در ستایش امام حسین علیه السلام
اى كه به عشقت اسیر خیل بنى آدمند
سوختگان غمت با غم دل خرمند
هر كه غمت را خرید عشرت عالم فروخت
با خبران غمت بى خبر از عالمند
در شكن طرهات بسته دل عالمى است
و آن همه دل بستگان عقده گشاى همند
یوسف مصر بقا در همه عالم توئى
در طلبت مرد و زن آمده با درهمند
تاج سر بوالبشر خاك شهیدان تست
كاین شهدا تا ابد فخر بنى آدمند
در طلب اشك ماست رونق مرآت دل
كاین درر با فروغ پرتو جام جمند
چون به جهان خرمى جز غم روى تو نیست
باده كشان غمت مست شراب غمند
عقد عزاى تو بست سنت اسلام و بس
سلسله كائنات حلقه این ماتمند
گشت چو در كربلا رایت عشقت بلند
خیل ملك در ركوع پیش لوایت خمند
خاك سر كوى تو زنده كند مرده را
زانكه شهیدان او جمله مسیحا دمند
هر دم از این كشتگان گر طلبى بذل جان
در قدمت جان فشان با قدمى محكمند
سرّ خداى ازل غیب در اسرار تست
سرّ تو با سرّ حق خود ز ازل توأمند
محرم سرّ حبیب نیست به غیر از حبیب
پیك و رسل در میان محرم و نامحرمند
در غم جسمت «فؤاد» اشك نبارد چرا
كاین قطرات عیون زخم ترا مرهمند
"فؤاد كرمانى"
در انتظار آب
تشنه است و نگاه غمبارش
خورده با چشم نخلها پیوند
روشناى دو چشم معصومش
مىكشد آفتاب را در بند
* * *
منتظر ایستاده تا آید
از ره آن یكه تاز بى پروا
مىشود لحظه لحظه از هر نخل
حال سقاى خویش را جویا
شادمانه به خویش مىگوید
بى شك آن رفته، باز مىآید
وعده آب داده او با من
سوى این خیمه باز، مىآید
* * *
تشنگى رفته رفته مىكاهد
قدرت استقامت او را
مضطرب ایستاده مىكاود
چشم او خیره خیره هر سو را
* * *
نخلها را دوباره مىبیند
نخلهاى شكسته قامت را
بیند افسرده و سرافكنده
آن نشانهاى استقامت را
* * *
او ز خود شرمسار مىپرسد
از چه رو پشت نخلها خم شد
چهره آسمان نیلى فام
این چنین تیره از چه ماتم شد
من نمىخواهم آب، اى كاش او
نزد من سوى خیمه باز آید
مىرود تشنگى ز یادم اگر
باز، بازوى خیمه، باز آید
* * *
آفتاب از سریر نیلیش
مىكشد نعرههاى آتشبار
نفس گرم و زهرناكش را
مىدمد او به صحنه پیكار
* * *
گوییا هر چه در زمین است او
تشنه در كوى خویش مىخواهد
چون به بانگى كه آتشین است، او
خاك را سوى خویش مىخواهد
* * *
كودك خسته همچنان تشنه
چشم در راه رفتهاش دارد
در زمینى كه قحطى آب است
چشم او همچو ابر مىبارد
غمگنانه به خویش مىگوید:
انتظارم به سر نمىآید
از غبار كنار شط پیداست
رفته من دگر نمىآید
بیوك ملكى «سحر»
ذكر شهادت حضرت على اكبر علیه السلام
دور چون بر آل پیغمبر رسید
اولین جام بلا اكبر چشید
اكبر آن آئینه رخسار جد
هیجده ساله جوان سرو قد
در مناى طف ذبیح بى بدا
ذبح اسمعیل را كبش(1) فدا
برده در حسن از مه كنعان گرو
قصه هابیل و یحیى كرده نو
دید چون خصمان گروه اندر گروه
مانده بى یاور شه حیدر شكوه
با ادب بوسید پاى شاه را
روشنائى بخش مهر و ماه را
كاى زمان امر كن در دست تو
هستى عالم طفیل هست تو
رخصتم ده تا وداع جان كنم
جان در این قربانكده قربان كنم
چند باید دید یاران غرق خون
خاك غم بر فرق این عیش زبون
چند باید زیست بى روى مهان
زندگى ننگست زین بس در جهان
و اهلم اى جان فداى جان تو
كه كنم این جان بلا گردان تو
بی تو ما را زندگى بى حاصل است
كه حیات كشور تن با دل است
تو همى مان كه دل عالم توئى
مایه عیش بنى آدم توئى
دارم اندر سر هواى وصل دوست
كه سرا پاى وجودم یاد اوست
وصل جانان گرچه عود و آتش است
لیك من مست سقیم آبم خوشست
وقت آن آمد كه ترك جان كنم
رو به خلوتخانه جانان كنم
شاه دستار نبى بستش به سر
ساز و برگ جنگ پوشاندش به بر
كرد دستارش دو شقه از دو سو
بوسهها دادش چو قربانى بر او
گفت بشتاب اى ذبیح كوى عشق
تا خورى آب حیات از جوى عشق
اى سیم قربانى آل خلیل
از نژاد مصطفى اول قتیل
حكم یزدان آن دو را زنده خواست
كاین قبا آید به بالاى تو راست
زان كه بهر این شرف فرد مجید
غیر آل مصطفى در خور ندید
رو به خیمه خواهران بدرود كن
مادر از دیدار خود خوشنود كن
رو برو نِه زینب و كلثوم را
دیده مى بوس اصغر مغموم را
شاهزاده شد سوى خیمه روان
گفت نالان كى بلاكش بانوان
هین فراز آئید بدرودم كنید
سوى قربانگه روان زودم كنید
وقت بس دیر است و ترسم از بدا
همچو اسماعیل و ان كبش فدا
الوداع اى مادر ناكام من
ماند آخر بر زبانت نام من
مادرا برخیز زلفم شانه كن
خود به دور شمع من پروانه كن
دست حسرت طوق كن بر گردنم
كه دگر زین پس نخواهى دیدنم
كاین وداع یوسف و راحیل نیست
هاجر و بدرود اسمعیل نیست
برد یوسف سوى خود راحیل را
دید هاجر زنده اسمعیل را
من ز بهر دادن جان مىروم
سوى مهمانگاه جانان مىروم
وقت دیر است و مرا از جان ملال
مادرا كن شیر خود بر من حلال
الوداع اى خواهران زار من
كه بود این واپسین دیدار من
خواست چون رفتن به میدان وغا
در حرم شور قیامت شد به پا
خواهران و عمهگان و مادرش
انجمن گشتند بر گرد سرش
شد ز آهنگ نواى الفراق
راست بر اوج فلك شور از عراق
گفت لیلى كاى فدایت جان من
ناز پرور سرو سروستان من
خوش خرامان مىروى آزاد رو
شیر من بادا حلالت شاد رو
اى خدا قربانى من كن قبول
كن سفید این روى من نزد بتول
كاشكى بهر نثار پاى یار
صد چنین در بودم اندر گنج بار
آرى آرى عشق از این سركشتر است
داند آن كو شور عشقش بر سر است
شاه عشق آنجا كه با فر بگذرد
مادران از صد چو اكبر بگذرد
عشق را همسایه و پیوند نیست
اهل و مال و خانه و فرزند نیست
خلوت وصلى كه منزلگاه اوست
اندر آن خلوت نبیند غیر دوست
شبه پیغمبر چون زد پا در ركاب
بال و پر بگشود چون رفرف عقاب
از حرم بر شد سوى معراج عشق
بر سر از شور شهادت تاج عشق
كوى جانان مسجد اقصاى او
خاك و خون قوسین او ادناى او
گفت شاه دین به زارى كاى اله
