبط كریم‏

كرد شامى را به یك ضربت دو نیم‏

زان چنان دعوت نبود این بس عجیب‏

بود عاشق صوت داعى را مجیب‏

اى خوش آن صوتى كه او جوایاى اوست‏

رأى این در هر چه خواهد رأى اوست‏

نى معاذالله خطا رفت اى عجیب‏

صوت داعى بود خود صوت مجیب‏

داند آن كز سرّ عشق آگه بود

كاین همه آوازها از شه بود

رو حدیث كنت سمعه باز خوان‏

تا بیابى رمز این سر نهان‏

شد چو از تیغش دو نیم آن رزم كوش‏

مرحبا آمد ز یزدانش به گوش‏

تافت شهزاده عنان از رزمگاه

شكوه بر لب از عطش تا نزد شاه‏

دید چون خوشیده یاقوت ترس‏

بر دهان بنهاد شاه انگشترش‏

در صدف گفتى نهان شد گوهرى‏

یا هلالى شد قرین مشترى‏

كرد آگاهش ز رمز عشق شه

بر دهانش مهر زد یعنى كه صه(5)

چشمه ‏جوشید از آن چو سلسبیل‏

زندگى بخش دو صد خضر دلیل‏

چون لب لعلش از او سیراب شد

تشنه دیدار جد و باب شد

تاخت سوى رزمگه با صد شتاب‏

باد یا چون تشنه مستعجل بر آب‏

شیر بچه تیغ مرد افكن به مشت‏

كشت از آن رو به مردان آنچه كشت‏

حیدرانه تیغ در لشگر نهاد

پشته‏ها از كشته‏ها ترتیب داد

ظالمى زد ناگهش تیغى به فرق‏

تن ز زین برگشت در خون گشت غرق‏

كرد رو با شیر حق كى داورم‏

وقت آن آمد كه آئى بر سرم‏

شاه دین آمد به بالین حبیب‏

دید دامادى دو دست از خون خضیب‏

سر بریدن را ستاده بر سرش‏

قاتلى در دست خونین خنجرش

دست او افكند با تیغى ز دوش‏

لشگر از فریاد او آمد به جوش‏

زد به لشگر شاه دین با تیغ تیز

گرم شد هنگامه جنگ و گریز

پیكر آن تازه داماد گزین‏

شد لگدكوب ستور اهل كین‏

شه چو آمد بار دیگر بر سرش‏

دید با حالى دگرگون پیكرش‏

برك برك نو گل باغ هدى‏

از سموم كین شده از هم جدا

گفت با صد حسرت و خون جگر

كاى همایون فال و فرخ رخ پسر

قاتلانت در دو عالم خوار باد

خصم شان پیغمبر مختار باد

سخت صعب آید به عمت زندگى

كه تواش خوانى گهِ درماندگى‏

بهر یارى تو بر ناید فرود

یا نه بخشد بر تو آن یاریش سود

پس كشیدش بر كنار از لطف شاه‏

برد نالانش به سوى خیمه گاه‏

گفت مهلا ای عزیزان گزین

كه هوان واپسین ماست این

یارب این قوم سیه دل خوار باد

بر جبینشان داغ ننگ و عار باد

اى جهان داور ملیك هفت و چار

وا نمان دَیّار از ایشان در دیار


پی‌نوشت‌ها:

1- اندوه و محنت.

2- خرام، راه رفتن با ناز .

3- مشک خوشبوی .

4- گشاده روی.

5- خاموش باش .