باش بر این قوم كافر دل گواه
كز نژاد مصطفى ختم رسل
شد غلامى سوى این قوم عتل
خَلق و خُلق و منطق آن پاك راى
جمع در وى همچو اندر مصحف آى
هر كه را بود اشتیاق روى او
روى ازین آئینه كردى سوى او
آرى آرى چون رود گل در حجاب
بوى گل را از كه جویند از گلاب
آن كه گم شد یوسف سیمین تنش
بوى او دریابد از پیراهنش
زان سپس با پور سعد بد نژاد
گفت با بیغاره آن سالار راد
حق كنادت قطع پیوند اى جهول
كه نمودى قطع پیوند رسول
شاهزاده شد به میدانگه روان
بانوان اندر قضاى او نوان
حقه لب بر ستایش كرد باز
كه منم فرزند سالار حجاز
من على بن الحسین اكبرم
نور چشم زاده پیغمبرم
حیدر كرار باشد جد من
مظهر نور نبوت خد من
من سلیل طایر لاهوتیم
كز صفیر اوست نطق طوطیم
شبه وى در خلق و خلق و منطقم
كوكب صبحم نبوت مشرقم
در شجاعت وارث شاهى مجید
كایزدش بهر ولایت برگزید
روش مرآت جمال لایزال
خودنمائى كرد در وى ذوالجلال
باب من باشد حسین آن شاه عشق
كه نموده عاشقان را راه عشق
جرعه نوشیده از جام الست
شسته جز ساقى دو دست از هر چه هست
عشق صهبا و شهادت جام اوست
در ره حق تشنه كامى كام اوست
آفتاب عشق و نیزه شرق او
هشته ایزد دست خود بر فرق او
وین عجبتر كه خود او دست حقست
فرق دست از فرق جهل مطلقست
تیغ من باشد سلیل ذوالفقار
كه سلیل حیدرم در كارزار
آمدم تا خود فداى شه كنم
جان فداى نفس ثار الله كنم
این بگفت و صارم جوشن شكاف
با لب تشنه بر آهخت از غلاف
آنچه میر به در با كفار كرد
سبط حیدر اندر آن پیكار كرد
بس كه آن شیر دلاور یك تنه
زد یلان را میسره بر میمنه
پر دلان را شد دل اندر سینه خون
لخت لخت از چشم جوشن شد برون
شیر بچه از عطق بىتاب شد
با لب خشکیده سوى باب شد
گفت شاها تشنگى تابم ربود
آمدم نك سویت اى دریاى جود
اى روان تشنگان را سلسبیل
عین صبرى هل الى ماء سبیل
برده نقل آهن و تاب هجیر
صبرم از پا دستگیرا دستگیر
شه زبان او گرفت اندر دهان
گوهرى در درج لعل آمد نهان
تر نكرده كام از او ماه عرب
ماهى از دریا بر آمد خشك لب
گفت گریان اى عجب خاكم به سر
كام تو باشد ز من خشكیدهتر
آب در دریا و ماهى تشنه كام
تشنگان را آب خوش بادا حرام
نى كه دل خون با دریا را چو نیل
بى تو اى ساقى كوثر را سلیل
شاه جم شوكت گرفت اندر برش
هشت بر درج گهر انگشترش
شد ز آب هفت دریا شسته دست
سوى بزم رزمگه سرشار و مست
موج تیغ آن سلیل ارجمند
لطمه بر دریاى لشگر گه فكند
سوختى كیهان ز برق تیغ او
گرنه خون باریدى از پى میخ او
گفت با خیل سپهسالار جنگ
چند باید بست بر خود طوق ننگ
عارتان باد اى یلان كار زار
كه شود مغلوب یك تن صد هزار
هین فرو بارید باران خدنك
عرصه را بر این جوان دارید تنك
آهوى دشت حرم زان دار و گیر
چون هما پر بست از پیكان تیر
ارغوان زارى شد آن جسم فكار
عشق را آرى چنین باید بهار
حیدرانه گرم جنگ آن شیر مست
منقذ آمد ناگهان تیرى به دست
فرق زاد نایب رب الفلق
از قفا با تیغ بران كرد عشق
برد از دستش عنان اختیار
تشنگى و زخمهاى بى شمار
گفت با خود آن سلیل مصطفى
اكبرا شد عهد را وقت وفا
مرغ جان از حبس تن دلگیر شد
وعده دیدار جانان دیر شد
چون نهادت بخت بر سر تاج عشق
هان بران رفرف سوى معراج عشق
عشق شمشیرى كه بر سر مىزند
حلقه وصل است بر در میزند
عید قربان است و این كوه منا
اى ذبیح عشق در خون كن شنا
چشم بر راهند احباب كرام
اندرین غمخانه كمتر كن مقام
مرغزار وصل را فصل گلست
راغ(2) پر نسرین و سرو و سنبل است
هین بران تا جا در آن بستان كنى
سیر سرو و سنبل و ریحان كنى
همرهان رفتند ماندى باز پس
اكبرا چالاك تر میران فرس
شد قتیل عشق را چون وقت سوق
دستها بر جید باره كرد طوق
هر فریقى(3) هبر(4) او كردى گذر
مىزدندش تیر و تیغ و جانش گر
با زبان لابه آن قربان عشق
رو به خیمه كرد كاى سلطان عشق
دور عیش و كامرانى شد تمام
وقت مرگست اى پدر بادت سلام
اى پدر اینك رسول داورم
داد جامى از شراب كوثرم
تا ابد گردم از آن پیمانه مست
جام دیگر بهر تو دارد به دست
شد ز خیمه تاخت باره با شتاب
دید حیران اندر آن صحرا عقاب
برگ زین برگشته بگسسته لجام
آسمانى لیك بى بدر تمام
دیده روى یوسفى را چون بشیر
لیك در چنگال گرگانش اسیر
یا غرابى كه ز هابیلى خبر
با نعیب آورده سوى بوالبشر
شد پدر را سوى یوسف رهنمون
آن بشیر اما میان خاك و خون
دید آن بالیده سرو نازنین
او فتاده در میان دشت كین
گلشنى نور سته اندام تنش
زخم پیكان غنچههاى گلشنش
با همه آهن دلى گریان بر او
چشم جوشن اشك خونین موب مو
كرده چون اكلیل زیب فرق سر
شبه احمد معجز شق القمر
چهر عالمتاب بنهادش به چهر
شد جهان تار از قرآن ماه و مهر
سر نهادش بر سر زانوى ناز
گفت كاى بالیده سرو سرفراز
چون شد آن بالینت در باغ حسن
اى بدل بنهاده مه را داغ حسن
اى درخشان اختر برج شرف
چون شدى سهم حوادث را هدف
اى به طرف دیده خالى جان تو
خیز تا بینم قد و بالاى تو
مادران و خواهران پر غمت
مىبرد نك انتظار مقدمت
اى نگارین آهوى مشگین من
با تو روشن چشم عالم بین من
این بیابان جان خواب نازنیست
كایمن از صیاد تیرانداز نیست
خیز تا بیرون از این صحرا رویم
نك به سوى خیمه لیلى رویم
رفتى و بردى ز چشم باب خواب
اكبرا بى تو جهان بادا خراب
گفتمت باشى مرا تو دستگیر
اى تو یوسف من تو را یعقوب پیر
تو سفر كردى و آسودى ز غم
من در این وادى گرفتار الم
شاهزاده چون صداى شه شنفت
از شعف چون غنچه خندان شگفت
چشم حسرت باز سوى باب كرد
شاه را بدورد گفت و خواب كرد
زینب از خیمه بر آمد با قلق
دید ماهى خفته در زیر شفق
از جگر نالید كاى ماه تمام
بى تو بر من زندگى بادا حرام
شه به سوى خیمه آوردش ز دشت
وه چه گویم من چه بر لیلى گذشت
پینوشتها:
1- همه چیزش را فدا کردن.
2- دامن کوه .
3- گوسفندان.
4- زخم .
"دیوان آتشكده، نیرّ تبریزى"
ذكر شهادت حضرت عبدالله بن الحسن علیه السلام
بس كه خونبار است چشم خامهام
بوى خون آید همى از نامهام
ترسمش خون باز بندد راه را
سوى شه نابرده عبدالله را
آن نخستین سبط را دوم سلیل
آخرین قربانى پور خلیل
قامتش سروى ولى نو خاسته
تیشه كین شاخ او پیراسته
خاك بار اى دست بر سر خامه را
بو كه بندد ره به خون این نامه را
سر برد این قصه جانكاه را
تا رساند نزد مهر آن ماه را
دید چون گلدسته باغ حسن
شاه دین را غرق گرداب فتن
كوفیان گردش سپاه اندر سپاه
چون به دور قرص مه شام سیاه
تاخت سوى حربگه نالان و زار
همچو ذره سوى مهر تابدار
شه به میدان چشم خونین باز كرد
خواهر غمدیده را آواز كرد
كه مهل اى خواهر مه روى من
كاید این كودك ز خیمه سوى من
ره به ساحل نیست زین دریاى خون
موج طوفان زا و كشتى سرنگون
بر نگردد ترسم این صید حرم
زین دیار از تیر باران ستم
گرك خونخوار است وادى سر به سر
دیده راحیل در راه پسر
دامنش بگرفت زینب با نیاز
گفت جانا زین سفر بر گرد باز
از غمت اى گلبن نورس مرا
دل مكن خون داغ قاسم بس مرا
چاه در راه است و صحرا پر خطر
یوسف از این دشت كنعان كن حذر
از صدف بارید آن در یتیم
عقد مرواریدتر بر روى سیم
گفت عمه و اهلم بهر خدا
من نخواهم شد ز عم خود جدا
وقت گلچینى است در بستان عشق
در مبندم بر بهارستان عشق
بلبل از گل چون شكیبد در بهار
دست منع اى عمه از من باز دار
نیست شرط عاشقان خانه سوز
كشته شمع و زنده پروانه هنوز
عشق شمع از جذبههاى دلكشم
او فكنده نعل دل در آتشم
دور دار اى عمه از من دامنت
آتشم ترسم بسوزد خرمنت
دور باش از آه آتش زاى من
كاتش سود است سر تا پاى من
بر مبند اى عمه بر من راه را
بو كه بینم بار دیگر شاه را
باز گیر از گردن شوقم طناب
پیل طبعم دیده هندوستان بخواب
عندلیبم سوى بستان مىرود
طوطیم زى شكرستان مىرود
جذبه عشقش كشان سوى شهش
در كشش زینب به سوى خرگهش
عاقبت شد جذبههاى عشق چیر
شد سوى برج شرف ماه منبر
دید شاه افتاده در دریاى خون
با تن تنها و خصم از حد فزون
گفت شاها نك بكف جان آمدم
بر بساط عشق مهمان آمدم
آمدم ایشان من این جا قنق
اى تو مهمان دار سكان افق
هین كنارم گیر و دستم نه بسر
اى به روز غم یتیمان را پدر
خواهران و دختران در خیمه گاه
دوخته چون اختران چشمت براه
كز سفر كى باز گردد شاهها
باز آید سوى گردون ماه ما
خیز سوى خیمهها مىكن گذار
چشمها را وارهان از انتظار
گفت شاهش الله اى جان عزیز
تیغ مىبارد در این دشت ستیز
تو به خیمه باز گرد اى مهوشم
من بدین حالت كه خود دارم خوشم
گفت شاها این نه آئین وفاست
من ذبیح عشق و این كوه مناست
كبش(1) املح(2) كه فرستادش خدا
سوى ابراهیم از بهر فدا
تو خلیل و كبش املح نك منم
مرغزار عشق باشد مسكنم
نز گران جانى بتأخیر آمدم
كوكب صبحم اگر دیر آمدم
دید ناگه كافرى در دست تیغ
كه زند بر تارك شه بى دریغ
نامده آن تیغ كین شه را به سر
دست خود را كرد آن كودك سپر
تیغ بر بازوى عبدالله گذشت
وه چه گویم كه چه زان بر شه گذشت
دست افشان آن سلیل ارجمند
خود چو بسمل در كنار شه فكند
گفت دستم گیر اى سالاركون
اى به بیدستان بهر دو كون عون
پایمردى كن كه كار از دست رفت
دستگیرم كاختیار از دست رفت
شه چو جان بگرفت اندر بر تنش
دست خود را كرد طوق گردنش
ناگهان زد ظالمى از شست كین
تیر دل دوزش به حلق نازنین
گفت شه كى طایر طاوس پر
خوش بر افشان بال تا نزد پدر
یوسفا فارغ ز رنج چاه باش
رو به مصر كامرانى شاه باش
مرغ روحش پر به رفتن باز كرد
همچون باز از دست شه پرواز كرد
پینوشتها:
1- گوسفند.
2- سپید سیاهی آمیخته.