"آتشكده، نیرّ تبریزى"


ســـلام مــن بــه مـحـرم


ســـلام مــن بــه مـحـرم، مـحـرم گــــل زهــرا

                                            بـه لطـمه‌هـای ملائـک بـه مــاتـم گــل زهـرا

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه تشنـگی عـجـیـبـش

                                            بـه بـوی سیـب زمـینِ غـم و حـسین غریـبش

سلام من بـه محـرم بـه غصـه و غــم مـهـدی

                                            به چشم کاسه ی خون و به شال ماتم مـهـدی

سـلام من بــه مـحـرم بـه کـربـلا و جـلالــش

                                            به لحظه های پـرازحزن غرق درد و ملامش

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه حـال خستـه زیـنـب

                                            بـه بــی نـهــایــت داغ دل شـکــستــه زیـنـب

سلام من به محرم به دست ومشک ابوالفضل

                                            بـه نـا امیـدی سقـا بـه سـوز اشـک ابوالفضل

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه قــد و قـامـت اکـبـر

                                            بـه کـام خـشک اذان گـوی زیـر نـیزه و خنجر

سلام من به محرم به دسـت و بـازوی قـاسم

                                            به شوق شهد شهادت حنـای گـیـسـوی قـاسم

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه گـاهـواره‌ی اصـغـر

                                           به اشک خجلت شاه و گـلـوی پـاره‌ی اصـغـر

سـلام مـن بـه مـحـرم به اضـطـراب سـکـیـنـه

                                           بـه آن مـلـیـکـه، کـه رویش ندیده چشم مدینه

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه عـاشـقـی زهـیـرش

                                          بـه بـازگـشـتـن حُر و عروج خـتـم به خیرش

سلام من بـه محرم بـه مسـلـم و به حـبـیـبش

                                          به رو سپیدی جوُن و به بوی عطر عجیـبـش

سلام من بـه محرم بـه زنگ مـحـمـل زیـنـب

                                         بــه پـاره، پـاره تــن بــی سـر مـقـابـل زیـنـب

سلام من به محـرم به شـور و حـال عیـانـش

                                         سلام من به حسـیـن و به اشک سینه زنـانش

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/09/26ساعت 7:44  توسط حسین  | 

84شعر

دل می تپد برای حسین(ع)

محرم آمد و دل می تپد برای حسین

شعار بزم سخن نام دلگشای حسین

عروج پاک حسین است افتخار زمان

و جادوانه ترین عشق با ندای حسین

نماز عشق چه شیرین و باشکوه بود

اگر چه غرق به خون است دست‌های حسین

شنید نغمه ی تکبیر جبرئیل حزین

به سجده گاه ادب گشت همصدای حسین

ز بردباری خورشید بسی عجیب باشد

که ذره، ذره نگردید در عزای حسین

صدای شبنم مهتاب با نسیم سحر

ز شوق بوسه ببارید بر لقای حسین

ستاره ها همه خاموش در حریم سپهر

ز آه ناله ی طفلان و اقربای حسین

مرام راه حسین است درس مکتب ما

به عاشقان وفادار بر ولای حسین

درود بر همه ی شاهدان و جان بازان

علی الخصوص بر سقای با وفای حسین

بهانه شمع بود صادقانه پروانه

کند به شیوه عشاق جان فدای حسین

حسین سرچشمه مهر و وفا بود

و نور دیدگان مصطفی بود

و آن گنجینه شهر مدینه

نصیب خاک پاک کربلا بود

"پروانه بیابانی، شاعر اهل تسنن"


باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتماست


باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظماست


این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله درهماست


گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است


گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است


در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانویغم است


جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند
گویا عزای اشرف اولاد آدماست


خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین
پرورده ی کنار رسول خدا، حسین


* * *
کشتی شکست خورده ی طوفان کربلا
در خاک و خون طپیده میدان کربلا


گر چشمروزگار به رو زار می گریست
خون می گذشت از سر ایوان کربلا


نگرفت دست دهر گلابیبه غیر اشک
زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
از آب هم مضایقه کردندکوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا


بودند دیو و دد همه سیراب ومی مکند
خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا


زان تشنگان هنوز به عیوق می رسد
فریادالعطش ز بیابان کربلا


آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم
کردند رو به خیمه یسلطان کربلا


آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد
کز خوف خصم در حرم افغان بلندشد


* * *
کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی
وین خرگه بلند ستون  بیستونشدی


کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه
سیل سیه که روی زمین قیرگونشدی


کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت
یک شعله ی برق خرمن گردون دونشدی


کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان
سیماب وار گوی زمین بی سکون شدی


کاشآن زمان که پیکر او شد درون خاک
جان جهانیان همه از تن برون شدی


کاش آن زمانکه کشتی آل نبی شکست
عالم تمام غرقه دریای خون شدی


آن انتقام گر نفتادی به روزحشر
با این عمل معامله ی دهر چون شدی


آل نبی چو دست تظلم  برآورند
ارکان عرشرا به تلاطم درآورند


* * *
برخوان غم چو عالمیان را صلا زدند
اول صلا بهسلسله ی انبیا زد


نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید
زان ضربتی که بر سر شیرخدا زدند


آن در که جبرئیل امین بود خادمش
اهل ستم به پهلوی خیرالنسازدند


بس آتشی ز اخگر الماس ریزه ها
افروختند و در حسن مجتبی زدند


وانگهسرادقی که ملک مجرمش نبود
کندند از مدینه و در کربلا زدند


وز تیشه ی ستیزه درآن دشت کوفیان
بس نخل ها ز گلشن آل عبا زدند


پس ضربتی کزان جگر مصطفیدرید
بر حلق تشنه ی خلف مرتضی زدند


اهل حرم دریده گریبان، گشوده مو
فریاد بردر ِ  حرم کبریا زدند


روح الامین نهاده به زانو سر حجاب

تاریک شد ز دیدن آن چشمآفتاب


* * *
چون خون ز حلق تشنه ی او بر زمین رسید
جوش از زمین به ذروه عرشبرین رسید


نزدیک شد که خانه ی ایمان شود خراب
از بس شکست ها که به ارکان دینرسید


نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند
طوفان به آسمان ز غبار زمینرسید


باد آن غبار چون به مزار نبی رساند
گرد از مدینه بر فلک هفتمینرسید


یکباره جامه در خم گردون به نیل زد
چون این خبر به عیسی گردون نشینرسید


پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش
از انبیا به حضرت روح الامینرسید


کرد این خیال وهم غلط کار کان غبار
تا دامن جلال جهان آفرینرسید


هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال
او در دلست و هیچ دلی نیستبی ملال


* * *
ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند
یک باره بر جریده ی رحمت قلمزنند


ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر
دارند شرم  کز گنه خلق دم زنند


دستعتاب حق به در آید ز آستین
چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند


آه از دمی که باکفن خون چکان ز خاک
آل علی چو شعله ی آتش علم زنند


فریاد از آن زمان که جواناناهل بیت
گلگون کفن به عرصه ی محشر قدم زنند


جمعی که زد به هم صفشان شورکربلا
در حشر صف زنان صف محشر به هم زنند


از صاحب حرم چه توقع کنند باز
آنناکسان که تیغ به صید حرم زنند


پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل
شوید غبارگیسویش از آب سلسبیل


* * *
روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار
خورشید سربرهنه برآمد ز کوهسار


موجی به جنبش آمد و برخاست کوه
ابری به بارش آمد وبگریست زار زار


گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن
گفتی فتاد از حرکت چرخبی‌قرار


عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر
افتاد در گمان که قیامت شدآشکار


آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود
شد سرنگون ز باد مخالف حبابوار


جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل
گشتند بی‌عماری محمل شتر سوار


با آنکه سر زد آن عمل از امت نبی
روح‌الامین ز روح نبی گشت شرمسار


وانگه ز کوفهخیل الم رو به شام کرد
نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد


* * *
بر حربگاهچون ره آن کاروان فتاد
شور و نشور واهمه را در گمان فتاد


هم بانگ نوحه غلغلهدر شش جهت فکند
هم گریه بر ملائک هفت آسمان فتاد


هرجا که بود آهویی از دشت پاکشید
هرجا که بود طایری از آشیان فتاد


شد وحشتی که شور قیامت به باد رفت
چونچشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد


هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد
بر زخم های کاریتیغ و سنان فتاد


ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان
بر پیکر شریف امام زمانفتاد


بی اختیار نعره ی هذا حسین زود
سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد


پسبا زبان پر گله آن بضعةالرسول
رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول


* * *
اینکشته ی فتاده به هامون حسین توست
وین صید دست و پا زده در خون حسین توست


ایننخل تر کز آتش جانسوز تشنگی
دود از زمین رسانده به گردون حسین توست


این ماهیفتاده به دریای خون که هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست


این غرقهمحیط شهادت که روی دشت
از موج خون او شده گلگون حسین توست


این خشک لب فتادهدور از لب فرات
کز خون او زمین شده جیحون حسین توست


این شاه کم سپاه که باخیل اشگ و آه
خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست


این قالب طپان که چنینمانده بر زمین
شاه شهید ناشده مدفون حسین توست


چون روی در بقیع به زهرا خطابکرد
وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد


* * *
کای مونس شکسته دلان حال ماببین
ما را غریب و بیکس و بی آشنا ببین


اولاد خویش را که شفیعان محشرند
درورطه ی عقوبت اهل جفا ببین


در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان
واندر جهان مصیبتما بر ملا ببین


نی ورا چو ابر خروشان به کربلا
طغیان سیل فتنه و موج بلاببین


تن های کشتگان همه در خاک و خون نگر
سرهای سروران همه بر نیزه هاببین


آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام
یک نیزه اش ز دوش مخالف جدا ببین


آنتن که بود پرورشش در کنار تو
غلطان به خاک معرکه ی کربلا ببین


یا بضعةالرسول زابن زیاد داد
کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد


* * *
خاموش محتشم که دلسنگ آب شد
بنیاد صبر و خانه ی طاقت خراب شد


خاموش محتشم که ازین حرفسوزناک
مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد


خاموش محتشم که ازین شعر خونچکان
دردیده ی اشگ مستمعان خون ناب شد


خاموش محتشم که ازین نظم گریه خیز
روی زمین بهاشگ جگرگون کباب شد


خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست
دریا هزار مرتبهگلگون حباب شد


خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب
از آه سرد ماتمیان ماهتابشد


خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین
جبریل را ز روی پیامبر حجاب شد


تا چرخسفله بود خطایی چنین نکرد
بر هیچ آفریده جفایی چنین نکرد


* * *
ای چرخغافلی که چه بیداد کرده ای
وز کین چه ها درین ستم آباد کرده ای


بر طعنت این بساست که با عترت رسول
بیداد کرده خصم و تو امداد کرده ای


ای زاده زیاد نکرده استهیچ گه
نمرود این عمل که تو شداد کرده ای


کام یزید داده ای از کشتنحسین
بنگر که را به قتل که دلشاد کرده ای


بهر خسی که بار درخت شقاوتست
درباغ دین چه با گل و شمشاد کرده ای


با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو
با مصطفیو حیدر و اولاد کرده ای


حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن
آزرده اش به خنجربیداد کرده ای


ترسم تو را دمی که به محشر برآورند
از آتش تو دود به محشردرآورند

محتشم کاشانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/09/26ساعت 5:30  توسط حسین  | 

83 و 82شعر

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

غزل آتش

خونی چکید و حنجره ی خاک جان گرفت

بغضی شکست و دامن هفت آسمان گرفت

آبی که دستبوس عطش بود شعله زد

آتش، سراغ خیمه ی رنگین کمان گرفت

ابری برای گریه نیامد ولی زسنگ

خون، غنچه غنچه خاک تو را در میان گرفت

" اسبی ز سمت علقمه آمد" دگر بس است

تیری امام آینه ها را نشان گرفت

مانده است در حکایت این سوگ، شعر من

چندان که جسم سوخت و آتش به جان گرفت

از آخرین شراره چنین می رسد به گوش:

باید تقاص عافیت از کوفیان گرفت

" سید ضیاء الدین شفیعی"

به سوی کربلا

ای خمیره تو از"هو"، ای قتیل در محرم

از غم تو شعله ور شد گنبد عتیق عالم

طبل و سنج می نوازند لیل و النهار، درعرش

حضرت مسیح رفته ست بر صلیب نوحه و غم

می رسد به ناکجاها نوحه خوانی ملائک

سینه می زند پیمبر، اشک می فشاند آدم

کربلا! دگر تو در خویش خونی از خدا نداری

گمشده گل من و تو، گم شده گل دو عالم

دجله و فرات! اسمی ذکر صبح و شام من شد

ای حسین اسم من باش، ای حسین؛ اسم اعظم!

دل به سوی کربلا شد ناگهان، تبارک الله!

ما طفیل عشق اوییم صل آله و سلم

"صالح محمدی امین"


ای غبارت توتیای چشم ما ای کربلا


 


 

در محرم سینه ها غرق ملالی دیگر است

جاری از چل چشمه دلها زلالی دیگر است

با حلولش برنخیزد جز فغان از عاشقان

طاق ابروی محرم را هلالی دیگر است

بس که لحظه لحظه هایش سرخ و عاشورایی است

سیر شیون کردنش امر محالی دیگر است

لحظه ای با لحظه هایش اشک حرمان ریختن

نیست ناممکن ولی محتاج حالی دیگر است

ماتمش اطفال را سازد چو زالان سوگوار

در غمش هر شیرخواری شیر زالی دیگر است

چند روزی با علم نی اسبها را هی کنند

کودکان را در محرم قیل و قالی دیگر است

هیچ کس چون ما نگیرد ماتم این ماه را

با محرم شیعیان را اتصالی دیگر است

تشنه یک سینه ی سیرم، مرا بسمل کنید

بال بال مرغ بسمل، بال بالی دیگر است

عزتی گرهست جز" هیهات منَ الذِله" نیست

درس عشق آموختن کسب کمالی دیگر است

هرچه داریم از حسین(ع) و عشق او داریم ما

کربلا ای کربلا ای کربلا ای کربلا

"کیومرث عباسی قصری"


بگذار تا بگریم

امام حسین

 بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران

کز سنگ گریه خیزد روز وداع یاران

هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد

داند که سخت باشد قطع امیدواران

با ساربان بگویید احوال آب چشمم

تا بر شتر نبندد محمل به روز باران

بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت

گریان چو در قیامت چشم گناهکاران

ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمد

از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران

چندین که برشمردم از ماجرای عشقت

اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران

سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل

بیرون نمی‌توان کرد الا به روزگاران

چندت کنم حکایت شرح این قدر کفایت

باقی نمی‌توان گفت الا به غمگساران

سعدی


باز محرم رسيد


باز محرم رسيد، دلم چه ماتمزده

کسي ميان اين دل، خيمه ماتم زده

باز محرم رسيد، شدم چه حيران و مست

از اين همه عاشقي، دوباره ام مست مست

باز محرم رسيد، ميکده ها وا شدند

تمام عاشقانت، واله و شيدا شدند

باز محرم رسيد، اين من و گريه هايم

رفع عطش مي کند، فرات اشک هايم

باز محرم رسيد، شهر سيه پوش توست

دل ، نگران رنج خواهر مظلوم توست

باز محرم رسيد، مدرسه عشق باز

کلاس درس زينب، کار نموده آغاز

باز محرم رسيد، وعده گه بيدلان

فصل جنون و مستي، صاحبِ صاحبدلان

باز محرم رسيد، تا سحر آواره ام

ميان ميخانه ها، مستم و ديوانه ام

باز محرم رسيد، عاشقي سوداگريست

گرمي بازار عشق، شور دل زينبيست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/09/26ساعت 4:32  توسط حسین  |