"دیوان آتشكده، نیر تبریزى"
مهمان پرورى
بیا در كربلا محشر ببین كین گسترى بنگر
نظر كن در حریم كبریا غارتگرى بنگر
فروشنده حسین و جنس هستى، مشترى یزدان
بیا كالا ببین بایع نگه كن مشترى بنگر
به فكر خیر امت بود وقت مرگ فرزندش
ز همت كشته شد، امت ببین پیغمبرى بنگر
ز بى آبى به وقت مرگ هم عباس نام آور
خجل بود از سكینه، یادگار حیدرى بنگر
به جاى آب خون پاشیده شد در راه از غیرت
به دشت عشق فرمانده ببین فرمانبرى بنگر
به جاى شاه دین فرمانده خیل اسیران شد
مقام زینبى را بین وفاى خواهرى بنگر
براى گریه هم رخصت ندادند آل احمد را
مسلمانى نگه كن رسم مهمانپرورى بنگر
خدا محبوب خود را غرقه در خون دید «لاهوتى»
نكرد این دهر را نابود صبر داورى بنگر
"ابوالقاسم لاهوتى"
ذكر شهادت مسلم بن عوسجه و حبیب بن مظاهر
از سخن سنجى من آشفته حال
شرح حال عشق را كردم سئوال
گفت من آگه نیم ز اسرار عشق
مات و حیران ماندهام در كار عشق
اینقدر دانم كه عشق بى نظیر
هست اندر كشور هستى امیر
ملك را او پادشاهى مىكند
حكم از مه تا به ماهى مىكند
آسمان چون گوى در میدان اوست
دور زن از لطمهى چوگان اوست
كارها دارد عجایب بى شمار
كه نشاید گفت یك از صد هزار
آتش افروز جهان عشق است عشق
خانمان سوز كسان عشق است عشق
دوست را با دوست ملحق مىكند
آن دو تن را فرد مطلق مىكند
مىزند بر پرده صد نقش عجیب
تا حبیبى را رساند بر حبیب
آرى آرى گشت عشق ذو فنون
بر حبیب ابن مظاهر رهنمون
تا رود آن سالك راه و داد
عارف روشن دل پاك اعتقاد
در زمین كربلا با شور و شین
جان دهد بهر حبیب خود حسین
همچنین بود از محبت با نصیب
آن كه در ره همسفر شد با حبیب
سالخورده نخل بستان صفا
مسلم ابن عوسجه آن با وفا
بود اندر كوفه روزى آن جناب
عازم حمام از بهر خضاب
دید در بازار غوغائى بپاست
صحبت از جنگ و حدیث از نینواست
ناكسان كوفه از برنا و پیر
مىخرند آلات حرب از تیغ و تیر
غرق بهر فكر بود آن غم نصیب
ناگهانش در رسید از ره حبیب
گفت با مسلم حبیب این هاى و هوى
هیچ مىدانى چرا داده است روى
گفت نى بر گو تو گر دارى خبر
آگهم بنماى از این شور و شر
چرخ را بر گو دگر نیرنگ چیست
در خلایق گفتگوى جنگ چیست
گفت این قوم برى از نام و ننگ
با حسین ابن على(ع) دارند جنگ
تیغ بران از براى آن خرند
تا ز جسم یاورانش سر برند
اكبرش را غرق بحر خون كنند
ام لیلا را ز غم مجنون كنند
قاسم و عباس او را جسم پاك
همچو گل سازند از نى چاك چاك
چون كه مسلم گشت آگه زین سخن
دود آهش رفت بر چرخ كهن
شد دلش از آتش غیرت كباب
گفت باید كردنم از خون خضاب
عاشق آرى گر به دعوى صادق است
غرق خون گشتن خضاب عاشق است
تا نباشد دست را از خون نگار
كى رسد بر دامن وصل نگار
الغرض آن هر دو پیر حق پرست
از جوانمردى ز جان شستند دست
هر دو را شد غیر حق محو از نظر
هر دو را عشق شهادت زد به سر
هر دو بگرفتند بر كف جان خویش
بهر ایثار ره جانان خویش
آمدند از كوفه بیرون با نوا
ره سپر گشتند سوى نینوا
راه طى كردند تا بردند راه
در حضور شاه بى خیل و سپاه
هست قولى كان دو رند پاك باز
كشته گردیدند هنگام نماز
قول دیگر آن كه در آن سرزمین
شاه را دیدند بى یار و معین
جمع بهر كشتن آن شهریار
لشگرى چندان كه ناید در شمار
وز حریم آن شه عرش آستان
مىرود بانگ عطش بر آسمان
طرفه بزمى چیده شاه كربلا
مىزند دور اندر آن جام بلا
مىگساران پا به هستى مىزنند
پاى بر هستى ز مستى مىزنند
چون خم مىآن دو رند باده نوش
بودشان دل ز انتظار مى به جوش
تا حریف چند ساغر در كشید
پس بدیشان گردش ساغر رسید
ابتدا مسلم به مى بنهاد لب
كرد از شه رخصت میدان طلب
شاه دین از مرحمت بنواختش
پس مرخصى سوى میدان ساختش
تاخت در آن عرصه چون شیر ژیان
بر رجز بگشود از مستى زبان
پس علم شد تیغ آتش بار او
آتش افشانى همى شد كار او
چند تن زان ناكسان خیره سر
جاى داد از پشت مركب در سقر
عاقبت چون گل تنش صد چاك شد
وز ستم غلطان بر وى خاك شد
سرور دین با حبیب نیك پى
آمدند از مهر بر بالین وى
عشق و مستى بین وفادارى نگر
شیوه جان بازى و یارى نگر
كان بخون غلطیده گاه ارتحال
با حبیب این بودیش آخر مقال
كه مده از دست دامان حسین
تا كنى جان را به قربان حسین
پس حبیب آن پیرمرد نیك خوى
كز جوان مردان عالم برد گوى
وقت شد یابد به محبوب اتصال
هجر او گردد مبدل بر وصال
ساخت جارى اشك خونین از دو عین
كرد حاصل اذن میدان از حسین
تاخت در میدان پى رزم عدو
گشت با یك دشت لشگر روبرو
آرى آن كو عشق و مستى پیشه كرد
كى به دل ز انبوه خصم اندیشه كرد
تیغ بر كف نعره از دل بر كشید
زان گروه بى حیا كیفر كشید
تیغ تیزش دم به دم از پشت زین
جاى داد آن ناكسان را بر زمین
كشت آن هم چندى از قوم پلید
تا به باغ خلد بر مسلم رسید
بارى از عشق آن دو پیر پاك جان
هم عنان گشتند با بخت جوان
اى شه لب تشنه اى سلطان عشق
اى شهید عشق در میدان عشق
هست عمرى تا صغیر ناتوان
دم ز عشقت مىزند روز و شبان
وز تو مىخواهد تو را در نشأتین
زان كه محبوبش تو هستى یا حسین
"صغیر اصفهانى"
دوازده بند محتشم كاشانى
بند اول
باز این چه شورش است كه در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است كز زمین
بى نفح صور خاسته تا عرش اعظم است
این صبح تیره باز دمید از كجا كزو
كار جهان و خلق جهان جمله در هم است
گویا طلوع مىكند از مغرب آفتاب
كاشوب در تمامى ذرات عالم است
گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام كه نامش محرم است
در بارگاه قدس كه جاى ملال نیست
سرهاى قدسیان همه بر زانوى غم است
جن و ملك بر آدمیان نوحه مىكنند
گویا عزاى اشرف اولاد آدم است
خورشید آسمان و زمین نور مشرقین
پرورده كنار رسول خدا حسین
بند دوم
كشتى شكست خورده طوفان كربلا
در خاك و خون طپیده میدان كربلا
گر چشم روزگار برو زار مىگریست
خون مىگذشت از سر ایوان كربلا
نگرفت دست دهر گلابى به غیر اشك
ز آن گل كه شد شگفته به بستان كربلا
از آب هم مضایقه كردند كوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان كربلا
بودند دیو و دد همه سیراب و میمكید
خاتم ز قحط آب، سلیمان كربلا
زان تشنگان هنوز بعیوق مىرسد
فریاد العطش ز بیابان كربلا
آه از دمى كه لشكر اعدا نكرد شرم
كردند رو به خیمه سلطان كربلا
آن دم فلك بر آتش غیرت سپند شد
كز خوف خصم در حرم افغان بلند شد
بند سوم
كاش آن زمان سرادق گردون نگون شدى
وین خرگه بلند ستون بى ستون شدى
كاش آن زمان درآمدى از كوه تا به كوه
سیل سیه كه روى زمین قیر كون شدى
كاش آن زمان ز آه جهان سوز اهلبیت
یك شعله برق خرمن گردون دون شدى
كاش آن زمان كه این حركت كرد آسمان
سیماب وار گوى زمین بى سكون شدى
كاش آن زمان كه پیكر او شد درون خاك
جان جهانیان همه از تن برون شدى
كاش آن زمان كه كشتى آل نبى شكست
عالم تمام غرقه دریاى خون شدى
آن انتقام گر نفتادى به روز حشر
با این عمل معامله دهر چون شدى
آل نبى چو دست تظلم برآورند
اركان عرش را به تلاطم درآورند
بند چهارم
بر خوان غم چو عالمیان را صلا زدند
اول صلا به سلسله انبیا زدند
نوبت با ولی چو رسید آسمان طپید
زان ضربتى كه بر سر شیر خدا زدند
آن در كه جبرئیل امین بود خادمش
اهل ستم به پهلوى خیرالنسا زدند
بس آتشى ز اخگر الماس ریزهها
افروختند و در حسن مجتبى زدند
وانگه سرادقى كه ملك محرمش نبود
كندند از مدینه و در كربلا زدند
وز تیشه ستیزه در آن دشت كوفیان
بس نخلها ز گلش آل عبا زدند
پس ضربتى كزان جگر مصطفى درید
بر حلق تشنه خلف مرتضى زدند
اهل حرم دریده گریبان گشوده مو
فریاد بر در حرم كبریا زدند
روح الامین نهاده به زانو سر حجاب
تاریك شد ز دیدن آن چشم آفتاب
بند پنجم
چون خون ز حلق تشنه او بر زمین رسید
جوش از زمین بذروه عرش برین رسید
نزدیك شد كه خانه ایمان شود خراب
از بس شكستها كه به اركان دین رسید
نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند
طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید
باد آن غبار چون به مزار نبى رساند
گرد از مدینه بر فلك هفتمین رسید
یكباره جامه درخم گردون به نیل زد
چون این خبر به عیسى گردون نشین رسید
پر شد فلك ز غلغله چون نوبت خروش
از انبیا به حضرت روح الامین رسید
كرد این خیال و هم غلط كاركان غبار
تا دامن جلال جهان آفرین رسید
هست از ملال گرچه برى ذات ذوالجلال
او در دلست و هیچ دلى نیست بیملال
بند ششم
ترسم اجزاى قاتل او چون رقم زنند
یكباره بر جریده رحمت قلم زنند
ترسم كزین گناه شفیعان روز حشر
دارند شرم كز گنه خلق دم زنند
دست عتاب حق به در آید ز آستین
چون اهلبیت دست در اهل ستم زنند
آه از دمى كه با كفن خون چكان ز خاك
آل على چو شعله آتش علم زنند
فریاد از آن زمان كه جوانان اهلبیت
گلگون كفن به عرصه محشر قدم زنند
جمعى كه زد به هم صفشان شور كربلا
در حشر صف زنان صف محشر به هم زنند
از صاحب حرم چه توقع كنند باز
آن ناكسان كه تیغ به صید حرم زنند
پس بر سنان كنند سری را كه جبرئیل
شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل
بند هفتم
روزى كه شد به نیزه سر آن بزرگوار
خورشید سر برهنه بر آمد ز كوهسار
موجى به جنبش آمد و برخاست كوه كوه
ابرى به بارش آمد و بگریست زار زار
گفتى تمام زلزله شد خاك مطمئن
گفتى فتاد از حركت چرخ بیقرار
عرش آن زمان به لرزه در آمد كه چرخ پیر
افتاد در گمان كه قیامت شد آشكار
آن خیمهاى كه گیسوى حورش طناب بود
شد سرنگون زباد مخالف حباب وار
جمعى كه پاس محملشان داشت جبرئیل
گشتند بى عمارى محمل شتر سوار
با آن كه سر زد آن عمل از امت نبى
روح الامین ز روح نبى گشت شرمسار
وانگه ز كوفه خیل الم رو به شام كرد
نوعی كه عقل گفت قیامت قیام كرد
بند هشتم
بر حربگاه چون ره آن كاروان فتاد
شور و نشور واهمه را در گمان فتاد
هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فكند
هم گریه بر ملایك هفت آسمان فتاد
هر جا كه بود آهوئى از دشت پا كشید
هر جا كه بود طایرى از آشیان فتاد
شد وحشتى كه شور قیامت بباد رفت
چون چشم اهلبیت بر آن كشتگان فتاد
هر چند بر تن شهدا چشم كار كرد
بر زخمهاى كارى تیغ و سنان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان
بر پیكر شریف امام زمان فتاد
بى اختیار نعره هذا حسین زو
سر زد چنانكه آتش از و در جهان فتاد
پس با زبان پر گله آن بضعة الرسول
رو در مدینه كرد كه یا ایها الرسول
بند نهم
این كشته فتاده به هامون حسین توست
وین صید دست و پا زده در خون حسین توست
این نخل تر كز آتش جان سوز تشنگى
دود از زمین رسانده به گردون حسین توست
این ماهى فتاده به دریاى خون كه هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست
این غرقه محیط شهادت كه روى دشت
از موج خون او شده گلگون حسین توست
این خشك لب فتاده دور از لب فرات
كز خون او زمین شده جیحون حسین توست
این شاه كم سپاه كه با خیل اشگ و آه
خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست
این قالب طپان كه چنین مانده بر زمین
شاه شهید ناشده مدفون حسین توست
چون روى در بقیع به زهرا خطاب كرد
وحش زمین و مرغ هوا را كباب كرد
بند دهم
كاى مونس شكسته دلان حال ما ببین
ما را غریب و بیكس و بى آشنا ببین
اولاد خویش را كه شفیعان محشرند
در ورطه عقوبت اهل جفا ببین
در خلد بر حجاب دو كون آستین فشان
و اندر جهان معصیبت ما بر ملا ببین
نى نى ورا چو ابر خروشان به كربلا
طغیان سیل فتنه و موج بلا ببین
تنهاى کشتگان همه در خاك و خون نگر
سرهاى سروران همه بر نیزهها ببین
آن سر كه بود بر سر دوش نبى مدام
یك نیزهاش ز دوش مخالف جدا ببین
آن تن كه بود پرور شش در كنار تو
غلطان به خاك معركه كربلا ببین
یا بضعة الرسول ز ابن زیاد داد
كو خاك اهلبیت رسالت به باد داد
بند یازدهم
خاموش محتشم كه دل سنگ آب شد
بنیاد صبر و خانه طاقت خراب شد
خاموش محتشم كه ازین حرف سوزناك
مرغ هوا و ماهى دریا كباب شد
خاموش محتشم كه ازین شعر خون چكان
در دیده اشگ مستمعان خون ناب شد
خاموش محتشم كه ازین نظم گریه خیز
روى زمین به اشگ جگرگون كباب شد
خاموش محتشم كه فلك بسکه خون گریست
دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد
خاموش محتشم كه به سوز تو آفتاب
از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد
خاموش محتشم كه ز ذكر غم حسین
جبریل را ز روى پیمبر حجاب شد
تا چرخ سفله بود خطائى چنین نكرد
بر هیچ آفریده جفائى چنین نكرد
بند دوازدهم
اى چرخ غافلى كه چه بیداد كردهاى
وز كین چهها درین ستم آباد كردهاى
پر طعنت این بس است كه با عترت رسول
بیداد كرده خصم و تو امداد كردهاى
اى زاده زیاد نكرده است هیچ گه
نمرود این عمل كه تو شداد كردهاى
كام یزید دادهاى از كشتن حسین
بنگر كه را به قتل كه دلشاد كردهاى
بهر خسى كه بار درخت شقا و تست
در باغ دین چه با گل و شمشاد كردهاى
با دشمنان دین نتوان كرد آنچه تو
با مصطفى و حیدر و اولاد كردهاى
حلقى كه سوره لعل لب خود نبى بر آن
آزردهاش به خنجر بیداد كردهاى
ترسم تو را دمى كه به محشر برآورند
از آتش تو رود به محشر درآورند
"محتشم كاشانى"
در مدح و مصائب حضرت مسلم علیه السلام
مرحبا مسلم كه هست از رفعت آن گردون جناب
خسرو لب تشنگان را ابن عم و نایب مناب
گر چه در ملك شهادت نیست شاهى جز حسین
لیك شد حصن شهادت را ز مسلم فتح باب
سعى مسلم داد بر اسلام رونق تا به حشر
بر روان او سلام مسلمین از شیخ و شاب
صورت او چون حسین و سیرت او چون حسن
در مروت مصطفى و در فتوت بوتراب
روز هیجا چون كشیدى تیغ بران از غلاف
گفتى از ابر سیه گشتى درخشان آفتاب
كوفیان كردند از وى دورى و نبود عجب
روبهان را باشد اندر دل ز شیران اضطراب
میهمان خویش را كشتند بى جرم و گناه
باد بر آن میزبانان لعنت حق بى حساب
داشت جاى آن كه از بهر پسر عمش حسین
با زبان حال بنویسد كه اى عالى جناب
سوى این بى آبرو مردم میا ترسم ز كین
بر تو و بر اهلبیت مضطرت بندند آب
زین سفر بگذر كه ترسم اكبرت گردد شهید
وز غم گیسوى او لیلا شود بى صبر و تاب
زین سفر بگذر كه ترسم دست و پاى قاسمت
گاه دامادى شود در كربلا از خون خضاب
زین سفر بگذر كه ترسم حنجر اصغر شود
پر ز خون از تیر اعدا چون دل زار رباب
زین سفر بگذر كه مىترسم شوند از كین اسیر
آل پیغمبر به دست فرقه دور از ثواب
زین سفر بگذر كه ترسم عابدینت را برند
با غل و زنجیر نالان جانب شام خراب
زین سفر بگذر كه مىترسم یزید دون زند
چوب خیزران بر لب لعل تو در بزم شراب
از جفاى كوفى و شامى مگو دیگر صغیر
ز آتش نظم تو جان خلق عالم شد كباب
"مصیبت نامه، صغیر اصفهانى"
ذكر شهادت حضرت على اصغر علیه السلام
شد چو خرگاه امامت چون صدف
خالى از درهاى دریاى شرف
شاه دین را گوهرى بهر نثار
جز درّ غلطان نماند اندر كنار
شیرخواره شیر غاب پر دلى
نعت او عبدالله و نامش على
در طفولیت مسیح عهد عشق
انّى عبدالله گو در مهد عشق
بهر تلقین شهادت تشنه كام
از دم روح القدس در بطن مام
ماهى بحر لدنى در شرف
ناوك نمرود امت را هدف
داده یادش مام عصمت جاى شیر
در ازل خون خوردن از پستان تیر
كودكى در عهد مهد استاد عشق
داده پیران كهن را یاد عشق
طفل خرد اما به معنى بس سترك
كز بلندى خرد بنماید بزرگ
خود كبیر است ار چه بنماید صغیر
در میان سبعه سیاره تیر
عشق را چون نوبت طغیان رسید
شد سوى خیمه روان شاه شهید
دید اصغر خفته در حجر رباب
چون هلالى در كنار آفتاب
چهره كودك چو دردى برگ بید
شیر در پستان مادر ناپدید
با زبان حال آن طفل صغیر
گفت باشه كى امیر شیر گیر
جمله را دادى شراب از جام عشق
جز مرا كم تر نشد زان كام عشق
طفل اشكى در كنار، افتادهام
مفكن از چشمم كه مردم زادهام
گرچه وقت جانفشانى دیر شد
مهلتى بایست تا خون شیر شد
زان مئى كاكبر چو رفت از وى ز پا
با سر آمد سوى میدان وفا
جرعهاى از جام تیر و دشنهام
در گلویم ریز كه بس تشنهام
تشنهام آبم ز جوى تیر ده
كم شكیبم خون به جاى شیر ده
تا نگرید ابر كى خندد چمن
تا ننالد طفل كى نوشد لبن
شه گرفت آن طفل مه اندر كنار
یافت درّى در دل دریا قرار
آرى آرى مه كه شد دورش تمام
در كنار خود بود او را مقام
برد آن مه را به سوى رزمگاه
كرد رو با شامیان رو سیاه
گفت كاى كافر دلان بد سگال
كه به رویم بستهاید آب زلال
گر شما را من گنهكارم به پیش
طفل را نبود گنه در هیچ كیش
آب ناپیدا و كودك ناصبور
شیر از پستان مادر گشته دور
چون سزد كه جان سپارد با كرب
در كنار آب ماهى تشنه لب
زین فراتى كه بود مهر بتول
جرعهیى بخشید بر سبط رسول
شاه در گفتار و كودك گرم خواب
كه ز نوك ناوكش دادند آب
در كمان بنهاد تیرى حرمله
اوفتاد اندر ملایك غلغله
رست چون تیر از كمان شوم او
پر زنان بنشست بر حلقوم او
چون درید آن حلق تیر جانگداز
سر ز بازوى یدالله كرد باز
الله الله این چه تیر است و كمان
كس نداده این چنین تیرى نشان
تا كمان زه خورده چرخ پیر را
كس ندیده دو نشان یك تیر را
تیر كز بازوى آن سرور گذشت
بر دل مجروح پیغمبر گذشت
نوك تیر و حلق طفلى ناتوان
آسمانا باژگون بادت كمان
شه كشید آن تیر و گفت اى داورم
داورى خواه از گروه كافرم
نیست این نوباوه پیغمبرت
از فصیل ناقه كمتر در برت
كز انین(1) او ز بیداد ثمود
برق غیرت زد بر آن قوم عنود
شه به بالا مىفشاند آن خون پاك
قطرهاى زان برنگشتى سوى خاك
پس خطاب آمد به سكان ملاء
كه فرود آئید در دشت بلا
بنگرید آن كودكان شاه عشق
كه چه سان آرند بر سر راه عشق
بنگرید آن مرغ دستآموز عرش
كه چه سان در خون همى غلطد به فرش!
ره كه پیران سر نبردندش به جهد
چون كند طى یك شبه طفلان مهد
این نگارین خون كه دارد بوى طیب
تحفهاى سوى حبیب است از حبیب
در ربائید این نگار پاك را
پرده گلنارى كنید افلاك را
كآید اینك مهر پرور ماه ما
یك دم دیگر به مهمانگاه ما
در ربائید این گهرهاى ثمین
كه نیاید دانهاى زان بر زمین
باز داریدش نهان در گنج بار
كز حبیب ماست ما را یادگار
قطرهاى زین خون اگر ریزد به خاك
گردد عالم گیر طوفان هلاك
تیر خورده شاهباز دست شاه
كرد بر روى شه آسیمه(2) نگاه
غنچه لب بر تبسم باز كرد
در كنار باب خواب ناز كرد
ره چه گویم من كه آن طفل شهید
اندران آئینه روشن چه دید
وان گشودن لب به لبخند آن چه بود
وان نثار شكر و قند از چه بود
رمز كنت كنز بودش سر به سر
زیر آن لبخند شیرین مستتر
رمز خلق آدم و حوا ز گل
وان سجود قدسیان پاك دل
رمز بعث انبیاى پر شكیب
وان صبورى بر بلایاى حبیب
رمزهاى نامه عهد الست
كه شهید عشق با محبوب بست
پس ندا آمد بدو كاى شهریار
این رضیع(3) خویش را بر ما گذار
تا دهیمش شیر از پستان حور
خوش بخوابانیمش اندر مهد نور
پس شه آن در ثمین در خاك كرد
خاك غم بر تارك افلاك كرد
آرى آرى عاشقان روى دوست
این چنین قربانى آرد سوى دوست
عشق را مادر ز زاد اِستروَنست
عاشقان را قاف وحدت مسكن است
اندر آن كشور كه جاى دلبر است
نه حدیث اكبر و نه اصغر است
پینوشتها:
1- ظرف سفالی
2- مضطرب
3- طفل شیرخوار
"دیوان آتشكده، نیرّ تبریزى"
عاشق راستین
كیست عاشق آن كه تا پروانه سان پروا كند
جاى در آتش ز شوق شمع، بى پروا كند
كیست عاشق در جهان چون سرور آزادگان
كو به خون پاك خود اسلام را احیا كند
كیست عاشق آن كه با ایثار اكبر چون خلیل
راز عشق بى نشان را در جهان افشا كند
كیست عاشق آن كه از دریا برآید خشك لب
وز غم طفلان ز غیرت دیده را دریا كند
جان به قربان علمدارى كه گر دستش فتاد
درگه اعجاز، چون موسى ید بیضا كند
دست عباس دلاور گشت در میدان قلم
تا بدان طومار مردى را به خون امضا كند
در شمار چاكرانش گر در آید «افتخار»
فخرها بر شهر یاران همه دنیا كند
سید جلال الدین میرآفتابى «افتخار»
ذكر شهادت حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام
قاسم آن نو باوه باغ حسن
گوهر شاداب دریاى محن(1)
شیر مست جام لبریز بلا
تازه داماد شهید كربلا
چارده ساله جوان نونهال
برده ماه چارده شب را به سال
قامتش شمشاد باغستان عشق
روش مرآت نگارستان عشق
در حیا فرزانه فرزند حسن
در شجاعت حیدر لشگر شكن
با زبان لابه نزد شاه شد
خواستارم عزم قربانگاه شد
گفت شه كاى رشك بستان ارم
رو تو در باغ جوانى خوش به چم(2)
همچو سرو از باغ غم آزاد باش
شاد زى و شاد بال و شاد باش
مهلا اى زیبا تذر و خوش خرام
این بیابان سر به سر بند است و دام
الله اى آهوى مشگین تتار(3)
تیر بارانست دشت و كوهسار
بوى خون میآید از دامان دشت
نیست كس را زان امید بازگشت
چون تو را من دور دارم از كنار
اى مرا تو از برادر یادگار
كى روا باشد كه این رعنا نهال
گردد از سم ستوران پایمال
كى روا باشد كه این روى چو ورد
غلطد اندر خون به میدان نبرد
گفت قاسم كاى خدیو مستطاب
اى تو ملك عشق را مالك رقاب
گرچه خود من كودك نو رستهام
لیك دست از كامرانى شستهام
من به مهد عاشقى پروردهام
خون به جاى شیر مادر خوردهام
كرده در روز ولادت كام من
باز، با شهد شهادت مام من
گرچه در دور جوانى كامها است
كام من رفتن به كام اژدها است
كام عاشق غرقه در خون گشتن است
سر به خاك كوى جانان هشتن است
ننك باشد در طریق بندگى
بر غلامان بى شهنشه زندگى
زندگى را بى تو بر سرخاك باد
كامرانى را جگر صد چاك باد
لابههاى آن قتیل تیر عشق
مى نشد پذرفته نزد پیر عشق
بازگشت آن نو گل باغ رسول
از حضور شاه نومید و ملول
شد به سوى خیمه آن گلگون عذار
از دو نرگس بر شقایق ژاله بار
چون نگردد گفت سیر از زندگى
آن كه نپسندد شهش بر بندگى
چون ز بى قدرى نكردت شه قبول
رخت بر بند از تن اى جان ملول
سر كه فتراكش نبست آن شهسوار
گور سر خود گیر و بر سر خاكبار
سر به زانوى غم آن والا نژاد
كآمدش ناگه ز عهد باب یاد
كه به هنگام رحیل آن شاه فرد
هیكلى بر بازویش تعویذ كرد
گفت هر جا سخت گردد بر تو كار
نامه بگشا و نظر بر وى گمار
هر كجا سیل غم آرد بر تو رو
این وصیت باز كن بنگر در او
گفت كارى سختتر زین كار نیست
كه به قربانگاه عشقم بار نیست
یا چه غم زین بیشتر كه شاه راد
ره به خلوتگاه خاصانم نداد
نامه را بگشود و دیدش كش پدر
كرده عهدش كاى همایون رخ پسر
اى تو نور چشم عم و جان باب
وى مرا تو در وفا نایب مناب
من نباشم در زمین كربلا
بر تو بخشیدم من این تاج ولا
چون ببینى عم خو را بى معین
در میان كارزار اهل كین
زینهار اى سرو رعناى سهى
لابهها كن تا به پایش سر نهى
جهد كن فردا نباشى شرمسار
در حضور عاشقان جان نثار
جان به شمع عشق چون پروانه زن
خود بر آتش چابك و مردانه زن
بر قد موزون كفن مىكن قبا
اندر آن صحرا قیامت كن بپا
شاهزاده خواند چون عهد پدر
با ادب بوسید و بنهادش به سر
مىنگنجد از خوشى در پیرهن
حجله داماد شد بیت الحزن
عقدهاى مشكلش گردید حل
وان همه اندوه به شادى شد بدل
از شعف چون غنچه خندان شگفت
شكر ایزد را به جاى آورد و گفت
اى همایون قرعه اقبال من
كآیه لاتقنط آمد فال من
شكر لله كافتتاح این مثال
كوكب به ختم بر آورد از وبال
در فضاى عشق بال افشان شدم
لایق قربانى جانان شدم
عهده نامه برد شادان نزد شاه
با تضرع گفت كاى ظل اله
سوى درگاهت به كف جان آمدم
نك ز شه در دست فرمان آمدم
مگر خط امضا ده این منشور را
وز جسارت عذر نه مامور را
دید چون شاه آن خط مینو نگار
شد بسیم(4) از جزع مروارید بار
گفت كاى صورت نگار خوب و زشت
جان فداى دست توكاین خط نوشت
جان فداى دست تو اى دست حق
كه گرفته بر همه دستى سبق
این بگفت و راند سوى رزمگاه
با تعنت گفت به امیر سیاه
كاسب خود را دادهئى آب اى لعین
گفت آرى گفت ویحك شرم بین
اسب تو سیراب و فرزند رسول
نك زتاب تشنگى از جان ملول
سر به زیر افكند از شرم آن عنید
كه به پاسخ حجتى در خور ندید
شامئى را گفت ساز جنگ كن
سوى روزم این صبى آهنك كن
گفت شامى ننك باشد در نبرد
كافكند با كودكى پیكار مرد
خود تو دانى كه مرا مردان كار
یك تنه همسر شمارد با هزار
دارم اینك چار فرزند دلیر
هر یكى در جنگ ز اوى شیر گیر
نك روان دارم یكى بر جنگ او
با همین از چهره شویم ننك او
گفت اینان زادگان حیدرند
در شجاعت وارث آن سرورند
خردسال از بینیش خرده مگیر
كه ز مادر شیر زاید زاد شیر
از طراز چرخ بودى جوشنش
گر بخردى تن بر این دادى تنش
این شررها كن نژاد آتشند
خرمنى هر لحظه در آتش كشند
نسل حیدر جملگى عمر و افكنند
كه به نسبت خوشه آن خرمنند
آن كه از پستان شیرى خورد شیر
گرچه خرد آمد شجاع است و دلیر
گر نبودى منع زنجیر قضا
تنگ بودى بر دلیریشان فضا
داد شامى از سیه بختى جواز
پور را بر حرب آن ماه حجاز
شاهزاده راند باره سوى او
یافت ناگه دست بر گیسوى او
مركشان بربود از زین پیكرش
داد جولان در مصاف لشگرش
آنچنانش بر زمین كوبید سخت
كاستخوان با خاك یكسان گشت و پخت
هم یكایك آن سه دیگر زاد وى
رو به میدانگه نهاد او را ز پى
در نخستین حمله آن میر راد
پاى پیكارش نماند و سر نهاد
ساكنان ذوره عرش برین
ز آسمان خواندند بر وى آفرین
شامى آمد با رخ افروخته
دل ز داغ سوگوارى سوخته
اهرمن چون با فرشته شد قرین
كرد رو بر آسمان سلطان دین
كای مهین یزدان پاك ذوالمنن
این فرشته چیره كن بر اهرمن
لب بهم ناورده شه سبط كریم
كرد شامى را به یك ضربت دو نیم
زان چنان دعوت نبود این بس عجیب
بود عاشق صوت داعى را مجیب
اى خوش آن صوتى كه او جوایاى اوست
رأى این در هر چه خواهد رأى اوست
نى معاذالله خطا رفت اى عجیب
صوت داعى بود خود صوت مجیب
داند آن كز سرّ عشق آگه بود
كاین همه آوازها از شه بود
رو حدیث كنت سمعه باز خوان
تا بیابى رمز این سر نهان
شد چو از تیغش دو نیم آن رزم كوش
مرحبا آمد ز یزدانش به گوش
تافت شهزاده عنان از رزمگاه
شكوه بر لب از عطش تا نزد شاه
دید چون خوشیده یاقوت ترس
بر دهان بنهاد شاه انگشترش
در صدف گفتى نهان شد گوهرى
یا هلالى شد قرین مشترى
كرد آگاهش ز رمز عشق شه
بر دهانش مهر زد یعنى كه صه(5)
چشمه جوشید از آن چو سلسبیل
زندگى بخش دو صد خضر دلیل
چون لب لعلش از او سیراب شد
تشنه دیدار جد و باب شد
تاخت سوى رزمگه با صد شتاب
باد یا چون تشنه مستعجل بر آب
شیر بچه تیغ مرد افكن به مشت
كشت از آن رو به مردان آنچه كشت
حیدرانه تیغ در لشگر نهاد
پشتهها از كشتهها ترتیب داد
ظالمى زد ناگهش تیغى به فرق
تن ز زین برگشت در خون گشت غرق
كرد رو با شیر حق كى داورم
وقت آن آمد كه آئى بر سرم
شاه دین آمد به بالین حبیب
دید دامادى دو دست از خون خضیب
سر بریدن را ستاده بر سرش
قاتلى در دست خونین خنجرش
دست او افكند با تیغى ز دوش
لشگر از فریاد او آمد به جوش
زد به لشگر شاه دین با تیغ تیز
گرم شد هنگامه جنگ و گریز
پیكر آن تازه داماد گزین
شد لگدكوب ستور اهل كین
شه چو آمد بار دیگر بر سرش
دید با حالى دگرگون پیكرش
برك برك نو گل باغ هدى
از سموم كین شده از هم جدا
گفت با صد حسرت و خون جگر
كاى همایون فال و فرخ رخ پسر
قاتلانت در دو عالم خوار باد
خصم شان پیغمبر مختار باد
سخت صعب آید به عمت زندگى
كه تواش خوانى گهِ درماندگى
بهر یارى تو بر ناید فرود
یا نه بخشد بر تو آن یاریش سود
پس كشیدش بر كنار از لطف شاه
برد نالانش به سوى خیمه گاه
گفت مهلا ای عزیزان گزین
كه هوان واپسین ماست این
یارب این قوم سیه دل خوار باد
بر جبینشان داغ ننگ و عار باد
اى جهان داور ملیك هفت و چار
وا نمان دَیّار از ایشان در دیار
پینوشتها:
1- اندوه و محنت.
2- خرام، راه رفتن با ناز .
3- مشک خوشبوی .
4- گشاده روی.
5- خاموش باش .
"آتشكده، نیرّ تبریزى"
ســـلام مــن بــه مـحـرم
ســـلام مــن بــه مـحـرم، مـحـرم گــــل زهــرا
بـه لطـمههـای ملائـک بـه مــاتـم گــل زهـرا
سـلام مـن بـه مـحـرم بـه تشنـگی عـجـیـبـش
بـه بـوی سیـب زمـینِ غـم و حـسین غریـبش
سلام من بـه محـرم بـه غصـه و غــم مـهـدی
به چشم کاسه ی خون و به شال ماتم مـهـدی
سـلام من بــه مـحـرم بـه کـربـلا و جـلالــش
به لحظه های پـرازحزن غرق درد و ملامش
سـلام مـن بـه مـحـرم بـه حـال خستـه زیـنـب
بـه بــی نـهــایــت داغ دل شـکــستــه زیـنـب
سلام من به محرم به دست ومشک ابوالفضل
بـه نـا امیـدی سقـا بـه سـوز اشـک ابوالفضل
سـلام مـن بـه مـحـرم بـه قــد و قـامـت اکـبـر
بـه کـام خـشک اذان گـوی زیـر نـیزه و خنجر
سلام من به محرم به دسـت و بـازوی قـاسم
به شوق شهد شهادت حنـای گـیـسـوی قـاسم
سـلام مـن بـه مـحـرم بـه گـاهـوارهی اصـغـر
به اشک خجلت شاه و گـلـوی پـارهی اصـغـر
سـلام مـن بـه مـحـرم به اضـطـراب سـکـیـنـه
بـه آن مـلـیـکـه، کـه رویش ندیده چشم مدینه
سـلام مـن بـه مـحـرم بـه عـاشـقـی زهـیـرش
بـه بـازگـشـتـن حُر و عروج خـتـم به خیرش
سلام من بـه محرم بـه مسـلـم و به حـبـیـبش
به رو سپیدی جوُن و به بوی عطر عجیـبـش
سلام من بـه محرم بـه زنگ مـحـمـل زیـنـب
بــه پـاره، پـاره تــن بــی سـر مـقـابـل زیـنـب
سلام من به محـرم به شـور و حـال عیـانـش
سلام من به حسـیـن و به اشک سینه زنـانش